|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
چند روزيه كه كلمه هام از هم فرار ميكنن و كنار هم روي يه تيكه كاغذ جمع نميشن!!! درست مثل خودم كه چند روزه از خودم و خيلي چيزا فراري شدم!!! فكرم درگير مسئله ايه و امتحانام هم نزديك...اما دوست ندارم تو نوشتنم وقفه اي ايجاد بشه. دلم ميخواد وبلاگم هميشه جريان داشته باشه و هيچوقت از حركت باز نايسته. حرفي براي گفتن ندارم فقط اين چند تا كلمه رو كنار هم جمع كردم كه وبلاگم جريان داشته باشه و مثل آب راكد يه جا باقي نمونه.خوب ميدونم همونطور كه زندگي جريان داره منم بايد جريان داشته باشم و وبلاگم هم پا به پاي من...هيچ چيز نبايد ساكن بمونه وگرنه ميگنده و بو ميگيره , حتي اين وبلاگ!!!مينويسم تا يادم بمونه خودم هم هميشه تو زندگي مثل يه رود جريان داشته باشم و هر سنگ بزرگي كه سر راهم قرار گرفت مانع از حركتم نشه. و يادم باشه هميشه رود رو تو زندگي الگوي خودم قرار بدم نه بركه هاي كوچيك آب رو... پ.ن. گاهی مهربان ترین بغض ها زیباترین نوشته ها را میسازد !
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:36 توسط افسانه |
چند هفته پيش كه داشتم يه گشتي تو نت ميزدم و عكس سرچ ميكردم به كاريكاتور زير رسيدم كه به نظرم جالب اومد و سيوش كردم تو كامپيوتر...اگه دقت كنيد ميبينيد كه بالاي كاريكاتور نوشته شده " دختران فقر حركتي دارن" و تصويرش هم كه كاملا حاكي موضوع كاريكاتوره...وقتي كاريكاتور رو ديدم واقعا از اعماق وجودم اين فقر حركتي رو در خودم حس كردم و متاثر شدم. و فكر كردم كه اين موضوع فقط شامل حال خانومها ميشه اما...طي ديروز و امروز كه جشن نيمه ي شعبان بود و خيابونها و كوچه ها رو صداي رقص و ساز و آواز آهنگهاي عجيب و غريب پر كرده بود به اين نتيجه رسيدم كه نه فقط دختران بلكه كلا مردم ايران فقر حركتي دارن!!! نظر شما چيه؟ اصلا به نظرتون خوبه آدم فقر حركتي داشته باشه يا بد؟ چه راهكاري رو مناسب ميدونيد براي اين كه اين نوع فقر از وجودمون ريشه كن بشه؟ ![]()

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:28 توسط افسانه |
برق در ايران باستان كشف شده بود! براي نخستين بار آن زمان كه پيرمردي نقاش تصويري از چشمهاي تو كشيد.!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:26 توسط افسانه
ميدونم زندگي گاهي سخت ميشه اما بايد خطر كرد. هيچ چيزي رو از دست نميدي!!! با دست خالي اومدي و با دست خالي هم ميري. تو اين مسير پر خطر ممكنه گاهي هم بيفتي اما...وقتي كه افتادي ديگه تخت رو زمين دراز نكش.اين فرمول رو به خاطر بسپار...نه بار زمين بخور اما ده بار برخيز و به اين جمله ايمان بيار كه : من خم ميشم اما نميشكنم. راستي يادت باشه : وقتي موفقي كه با آجرهايي كه ديگران به طرفت پرتاب ميكنن يه خونه ي محكم براي خودت بسازي 
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 15:39 توسط افسانه |
ديشب بعد يه سال يهو ياد بچه گربه ام افتادم.پارسال همين روزا توي مرداد ماه بود كه پيداش كردم... ظهر بود و هوا خيلي گرم بود و داشتم ميرفتم خونه كه صداش رو از پشت سرم شنيدم. توجهم جلب شد و برگشتم و پشتم رو نگاه كردم. يه بچه گربه ي ناز و كوچولو كه داشت ميلنگيد و به زور راه ميرفت و افتاده بود وسط خيابون و زير آفتاب و با صداي ضعيفش ميو ميو ميكرد. وقتي ديدمش انقدر دلم به حالش سوخت كه خودم هم نميدونم من كه هيچ وقت به حيوونا دست نميزنم چه جوري شد رفتم از وسط خيابون برداشتمش و توي دستام بردمش خونه... از اونجايي كه خونمون آپارتمانيه و حياط نداريم تو خونه با كمك مامان توي يه جعبه كفش براش يه جاي گرم ونرم درست كرديم و بهش آب داديم. و سعی میکردم خوب ازش مراقبت کنم. روزي چندبار با سرنگ توي دهنش شير ميريختم .خلاصه خيلي بهش عادت كرده بودم. هر وقت ميو ميو ميكرد ميرفتم و آروم دست ميكشيدم پشتش و نوازشش ميكردم و باور نكردني بود ولي اون با اين نوازشها آروم ميشد و ديگه سر و صدا نميكرد. اما حالش خيلي بد بود. خيلي ضعيف و لاغر بود.تا این که تصمیم گرفتیم بریم مسافرت. منم خوشحال شدم و تصمیم گرفتم که گربه ام رو هم با خودم ببرم اما بابا مخالفت کرد و گفت :تو ماشین که جای بچه گربه نیست این زبون بسته رو امشب ببر بذار جلوی در حتما گربه های دیگه میان پیداش میکنن و با خودشون میبرن ما که نمی تونیم اینو با خودمون ببریم!!! منم که عادت به نخوابیدن دارم و شبا اکثرا بیدارم اون شب رو تا ساعت ۵ صبح از پنجره مراقبش بودم اما گربه های نامرد بی توجه از کنارش رد میشدن و ... دیگه دلم طاقت نیاورد ( حس یه مادری رو داشتم که بچه اش رو گذاشته سر راه ) و رفتم آوردمش تو خونه و به بابا اعلام کردم که یا نمیام مسافرت و این چند روز رو میمونم خونه یا این باید این گربه رو هم با خودم بیارم. ( مطمئن بودم که با این حرف بابا موافقت میکنه و همینطور هم شد) سفر چند روزه ی من و بچه گربه ام توی جعبه کفش آغاز شد. روزا با خودم میبردمش کنار دریا و شبا هم تو ویلا میذاشتمش تو همون جعبه کفش و فکر میکردم که حالش خوب میشه اما بعد از چند روز يه روز صبح كه چشم باز كردم و از خواب بيدار شدم. ديدم چشماشو براي هميشه بسته و خوابيده... اون حتی طاقت نیاورد که به تهران برگردیم. من خيلي گربه ام رو دوست داشتم.![]()
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:17 توسط افسانه |
جديدا هيچ چيز اين دنيا نميتونه حال من رو بگيره. هرچند که با هيچ مرام اين دنيا کنار نميام.
يه جورايي انگار مطمئن شده ام که نميتونم پا به پاي اين دنيا و چرخيدنهاش بزرگ بشم. اما همينکه بزرگ ميشم، بهم غرور ميده . مطمئن ميشم که براي انجام يه کاري اومده ام که لااقل حتي اگه نميتونم انجامش بدم، ميتونم براي رسيدن به اون فکر کنم.
همينکه ميتونم به يه خدا توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم و به جاش معناي رشد رو مرور کنم، برام کافيه.
چندتا جاي دنج و خلوت هم سراغ دارم که ميتونم دلم رو غافلگير کنم و گاهي ببرمش هواخوري و چندثانيه اي از عمرم رو ، به باد بدم.
اوضاع خيلي هم بد نيست... شايدم من ديگه عادت كردم
فقط... کاش ، ايکاشها نبودند.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:53 توسط افسانه |
امشب وقتي كه داشتم فيلم يوسف پيامبر رو نگاه ميكردم خيلي خيلي ناراحت شده بودم. قصه و سرگذشت حضرت يوسف رو از بچگيم تا حالا بارها شنيده بودم. اما انگار راست ميگن شنيدن كي بود مانند ديدن!!! وقتي ميديم برادراي نامردش چجوري كتكش ميزنن واقعا گريه ام گرفته بود.( اصلا طاقت ديدن اين صحنه ها رو ندارم ) اما از اونجايي كه من تا جايي كه بتونم سعي ميكنم نذارم كسي اشكامو ببينه مجبور بودم خودمو كنترل كنم و جلوي مامان و بابا يهو نزنم زير گريه... اما يه سكانس اين فيلم خيلي خيلي واسم جالب بود كه حيفم مياد ننويسم. و اونم سكانسي بود كه برادراي نامردش بي توجه به التماسهاي يوسف اون رو مياندازن داخل چاه و وقتي كه يوسف داخل چاه ميافته. توي چاه يه پيرمرد سبز پوش يوسف رو صدا ميكنه و آروم آروم بهش نزديك ميشه و ميگه: من مردي از ادوار گذشته هستم و تعريفت رو از پيامبراي پيشين شنيده بودم و مشتاق ديدارت بودم. اونا به من گفتن كه تو يه روزي به اين چاه مي آيي و من 1200 ساله كه داخل اين چاه منتظرتم...يوسف ازش ميخواد كه رمز هستي رو بهش نشون بده و اون پيرمرد سبز پوش به دستاي يوسف اشاره ميكنه و ميگه: رمز هستي در دستان توست. توي هر دستت 5 انگشت داري و 14 بند انگشت و 5 و 14 رمز هستي اند كه در زمان ظهور آخرين امام خودشون رو نشون ميدن... خيلي برام جالب بود. چون تا حالا به اين موضوع دقت نكرده بودم. 5 انگشتي كه خدا براي همه ي ما آدما آفريده گوياي 5 تن و اون 14 بند انگشتي كه تو دستامون هست گوياي 14 معصوم !!! من 22 ساله كه دارم با اين دستا زندگي ميكنم و باهاشون خيلي كارا كردم خدايا الان خيلي خيلي نسبت بهت احساساتي شدم و دلم ميخواد يه عالمه ببوسمت. ولي حيف كه تو اون بالا بالاهايي و من اين پايين و در برابرت مثل يه طفل خردسالي ميمونم كه قدم بهت نميرسه و توان بوسيدنت رو ندارم. مگه اين كه صورتت رو به من نزديك كني تا ببوسمت...![]()
اما تا حالا نشده بود يه بار درست و حسابي بهشون نگاه كنم و پي به اين موضوع ببرم!!!![]()
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط افسانه |