تبليغاتX
چرندیات افسانه

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

- افسانه اگه براي جمعه ابروهات اين مدلي باشه خيلي خوبه ! اين مدلي الان مده !

- نه اين مدل اصلا بهم نمياد . همون مدل هميشگي باشه خيلي بهتره ! بيشتر بهم مياد.

- دختر خوب حرف گوش كن. تو ناسلامتي تنها برادرزاده ي بزرگ عروس هستي ! جمعه همه نگاهشون به توئه ! اين مدلم الان مده !

- من از اين مدل خوشم نمياد . با نگاه مردم هم مشكلي ندارم . هر كي دوست داره نگام كنه هر كي ام دوست نداره نگام نكنه ! مد هم اصلا برام مهم نيست!

با تعجب نگام كرد و گفت : تو خودتي ؟ چقدر قاطع و محكم داري حرف ميزني!

راست ميگفت خودمم باورم نميشد خودم باشم ! ولي انگاري واقعا خودم بودم كه داشتم اينقدر محكم حرف ميزدم!

گاهي وقتي به گذشته ام نگاه ميكنم يه چيزايي رو تو خودم پيدا ميكنم كه قبلا توي خودم نميديدم. نمي خوام بگم خوب يا بد !!! عقايد و باور آدما با همديگه فرق ميكنه . اما چيزي كه مهمه اينه كه تغيير رو توي خودم با همه ي سلولهاي بدنم احساس ميكنم. وقتي دقيق ميشم روي نوشته هاي وبلاگم ميبينم عقايد خودمو فقط از 24 بهمن 87 به بعد قبول دارم ....از روزي كه بعد از چند ماه برگشتم و دوباره شروع كردم به نوشتن , اما اينبار يه مدل ديگه و با يه نگاه ديگه !!! انگار اون افسانه رفت و جاش يه افسانه ي ديگه اومد! و انگار اون افسانه مرد و يه افسانه ي ديگه متولد شد. حالا ديگه خيلي از كارا و رفتاراي گذشته ام رو قبول ندارم...فردا عروسي عمه ي منه ! يادم مياد قبلا اگه يه عروسي يا يه مراسمي در پيش داشتيم. از چند هفته قبل پر از استرس ميشدم. كه لباسم چه مدلي باشه , موهام , چهره ام , ناخنهام , كيفم , كفشم و خلاصه واسه يه مراسم چند ساعته كلي مشكل توي ذهنم ميتراشيدم. يعني فكر ميكردم  عروسي يه مراسميه كه آدما دور هم جمع ميشن كه لباسا و سر و وضعشون رو به هم نشون بدن ! اما آخه تو اين كار مگه چه لذتي هست ؟ به نظرم  آدم بايد از تك تك ثانيه هاي زندگيش لذت ببره و لذت وفتي معنا پيدا ميكنه كه زندگي رو زير پوستت احساس كني و عشق به آدما توي خونت جريان داشته باشه . اصلا آيا رفتن به يه عروسي جز اين كه تو شادي ديگران شريك باشي معناي ديگه اي هم داره ؟ منم ميخوام فردا فقط تو شادي عمه ام شريك باشم نه تو پز و افاده ي بعضي از آدماي ديگه!.. خب به غير از اين كه نگاهم تو اين مسئله عوض شده تغييرات ديگه اي هم كردم مثلا يادم مياد قبلا محال بود سرمو با عينك حتي از پنجره ي اتاق بيرون كنم . اگه لنزام يه روز پيشم نبود از خونه بيرون نمي رفتم. اما حالا ديگه واسم فرقي نداره با عينك از خونه برم بيرون يا بی عینک ! مهم اينه كه من دنيا رو ببينم نه دنيا چشماي منو . يادم مياد نزديك روز تولدم كه ميشد خدا خدا ميكردم كه عروسك  هديه بگيرم  اما امسال نگران بودم كه نكنه از كسي عروسك هديه بگيرم ! من هنوزم عروسكها رو دوست دارم . هنوزم از ديدن قيافه هاي بامزه شون پشت ويترين مغازه ها به شوق ميام اما ديگه دوست ندارم از كسي عروسك هديه بگيرم يادم مياد قبلا اگه كسي بهم حرفي ميزد و بي احترامي ميكرد بايد هر جور بود تلافي ميكردم و منم متقابلا يه چيزي بدتر از اون بهش ميگفتم تا به قول خودم حالشو بگيرم و فكر نكنه كم آورم . اما حالا به اين نتيجه رسيدم كه گاهي سكوت ميتونه بهترين و محكمترين پاسخ به بي احترامي ديگران باشه ! اما نه همه جا و همه وقت ! فقط بعضي وقتا و تو بعضي از شرايط  سكوت حرفهايي رو تو خودش داره كه رو  زبون جا نمي شه !. يادم مياد قبلا شور و نشاط بيشتري داشتم اما حالا آرومتر شدم...اين يكي حتي توي نوشته هام هم كاملا مشخصه ! نوشته هاي سال 85 تا 88 زمين تا آسمون با هم فرق دارن! به هر حال چيزي كه واسم مهمه اينه كه من تو بعضی از رفتارام تغيير كردم. نيمه ي دوم سال گذشته روزاي خوبي رو نداشتم اما همون روزا و لحظه ها منو عوض كرد. نميدونم حالا من دمده شدم يا افكار و عقايدم ؟ اما هر چي كه هست من اين مدلي آرامش بيشتري دارم و اينجوري خودمو بيشتر دوست دارم . ديگران رو نميدونم !!!!!!!

راستي چند سال ديگه چي ؟ آيا اون موقع وقتي كه اين نوشته رو ميخونم قبولش دارم يا نه ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:55 توسط افسانه |


  گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد/  گلچهره مپرس پروانه تو بي تو كجا رها شد/ مپرس/ مپرس/ مرنجان دلت را , خدا را / رها كن غمت را , رها كن /  مخور غم ,  مخور غم نگارا / مخور غم ,  مخور غم نگارا...

 ميگن شاعر اين شعر فريدون مشيريه !!!! اما هر چي تو كتابا و شعراي فريدون مشيري گشتم اثري از اين شعر نبود! بنا به دلايلي برام خيلي مهمه كه شاعر اين شعر رو بشناسم و حتي اگه اين شعر ادامه داره كاملش رو پيدا كنم. امروز خيلي تو اينترنت گشتم اما بي فايده بود . كسي ميتونه كمكم كنه شاعروش رو پيدا كنم ؟ فقط شاعر برام مهمه !!! اگر کسی در مورد شاعر این شعر میدونه لطف کنه برام بنویسه...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:41 توسط افسانه |


خداوندا ...مرا تنها مگذار ....بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند كه از خوابي ديرپا برخاسته اند . بي تو كتاب ها بسته است و قلم ها ناي نوشتن ندارند. بي تو هيچ جاده اي به طرف افق هاي روشن نميرود. بي تو دلم يك تكه يخ است. مرا تنها مگذار... من نميخواهم در اتاقي كه تهي از توست نفس بكشم. نميخواهم در محاصره ي ديوارها و پرده ها بمانم و شكل ستاره ها را از ياد ببرم. مرا تنها مگذار ... من نميتوانم اين همه كوه و صخره و آهن را بر شانه هاي نحيفم حمل كنم. من نميتوانم ثانيه هاي سرد و ساكت را به طرف فردا هل بدهم. مرا تنها مگذار...( دكتر محمد رضا مهديزاده ) امشب داشتم كتاب ميخوندم كه يه دفعه گوشيم لرزه افتاد به تنش و يه آهنگ ملايمي ازش پخش شد. با شوق پريدم طرفش و پيغام روي صفحه رو نگاه كردم: (شب آرزوها نزديكه ...همين پنجشنبه !) فقط خدا ميدونه كه چقدر از ديدن اين پيغام خوشحال و ذوق زده شدم. نميدونم چند ماه پيش بود كه اين موضوع رو توي گوشيم وارد كرده بودم تا موقعش که شد بهم يادآوري كنه چون فكر كردم كار از محكم كاري عيب نميكنه و يه وقت فراموش ميكنم و واقعا هم فراموش كرده بودم!!! خيلي وقت بود كه دلم براي يه شب خاص مثل شباي قدر يا همين شب ليله الرغائب كه با خدا داشته باشم تنگ شده بود. و الان خيلي خيلي خيلي خيلي خوشحالم , انقدر كه حتي نميتونم احساسمو اونطور كه هست بيان كنم.به قدري كه انگار دنيا رو بهم دادن... ميخوام روزه بگيرم وهمه ي مراسم و اعمال اين شب رو كامل و مفصل انجام بدم... خيلي دلم تنگه ! خدا جونم خودتو آماده كن كه اين شب جمعه خدمت ميرسم عسلم 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:51 توسط افسانه |


ساعت 12 ظهر ...خيابون آزادي ... كمي پايين تر از دانشگاه شريف...

با چند نفر از همدانشكده ايها تجمع كرديم  اما نه براي اغتشاش بلكه براي امتحان! حدودا 20 نفردختر و پسر هستيم و همگي  در كمال آرامش منتظريم سرويس دانشگاه از راه برسه و ما رو به جلسه ي امتحان برسونه اما به جاش دو نفر ديگه از راه ميرسن!!! دوتا بسيجي موتور سوار, يه نگاهي گذرا به جمع بيست / سي  نفره ي ما ميندازن و فورا بي سيم ميزنن. يه ماشين با چندتا سرنشين از اونطرف خيابون ظاهر ميشه و هجوم مياره سمتمون ! بچه ها ميترسن ! پسرها غيرتي ميشن ! يكي از آقايون صحبت ميكنه ...سو تفاهم برطرف ميشه...ماشين و موتور از جلوي چشممون محو ميشن! بعضي از بچه ها ميخندن ... بعضيا هم كه هنوز مچبند سبز روي دستشون خودنمايي ميكنه عصباني شدن و بد و بيراه ميگن...من اما ترجيح ميدم فقط سكوت كنم. تو يه حالت خيلي بدي به سر ميبرم , تو يه حالتي از سردرگمي غوطه ورم ! گاهي فكر ميكنم حق با دولته ...گاهي فكر ميكنم حق با مردمه !!! نميدونم چي رو بايد باور كنم و چي رو نبايد باور كنم فقط خودمو عادت دادم كه هرگز زود باور نباشم. تنها چيزي كه اين روزا باور دارم اينه كه امنيت و آرامش ازم سلب شده , وسايل ارتباطيم محدود شده و بخشي از حقوق انساني من لگد مال شده!!!

خداوندا نذار خون هيچ بي گناهي ريخته بشه , امنيت و آرامش رو به كشورم بازگردون...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:0 توسط افسانه |


 ۲۹ خرداد 1365ساعت 7 صبح, بيمارستان رسالت تهران , در ميان همهمه و آمدو شد انسانهايي كه هر يك در افكار و احساسات خود غوطه ورند چه غريبانه است صداي گريه نوزادي كه قدم به دنيايي ناشناخته گذاشته است... دنيايي كه حتي اكنون پس از گذشت بيست و سومين بهار زندگي قادر به درك همه ي زوايا و پيچيدگي هاي آن نيستم ! دروغ است اگر بگويم فقط چند روزيست كه در انتظار فرا رسيدن اين سن به سر ميبرم ! سالهاست كه براي رسيدن به بيست و سومين بهار زندگي خود صداي قدم ثانيه ها را ميشمارم . گويي چيزي در اين بهار هست كه آن را متمايز از ديگر بهارها ميكند...و به راستي آن چيست؟؟؟  آن چيست كه اين روزها بهار مرا رنگ ديگري زده است؟ آيا براي رسيدن به بهاري لحظه شماري ميكردم كه در آن بهار شهر من به رنگ خون و ناامني و آشوب است؟ ميخواهم امشب احساسم را فقط با دوستان مجازي ام قسمت كنم . چرا كه خوب ميدانم در دنياي ناشناخته ي واقعي ديگر دوستي ندارم كه به يادم باشد و آنهايي كه روزگاري واقعيت شيرين زندگي ميپنداشتمشان چيزي نبودند جز يك حادثه ي پوشالي و دروغين... از محبت دوستاني كه پيشاپيش از ساعتها قبل از نوشتن احساسات محبوس شده ام در اين چند خط  با تبريك گرم خود  قلبم را نوازش كردند بي نهايت سپاسگزارم... از آقاي م.ف عزيز به خاطر هديه ي فوق العاده زيبایشان كه باعث به اوج رسيدن احساس در وجود من شد و آن را با شوق به اطرافيان خود نشان دادم , از سياوش كسرايي مهربان كه قلب عزادار و داغدارشان در اين روزهای سخت مرا فراموش نكرد و از آزاده خانم نازنين كه آرزوي من موفقيتشان در  تمامی مراحل زندگی و به خصوص كنكور 88 است كمال تشكر و قدر داني را دارم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:40 توسط افسانه |


از اين كه غر بزنم ,. از اين كه بيام اينجا آه و ناله كنم , از اين كه خودمو ضعيف و ناتوان نشون بدم , بدم مياد و متنفرم . يعني تازگي ها به اين نتيجه رسيدم . به اين كه آدم بايد ضعف هاي خودش رو  براي خودش نگه داره و هر حرفي نبايد گفته بشه و نوشته بشه و هر ضعفي نبايد آشكار بشه. آدم ضعيف يه آدم وابسته است و وابستگي اصلا خوب نيست.من اشتباه ميكردم كه قبلا همه ي كارها و احساساتم رو توي اين وبلاگ مينوشتم . و اگه مثلا توي يه موضوع كوچيكي مثل رياضي هم ضعف داشتم . اين ضعف رو انقدر توي نوشته هام بزرگش ميكردم كه مسخره ي دست اين و اون ميشدم. البته ديگران تقصيري ندارن مقصر اصلي خودم بودم كه با نوشته هام  اين اجازه رو بهشون  ميدادم كه گاهي منو به سخره بگيرن. اين خيلي طبيعيه كه هر آدمي تو يه موضوع و تو يه مبحثي ضعف داشته باشه. اما به نظرم حتي ضعيف ترين آدما هم نبايد ضعف خودشون رو باور كنن !!!

امتحان رياضيمو بد دادم . يعني اونجور كه دلم ميخواست نبود. اما نميخوام بازم مثل گذشته باور داشته باشم كه رياضي درس سختيه ! واقعا ديگه خسته شدم  از اين باورهاي منفي !!! آخه سخت نيست . به خدا سخت نيست رياضي ! شايد براي من به شيريني درسهاي ديگه نباشه اما سخت هم نيست. اينو حداقل از وقتي كه سر كلاس هاي آقاي حسيني رفتم فهميدم. من همه ي تلاش خودمو كرده بودم. تو اين يه هفته ي اخير به نمونه سوالات 8 ترم گذشته پاسخ داده بودم و كاملا تسلط داشتم روي سوال ها اما نميدونم چرا امروز وقتي سر جلسه نشستم خيلي از چيزايي كه روشون تسلط داشتم  از يادم رفت. مطمئن بودم كه همه رو بلدم اما اون لحظه سر جلسه واقعا خيلي حال بدي داشتم. حتي نميتونم اميدوار باشم كه يه 10 ناقابل بگيرم. بعد ازامتحان  بچه ها همه شاكي بودن و اعتراض زدن , همه ميگفتن ما كه امكانات كافي در اختيارمون نيست. ساعات تدريس هم براي ما يك پنجم دانشگاههاي ديگست. داشتن يه استاد خوب هم كه براي هممون يه روياست. با اين حال چرا بايد سوالها اينقدر سخت و پيچيده باشه !!! اين حرفا رو كاملا قبول دارم و فكر ميكنم يه درد مشترك براي همه ي دانشجوهاي پيام نوره و همين مسائله كه باعث ميشه سيستم و شيوه ي دانشگاه پيام نور زياد تو كشورمون مورد قبول نباشه  اما  با اين حال معتقدم  اگرچه اكثر دانشجوهاي پيام نور كمي ديرتر فارغ التحصيل ميشن  ولي در عوض وقتي كه مدركشون رو ميگيرن يه كارشناس واقعي هستن چون تو شرايط سختي درس خوندن و نمره گرفتن !  ديگه نميخوام تو زندگي حرص و غصه ي چيزي رو بخورم . از نمره و درس و دانشگاه گرفته تا مسائل ديگه...واقعا خسته ام , خسته ي خسته ... خيلي خسته , همه چيزو ميخوام بسپارم دست خدا. ميخوام خودم بازيگر باشم و اون كارگردان زندگيم باشه!

كمكم كن خدا....من  آخه فقط تو رو دارم تو اين دنياي به اين بزرگي...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22:50 توسط افسانه |


من نميخوام اينقدر رو اين موضوع تو وبلاگم مانور بدم . ولي مگه ميذارن ؟ وقتي آدم به اينجاش ميرسه ديگه دلش ميخواد داد بزنه ... تو مطلب قبلي سعي كردم به صورت غير مستقيم عقيده ي خودم رو تووبلاگ بنويسم. ولي بعضي وقتا هم شرايط ايجاد ميكنه كه آدم رك , صريح و مستقيم حرفش رو بزنه!سال به 12 ماه دريغ از يه اس ام اس 20 تومني كه خرج من كنه و يه حالي از من بپرسه ! بگه" افسانه تو زنده اي يا مرده ؟ حالت چطوره ؟ "منم  انتظاري ندارم . مردم مشكلات خاص خودشون رو دارن و نميشه ازشون توقع داشته باشي به يادت باشن و حالتو بپرسن! فقط  انتظار اينو هم ندارم كه الان واسم دست و دلبازي كنه و هي تند و تند 20 تومني هاش رو خرج من كنه و هي قربون صدقه ي كانديداش بره و هي هم از من دعوت كنه تو اين مبارزه شركت كنم !!! بابا من نميخوام تو اين قضيه وارد بشم به چه زبوني بايد بگم ؟ آخرين اس ام اسش چند ساعت پیش ديگه واقعا كفر منو درآورد !!! ( يك يا حسين تا مير حسين* ) بابا خجالت بکشین شرم کنین از این حرفتون !!! يا امام حسين من از شما معذرت ميخوام  كه اين مردم هر كسي رو با شما مقايسه ميكنن و اسم هر كسي رو پيش اسم مبارك شما مينويسن !!! شما كه همتا ندارين و قابل مقايسه با هيچكسي نيستين ! نميدونم چرا بعضي از مردم اين كارو ميكنن! نميدونم چرا وقتي ميخوان يه پيامي رو براي هم سند كنن يه ذره رو حرفي كه اون پيام داره بيان ميكنه فكر نميكنن ! تا ديروز هيچكس* امام حسين رو نمي شناخت , چي شد وقتي قول جمع آوري گشت ارشاد* داده شد همه حسيني شدن ؟؟؟؟

يا امام حسين خودت آخر و عاقبت ما رو تو اين مملكت به خير بگذرون !

 پ.ن. 1. آدم اينجور وقتا از داشتن تلفن همراه متنفر ميشه!

پ.ن. 2. اين مطلب قصد توهين به همه ي مردم رو نداره منظور از هيچكس بعضي هاي خاص هستن!

پ.ن. 3 با وجود گشت ارشاد تو اين جامعه هم موافقم هم مخالف!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:21 توسط افسانه |


 دكتر باهر عزيز  يه جمله اي داره كه من بارها و بارها تكرارش كردم و نوشتم : خانوما از 4 سين هميشه در گريزند : سن , سوسك , سكوت و سياست ! بنابراين بنده هم قصد ندارم  وارد اين حيطه ي بي پدر و مادر بشم و  اصلا نميدونم سياست رو با كدوم( س ؟ ث؟  3 ؟ )مينويسن ! با اين حال خانوم x اون روز صبح زنگ زده به من و ميگه ما داريم تو حزب فلاني فعاليت ميكنيم و بيا تو گروه ما و فلان تاريخ بايد از فلان ساعت تا فلان ساعت بريم فلان جا و فلان تاريخ فلان كارو بكنيم و با ون ميان دنبالمون و... تو دلم خنده ام گرفته بود كه بابا ون كه هيچ اگه آقاي فلاني خودش شخصا با الگانس هم بياد دم خونه دنبالم كه برم تو حزبش فعاليت كنم و ازش طرفداري كنم  بنده  اصلا و ابدا افتخار نميدم تو اين روزايي كه وقت از هر چيزي برام ارزشمند تره درس و امتحانمو ول كنم و برم طرفدار فلاني بشم كه اصلا قبولش هم ندارم !!! با اين حال و با اين كه ميدونستم جوابم منفيه گفتم فكرامو ميكنم و بهت خبر ميدم . (چون هميشه تو هر چيزي حتي اگه صد در صد مطمئن باشم جوابم منفي يا مثبت همون لحظه ي اول پاسخ نميدم و فرصت فكر كردن رو از خودم دريغ نميكنم .) شب كه شد اس ام اس زدم و گفتم  نميام !

چند ساعت بعد از اس ام اسم بود كه خبر رسيد قيمت چيز برگر به شدت رفته بالا و گرون شده !!!!! ديگه تو اين مملكت چيز برگر هم نميشه خورد !!!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:37 توسط افسانه |


چند شب پيش خواب امتحان رياضي رو ديدم ! خواب ديدم دارم سوالها رو جواب ميدم كه يه دفعه مراقب اومد برگه رو از زير دستم كشيد گفت وقت تمومه !!! بعد كه از خواب بيدار شدم كلي خدا رو شكر كردم كه همش خواب بوده ... آخه خيلي نگرانم كه وقت كم بيارم , چون اون ترم هم سر رياضي 1 و چندتا امتحان ديگه برگه رو از زير دستم كشيدن و من وقت كم آوردم . به هر حال 20 خرداد بين ساعت 8 تا 10صبح شديدا به دعاي شما نياز دارم ... ديشب هم  باورنكردنيه ولي خواب ترازنامه ديدم و دارايي و بدهي و سرمايه و ... خوب شد ساعتم زنگ زد و از خواب بيدار شدم وگرنه فك كنم اگه خوابم ادامه پيدا ميكرد كلي بدهي بالا مياوردم!!! چند روز پيش هم خواب ديدم سر امتحان پول و ارز و بانكداري نشسته بودم كه يه دفعه اسمم رو صدا كردن و منو از سر امتحان بلند كردن و بردن يه كناري و گفتن يا بايد اسم فلان دوستت رو كه هميشه امتحاناشو با تقلب پاس ميكنه بگي يا بهت اجازه نميديم بري سر امتحانت بشيني !!! منم مونده بايد چيكار كنم و از بين دوست و امتحان كدومشو انتخاب كنم !!! از يه طرف نميتونستم آدم فروشي كنم  از يه طرف هم ميگفتم هر كي خريزه ميخوره پاي لرزش هم ميشينه  و اونم تقلب كرده و بايد اسمش گفته بشه و دليلي نداره كه من بخوام خودم رو فداي اون كنم !!!.خلاصه داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه ....

شما اگه تو شرايط من قرار ميگرفتين چيكار ميكردين ؟ فكر ميكنين من توي خواب چيكار كردم ؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:44 توسط افسانه |


هر وقت قراره باشه از توي  ظرف شكلات يه شكلات رو براي خوردن انتخاب كنم شكلاتي كه با طعم قهوه باشه رو انتخاب ميكنم ! نميدونم چرا ولي هميشه شكلاتهاي تلخ رو به شكلاتهاي شيرين ترجيح ميدم . توي خونه ما هميشه شكلاتهايي كه با طعم قهوه باشن اول و آخر مال خودم هستن چون هيچكسي  ميل به خوردنش نداره !!!!  ديشب با خودم فكر ميكردم  زندگي هم مثل يه شكلات ميمونه  و  خدا از توي ظرف هستي به هر كدوم از بنده هاش فقط يه شكلات داده  كه طعم هاشون با هم ديگه متفاوته...همه ي آدما فقط ظاهر شكلات رو ميبينن  و در مورد طعم شكلات ديگران قضاوت ميكنند اما هيچكس جز اون كسي كه شكلات زير زبونشه و  داره اونو مزه مزه ميكنه نميتونه طعم واقعي شكلات رو حس كنه... شكلات زندگي بعضيا خيلي شيرينه اونقدر شيرين كه  از همون اول شيرينيش دل رو  ميزنه ! شكلات زندگي بعضيا هم از اول تا آخرش تلخه ! مال بعضيا آبنباتيه و دير تموم ميشه و مال بعضيا هم  تا ميخوان  مزه اش رو حس كنن ميبينن تموم شده !!! اما بعضيا هم شكلاتهاي مغزدار نصيبشون ميشه اولش يا تلخه يا هيچ مزه ي خاصي نداره اما آخرش وقتي به مغز شكلات ميرسن خيلي شيرين و خوشمزه ميشه !!!

زندگي واسه منم گاهي تلخ ميشه حتي تلخ تر از طعم قهوه !  اما به هر حال من اونو يه شكلات ميدونم كه خدا بهم داده و اميدوارم كه اين شكلات يه شكلات مغزدار باشه!

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:57 توسط افسانه |


توي روزنامه خوندم : 80 درصد مردم زير خط فقر زندگي ميكنند !!!

اين ميدونين يعني چي ؟ يعني تقريبا همه ي مردم !!! اونم نه روي خط فقر بلكه زير خط فقر !!! حتما شما هم ميدونين كه الان كل دنيا در حال تجربه كردن يه بحران اقتصاديه و اونطور كه پيش بيني شده اين بحران تا سال 2010 به پايان ميرسه. اما ميدونين از اثرات اين بحران توي روزنامه چي نوشته بود ؟

- 90 ميليون نفر تا پايان اين بحران به جمعيت زير خط فقر اضافه ميشن !

-  بين 200 تا 400 هزار نوزاد از گرسنگي هلاك ميشن !

و...

با تمام مشكلات و معضلاتي كه فقر توي جوامع ايجاد ميكنه جاي تاسف داره كه ما هنوز توي جامعه ي خودمون و توي مدارس از كودكانمون ميخواييم كه در مورد موضوع كليشه اي " علم بهتر است يا ثروت " انشا بنويسن !!! خوب به خاطر دارم كه منم راجع به اين موضوع انشا نوشته بودم و منم توي انشام مثل همه نوشته بودم علم بهتر است  چون فكر ميكردم آدماي بد ثروت رو دوست دارن ! اصلا خودمونيم  مگه اون روزا كسي حق داشت بنويسه ثروت بهتر است ؟؟؟اين سوال توي ذهن همه ي ما يه جواب از پيش تعيين شده داشت !!! و اين قضيه ي برتري علم بر ثروت يه فكر مسموم بود كه اون روزا تو ذهن همه ي ما تزريق شده بود! با اين وجود اگر امروز به من اجازه داده ميشد كه يك بار ديگه براي اين موضوع انشا بنويسم اينبار فقط همينو توي انشام مينوشتم : " كسي كه عاقل باشه , علم داشته باشه و دانا باشه ميدونه كه ثروت بد نيست و ثروتمند بودن گناه نيست و  هيچكدوم بر ديگري برتري ندارن و اصلا  قابل مقايسه با هم نيستن " 

با خودم فكر ميكنم اگه من مدير يه مدرسه بودم از همه ي معلمهاي مدرسه ام ميخواستم همونقدر كه به بچه ها انگيزه تحصيل ميدن همونقدر هم انگيزه ثروتمند شدن به اونها بدن و اين فكر رو از همون دوران توي ذهن شاگردانشون تزريق كنند و ... اصلا چرا مدير مدرسه ؟ اگر من مدير آموزش و پرورش بودم , اگر من كاره اي تو اين مملكت بودم حتما يه كتاب درسي براي مقاطع ابتدايي و راهنمايي تاليف ميكردم كه به بچه ها انگيزه  ثروتمند شدن رو بده و راهكار هاي  صحيح مبارزه با فقر رو  از همون دوران بهشون آموزش بده .نميدونم تا كي قراره توي ذهنمون بيخود از يه سري مسائل تابو سازي كنيم و اينو به نسل هاي بعد از خودمون هم انتقال بديم ؟ تا وقتي كه روزنامه ها اعلام كنند 100 درصد مردم زير خط فقر هستن ؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:17 توسط افسانه |


ديشب همش خواب مرگ ميديدم ! خواب مرگ خودم رو!!! خيلي دوست دارم تعريف كنم كه چجوري بود ولي افسوس كه نبايد اينجور خواب ها رو تعريف كرد.... به هر حال صبح كه از خواب بيدار شدم اولين زنگ تلفن منو با خبر كرد كه مادربزرگ پدرم فوت كرد... متولد 1265 بود و دقيقا صد سال قبل از من به دنيا اومده بود!!!! هميشه دوست داشتم باهاش حرف بزنم و از خاطراتش بپرسم و از صد سال قبل از به وجود اومدن خودم , ولي از وقتي يادم مياد هوش و حواس درست و حسابي براي حرف زدن نداشت. اينجور كه  قبلا از عمه ام شنيده بودم  ميگفت  مادربزرگش دوتا عادت خاص داره : يكي اين كه هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشه اولين كاري كه ميكنه اينه كه ورزش كنه و تا ورزش نكنه سر سفره ي صبحانه نمي نشينه ! و يكي هم اين كه هيچوقت غذاي مونده نميخورد. حتي غذايي كه از ظهر مونده بود رو شب نميخورد !!!! به هر حال عمر اين زن هم ديشب بعد از سالها نفس كشيدن و زندگي كردن تو اين دنيا به پايان رسيد و امیدوارم روحش شاد باشه . اما راستش در مورد خودم هیچوقت دوست ندارم بگم دلم میخواد دقیقا چقدر و چند سال توی این دنیا زندگی کنم فقط هميشه از خدا ميخوام زماني عمر منو به پايان برسونه كه عشق و عاطفه و محبت توي قلبها مرده باشه و البته زودتر از عزیزانم ! چون شديدا به اين باور رسيدم كه توي اين دنيا هيچ كاري براي من قشنگتر و زيباتر و جذاب تراز عشق ورزيدن و محبت كردن به آدما نيست و اينو يه نعمت بزرگ ميدونم و يه احساس ناب و اين تنها دليليه كه زندگي رو دوست دارم و به همه ي ابعاد و زواياي زندگيم عشق مي ورزم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:41 توسط افسانه |


تازگي ها اتفاق خاصي نمي افته كه توي وبلاگ بنويسم . بنابرين مجبورم پلي به گذشته بزنم و مسائل و خاطرات گذشته ام رو بررسي كنم .

يادم مياد سوم راهنمايي بودم  كه از اواسط سال تحصيلي توجهم به يكي از بچه هاي كلاس كه اسمش مريم بود و چهره اش شيبه يكي از هنرپيشه ها بود جلب شد. اون هنرپيشه رو خيلي دوست داشتم  بنابراين وقتي ديدم كه مريم چقدر چهره اش شبيه اون هنرپيشه ست تصميم گرفتم كه خودمو بهش نزديك كنم و روابطمون رو با هم صميمي كنم. من و مريم خيلي زود با هم صميمي شديم و براي همديگه شديم مثل دوتا خواهر , انقدر صميمي شديم كه حتي بچه هاي كلاس هم تعجب ميكردند وقتي روابط صميمانه ي ما رو ميديدند. اگه يه روز يكيمون غيبت ميكرد اون يكي اون روز مدرسه واسش جهنم ميشد. من مريم رو خيلي دوست داشتم . شايد به خاطر چهره اش شايد هم به خاطر صميميتي كه بينمون ايجاد شده بود ! چندماه از صميميتمون گذشته بود كه يه روز ديدم مريم خيلي ناراحته و با چشماي پف كرده اومده مدرسه طاقت نياوردم و ماجرا رو ازش پرسيدم . اولش يه كم طفره رفت و گفت ديشب خوب نخوابيده و به خاطر همين چشماش اونجوري شده  ولي بعد يه دفعه انگار كه از حرفش پشيمون شد و تنش رو نشونم داد كه يه كم متورم و قرمز شده بود و گفت بابام ديشب با كمربندش اينجوري كرده !!!!!!!! گفت ديروز كه از مدرسه رفته خونه  ديده مامانش قفل در كمدش رو شيكونده و وسايلهاش رو دونه دونه گشته و آخر سر هم چون چيزي گيرش نيومده دستش رسيده به يه غزل عاشقانه از حافظ و صاف برده گذاشته كف دست باباهه و اونم حسابي با كمربندش افتاده به جون مريم كه يالا بگو اين شعرو از كي گرفتي ؟ خوب يادمه مريم وقتي اين حرفا رو واسم تعريف ميكرد حتي يه قطره اشك هم از چشماش نيومد ولي من كه همه ي اون حرفا واسم واقعا يه شوك بود اولش يه كم متعجب نگاش كردم و بعد خودمو انداختم تو بغلش و زار زار گريه كردم . مريم  بيچاره باورش نميشد من دارم براش گريه ميكنم  به من گفت : تو داري واسه من گريه ميكني ؟؟؟  خب راستشو بخوايين منم باورم نميشد كه باباش واقعا با كمربند زده باشدش اونم به خاطر يه شعر از حافظ ,  حتي هنوزم كه هنوزه  باورش واسم سخته !!! خيلي برام عجيب بود چون باباي من همون سال براي من يه كتاب حافظ خريده بود ! باباي من هميشه براي من كتاب ميخريد ... كوچيكتر كه بودم كتاباي بزبز قندي , كدو قل قله زن .  جك و لوبياي سحر آميز و .... اول راهنمايي كه رسيدم  گفت تو ديگه بزرگ شدي و نبايد اون كتابا رو بخوني و هزار و يكشب داد دستم . سوم راهنمايي هم كه رسيدم برام حافظ خريد ! هيچوقت تو خونه كتك نخورده بودم و هيچوقت هم  بدون اجازه ي من به وسايل شخصيم دست نميزدند! حتي يادمه يه باربهزاد رفته بود دفتر خاطراتم رو يواشكي خونده بود و من ناراحت شده بودم  و بابا كه جريان رو فهميده بود به بهزاد گفته بود ديگه نبايد به وسايل خواهرت بدون اجازه دست بزني,  دفتر خاطرات يه چيز شخصيه و تو حق نداري بدون اجازه مطالبش رو بخوني! حتي بابا كنجكاو نشده بود بدونه كه چي توي اون دفتر خاطراته كه دوست ندارم كسي بخوندش !!! به هر حال اون روز با گريه و ناراحتي گذشت و وقتي من جريان رو واسه مامان تعريف كردم اونم به اندازه ي من از كتك خوردن مريم ناراحت شد... چند وقت بعد يه روز مريم اومد به من گفت كه با پسر يكي از همسايه هاشون كه اسمش عباس بود دوست شده و گاهي با هم ديگه تلفني صحبت ميكنند و همديگه رو خيلي دوست دارن! چند بار سعي كردم به مريم بگم كه اون كارا رو نكنه و با عباس دوستي نكنه كه اگه بابا مامانش بفهمند حتما ميكشنش ولي مريم سخت عاشق عباس شده بود و ديگه حتي درس هم نميخوند و همه ي زندگيش عباس شده بود ... به هر حال روزها سپري شد و امتحانهاي نهايي رو داديم و سال تحصيلي هم به پايان رسيد. آخرين روز امتحانها بود كه مدرسه اعلام كرد چهارشنبه هفته آينده يا خودتون يا والدينتون بيايين مدرسه براي دريافت كارنامه ها...اون روز آخرين روزي بود كه من و مريم كنار هم بوديم . بعد از امتحان رفتيم يه بستني خورديم و قرار گذاشتيم كه چهارشنبه ي هفته ي آينده برم در خونشون دنبالش و با هم بريم مدرسه كه كارنامه بگيريم . خوبه خوب يادمه وقتي داشتيم از هم خداحافظي ميكرديم  مريم گفت : تا يه هفته نبينمت كه ميميرم از دلتنگي! خدا كنه زودتر چهارشنبه هفته ديگه از راه بياد . اون چهارشنبه ي آخر خيلي زود از راه رسيد. خيلي خوشحال بودم از اين كه قراره بعد از يه هفته مريمو ببينم و آماده شدم و با خوشحالي رفتم در خونشون و چند بار زنگ زدم ولي كسي جواب نداد تا اين كه پشيمون شدم و اومدم برم كه يه دفعه در كوچه  باز شد و يه خانومي كه چهره اش خيلي عصباني بود اومد جلوي در و با همون لحن عصباني بهم گفت : با كي كار داري ؟ گفتم : سلام , من اومدم دنبال مريم با همديگه بريم مدرسه كارنامه هامون رو بگيريم . گفت : لازم نكرده تو با مريم راه بيفتي بري مدرسه ! خودم رفتم كارنامه اش رو گرفتم  همه ي درساشو تك آورده ! اصلا تو كي هستي ميخواي با دختر من بري مدرسه ؟ مريم بيا دم در ببينم اين كيه ؟ مريم دوباره  با همون چشاي قرمز و پف كرده  اومد جلوي در و گفت : اين رزيتاست دوست جديدمه ! اينو كه گفت مامانش چنان آتيشي شد كه : " ئه ! پس اين دختره دوست جديدته ! اينه كه تو رو به اين روز انداخته و نذاشته  تو درس بخوني ! با اين اسم اجق وجقش !!! از اسمش معلومه چيكارست ! ( مسخرست  ولي اون داشت شخصيت من رو از رو اسمم بررسي ميكرد!!! ) ببين دختر جون مريم اصلا نميخواد با تو دوست باشه ! تو هم برو دست از سرش وردار ديگه هم اينطرفا پيدات نشه ! " خب راستش من هم ترسيده بودم و هم عصباني شده بودم . تا اون زمان هيچكس اينجوري به شخصيت من توهين نكرده بود و به من بي احترامي نشده بود! يه لحظه از شدت عصبانيت اومد تو زبونم كه بگم : دختره شما رفته با پسر همسايه تون عباس دوست شده به من چه ربطي داره ؟ دوست جديده مريم من نيستم عباسه !!! ولي يهو يه چيزي تو چشماي مريم  ديدم كه مانع از گفتن اين حرفا شد و فقط سكوت كردم و بعد هم در رو روی من بستن و من تا خونه گريه كردم ... بعد از اون روز ديگه هيچوقت مريم رو نديدم و ازش متنفر شدم و جريان رو براي مامان تعريف كردم و مامان ميخواست زنگ بزنه و با مادرش صحبت كنه اما من نذاشتم و گفتم ديگه هيچوقت نميخوام حتي اسم مريم رو هم به زبون بيارم ! حالا 8- 9 سالي از اون ماجرا ميگذره و امروز كه به اون روزا فكر ميكنم ديگه از مريم متنفر نيستم . چون به نظرم بي گناه تر و معصوم تر از همه مريم بود  و شايد اگه منم پدر و مادري مثل پدر و مادر مريم داشتم  همون كارايي رو مي كردم كه مريم كرد. مگه مريم  از پدر و مادرش چي ميخواست  جز توجه و محبت و اعتماد ؟ آيا اينا چيزاي زيادين كه يه خونواده بخواد از فرزندش دريغ كنه؟ وقتي به اون روزا فكر ميكنم خوشحالم از اين كه اون روز اون همه توهين و تحقير رو تحمل كردم ولي  راز مريم رو لو ندادم . اميدوارم  مريم الان هرجايي كه هست ديگه تنش كبود و چشماش متورم نباشه و خوشبخت باشه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:40 توسط افسانه |


نميدونم چي بگم ! نميدونم از كجاش بگم و چه جوري بنويسم ! نميدونم اين حس بد رو  چجوري توي اين كلمه ها جا بدم !!! فقط ميخوام بنويسم. انقدر بنويسم تا آروم بشم . ميدونم تا اين نوشته تموم بشه  اين واژه ها همه خيس ميشن . هر كسي وقتي ناراحته به يه چيزي پناه  ميبره ! يكي به سيگار يكي به مشروب يكي هم مثل من به خودكار و كاغذاي خودش !!! از 9 سالگي معتاد شدم به اين خودكار و كاغذها ,  به اين كه خاطرات روزانه ام رو بنويسم ! از همون وقتي كه سر كلاس خانوم اسماعيلي با زهرا باهري سر دفترچه يادداشتمون دعوامون شد. از اون موقع ياد گرفتم كه با نوشتن خودمو آروم كنم . بگذريم ...از اون زمان تا حالا 13-  14 سال گذشته... حكايت امروز ولي حكايت نشريه ي شوكه و فعاليت من تو اين نشريه , اين حكايت مثل يه ليمو شيرين بود كه اولش شيرين بود ولي موند و تلخ شد. يا مثل يه سيب قاچ خورده كه اولش خوشرنگ بود ولي موند و سياه شد! اگه از اولش بخوام تعريف كنم كه يه رمان ميشه! از آخرش هم اگه بخوام بگم كه خيلي تلخه...پس از وسطش ميگم كه شيرين بود و خوشمزه! از وقتي كه به خودم اومدم و ديدم به يكي از آرزوهاي ديرينه ام رسيدم و دارم با 5 تا از همكلاسيهام  توي يه نشريه دانشجويي فعاليت ميكنم . از وقتي كه مقاله هام هر ماه توي نشريه شوك چاپ ميشد و من غرق لذت ميشدم . خيلي ها چون منو ميشناختند مطالبم رو  ميخوندند و خيلي ها هم  چون مطالبم رو ميخوندن دلشون ميخواست كه منو به چهره بشناسن ! آخ كه چه روزايي بود . چه دوستي پاك و صميمانه اي بينمون بود . واسه ي خودمون تو دانشگاه جلسه ميذاشتيم و  درباره ي شوك صحبت ميكرديم . مطالب ارسالي بچه ها رو ميخونديم و  در مورد چاپ شدن يا نشدنش نظر ميداديم . گاهي  حتي خودمون با كمك همديگه جدول طراحي ميكرديم براي نشريه! گاهي نشريه ها زود فروش ميرفت و انقدر كمياب ميشد كه به هر 3- 4 تا دانشجو امور فرهنگي فقط يه نشريه ميداد . گاهي هم امور فرهنگي بهمون طعنه و سركوفت ميزد كه نشريه ها فروش نرفته و اگه اينجوري باشه بودجه ديگه بهتون نميديم و ما مجبور ميشديم  يه ميز ببريم وسط حياط دانشگاه  و خودمون  با خواهش و التماس به بچه ها شوك بديم آخ كه چه لحظه هايي بود . ما با هم  مهربون بوديم . ما مثل  خواهر و برادر بوديم واسه همديگه... خدايا چقدر اين دوستي پاك بود تو دلاي ما  چقدر زلال بود مثل آب !!! اما اين آب يه دفعه گل آلود شد ! درست نميدونم كي بود ؟ شايد از وقتي كه توي اولين جشنواره شركت كرديم !  شايد از همون سفراي اصفهان !!! آخ كه چه شبايي رو داشتيم تو اصفهان كنار سي و سه پل و زاينده رود !!!  چقدر با صفا بود اون بريوني اي كه توي اون رستوران  خورديم . اما چرا وقتي از اصفهان برگشتيم  همه چيز تموم شد !!!  اون همه دوستي اون همه انرژي و شور و حرارت كجا رفت ؟  چرا ديگه شوك چاپ نشد ؟  چرا ما از هم دور شديم ؟  امروز توي دانشگاه  يه لوح تقدير دادن دستم  كه مال خودم بود و به نام خودم !!! از اصفهان اومده بود و از همايش روزنامه نگاران !!! اما چرا من خوشحال نشدم ؟ چرا دلم گرفت وقتي لوح رو دادن دستم ؟ چرا احساس كردم كلمه ي شوك داره از پشت ديواره ي شيشه اي اون لوح تقدير بهم زبون درازي ميكنه ؟ چرا گريه ام گرفت ؟  چرا توي ماشين كه داشتيم برميگشتيم خونه  با بچه ها حرف نميزدم كه مبادا بفهمن بغض تو صدامه ؟ نگاشون نميكردم  و زل زده بودم به منظره ي بيرون كه مبادا ببينن اشك تو چشامه ؟  چرا اون راننده ي جوون يه دفعه سر درد و دلش باز شد و اتفاقا از دوستي و بي وفايي حرف زد ؟ اين درد مشترك همه ي آدماست ؟ يا ماها شديدا بوي بي وفايي  گرفتيم كه وقتي نشستيم تو ماشينش اونو  ياد بي وفايي آدما انداختيم ؟ رويا ميدونم ديگه خيلي وقته اينجا رو نميخوني  اما اگه يه روزي روزگاري من نبودم  و تو دلت هواي اينجا رو كرد و اين نوشته رو خوندي ميخوام ازت بپرسم كه  آخه چرا يهو  اون حرفت امروز توي ماشين به من يادآوري كرد كه ما ديگه خيلي وقته ما نيستيم؟ ما هركدوممون يه منه تنها شديم ! ما با اين كه امروز كنار هم بوديم اما  خوب حس ميكردم كه قلبامون ديگه كنار هم نيست !!! مگه يادتون نيست ما چهار تا دختر شده بوديم چهار تفنگدار دانشگاه ؟  اما حالا چي؟ما تموم شديم و اگرچه باورش سخته ولي واقعيته !!!  افسانه ي شوك هم تموم شد. با تلخي هم تموم شد !!! خدايا چرا آسمونت امشب نميباره ؟ چرا امشب خسيس شده اين آسمون ؟ خدايا بارون ميخوام ! چرا امشب ابراي آسمونت هجوم آوردن تو چشماي من ؟ خدايا چرا اين قدرتو ندارم كه بتونم جلوي رود زمان سد سازي كنم و يه جاهايي زمان رو نگه دارم و جلوي گذرش رو بگيرم ؟  خدايا همه ميگن كه من با اين احساساتم ديوونه ام ! خدايا شكرت كه منو ديوونه آفريدي! خدايا اين ديوونه رو آرومش كن كه فقط تو ميدوني روحش چقدر ضربه خورده و  نشريه ي شوك چه شوكي بهش وارد كرده ! غير از تو هيچكس از حال اين ديوونه خبر نداره!  خداي من يه كاري كن مونا بتونه كارام رو درست كنه و دو ترم مهمان بشم دانشگاهشون, فعلا فقط همينو ازت ميخوام ...

قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد

هم چنان خواهم راند

نه به آبي ها دل خواهم بست , نه به دريا

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54 توسط افسانه |


                     كودكي 1373

اين منم ...اون پسر كوچولويي هم كه كنارمه برادرمه ( بهزاد ) ... توي اين عكس كه مال سال 73 هستش من فقط 8 سالمه و بهزاد سه سالشه ! نگاه به قدم نكنيد !!! خيلي كوچولو تر از اوني هستم كه ظاهرم نشون ميده! هنوز روسري سر كردن بهم واجب نشده ! من 4 تا همبازي داشتم . آرش و امير و حميد و مهسا , توي حياط آپارتمانمون از صبح تا شب وقتم رو با  آرش و امير و حميد و مهسا ميگذروندم . امير بيشتر با مهسا همبازي بود و آرش و حميد هم با من , حميد رو بيشتر از آرش دوست داشتم  آخه حميد برام هميشه از بابا پيره قرقوروت ميخريد . تازه وقتي قدامون رو اندازه ميگرفتيم حميد قدش از همه ي ما بلندتر بود . پس چون قدش بلندتر بود دوست داشتني تر بود. آرش ولي قدش كوتاهتر از من بود . تازه يه بارم لوبياهايي كه من تو باغچه حيلط كاشته بودم رو له كرد و منم گازش گرفتم پسره ي لاغر مردني رو. آرش امير رو داشت و حميد مهسا رو ولي من تنها بودم و هيچكسو نداشتم . و از اين تنهايي دلم ميگرفت و گريه ميكردم . تا اين كه تو يه روز بهاري از تنهايي دراومدم و خدا بهم يه داداش كوچولو داد. وقتي داداشم رو از بيمارستان اميد آوردن خونه توي لباسش يه ماشين كنترلي پيدا كردم از همون ماشين كنترليهايي كه حميد و آرش داشتند و منم دلم ميخواست . مامان و بابا هر دوشون گفتند كه داداشت  انقدر دوستت داره كه وقتي به دنيا اومد اين ماشين كنترلي رو هم با خودش واسه تو آورده بود و من از خوشحالي صورت كوچولوي داداشيم رو بوسيدم . وقتي خواستن واسه داداشم اسم بذارن  من داشتم توي اتاق با ماشين كنترليم بازي ميكردم كه صدام كردن و گفتن : دوست داري اسم داداشتو بذاريم بهزاد ؟ منم گفتم آره . مامان گفت : دوست داري داداشيت چي صدات كنه ؟ افسانه,  آبجي يا خواهر ؟ گفتم : آبجي!  و از اون روز من شدم آبجي !!! من ديگه آرش و امير و حميد و مهسا رو مثل قبلنا دوس نداشتم و صبحها كه از خواب بيدار ميشدم نميرفتم توي حياط باهاشون هوهو چي و خاله بازي و اينجا بذارم گربه نبره بازي كنم . ميموندم پيش داداشي خودم و از پنجره ي اتاق بهشون زبون درازي ميكردم . آخه من ديگه تنها نبودم . من و بهزاد غذاهامون رو حسابي خورديم و يه كمي بزرگتر شديم . حالا ديگه بهزاد ميخنديد و راه ميرفت و حرف ميزد  ولي بلد نبود مثل من حرف بزنه به پتو و متكا ميگفت : آپو گاگي و من كلي ميخنديدم . مامان هميشه من و بهزاد رو ميبرد وليعصر و براي هردومون دمپايي ميخريد . يه بار دمپايي هاي بهزاد چند روز بعد از اين كه خريديم زود پاره شد و دمپايي هاي من هنوز نو بود . مامان ميخواست براي بهزاد دوباره  دمپايي بخره و براي من نه ! ميگفت تو هنوز دمپايي هات نوئه  مال تو هم كه يه كم كهنه تر شد يا پاره شد برات ميخرم . من ولي قانع نشدم و فك كردم بهزادو بيشتر از من دوس داره . دلم گرفت و رفتم تو حياط و يه كار بدي كردم . دمپايي هامو پاره كردم و بعد اومدم به مامان گفتم تو حياط خوردم زمين و دمپاييهام پاره شد ! مامان براي منم دوباره دمپايي خريد. حميد بازم براي من از بابا پيره قره قوروت ميخريد و آرش هنوزم قدش از من كوتاهتر بود. تا اين كه يه روز حميد و مهسا زندگيشون رو ريختند پشت يه كاميون گنده و از اونجا رفتن . من ناراحت بودم ولي حميد بهم گفت : ناراحت نباش  ما بازم همديگه رو ميبينيم . اما حميد رفت و من ديگه هيچوقت نديدمش و هيچوقت ديگه قره قوروت هاي بابا پيره رو نخوردم . من هيچوقت نميذاشتم بهزاد به عروسكهام دست بزنه و اونم هميشه گريه ميكرد به خاطر همينم يه روز كه بزرگتر شده بود و زورشم زياد شده بود يكي از عروسكهام رو از ميله ي بارفيكس آويزون كرد و دار زد !!!  يادمه هر شب كه ميخواستم بخوابم از مامان يه سوال ميپرسيدم : مامان من فردا ميرم مدرسه ؟ و مامان ميگفت نه و من دلم ميگرفت . تا اين كه يه شب به من گفت فردا ميري مدرسه و من خوشحال شدم . اولين دوستم اسمش نرگس بود . ( نرگس نظافتي ) همه ميگفتن افسانه انقدر لوس و مامانيه كه روز اول توي مدرسه بدون مامانش طاقت نمياره و گريه ميكنه ! اما من با نرگس دوس شدم و گريه نكردم و همه تعجب كردن !!! خانوم زماني گفته بود هركس كه ياد يگيره اسم خودشو روي تخته بنويسه بايد براي بچه هاي كلاس شيريني بياره . يه روز درسمون رسيد به { ي } و من ياد گرفتم روي تخته جلوي همه ي بچه ها بنويسم : رزيتا , اسمي كه حتي معنيش رو هم نميدونستم و اين منو آزار ميداد دوست داشتم  همه بهم  بگن افسانه  چون مامان بهم گفته بود معني اسمم يعني قصه  و من قصه رو خيلي دوست داشتم . اما رزيتا آخه يعني چي ؟ .... خانوم زماني گفت : رزيتا خانوم تا امروز هر كي  روي اين تخته اسمش رو نوشته فقط برامون شكلات آورده  ولي ما از تو شيريني ميخواييم . فرداش مامان برام يه جعبه شيريني خريد و من بردم سر كلاس و به همه تعارف كردم . اون تخته و اون كلاس رو هنوز خوب يادمه... بزرگتر كه شدم ياد گرفتم مشقامو با خودكار بنويسم. اولين بار كه انشا نوشتم فهميدم كه خيلي انشا نوشتن رو دوست دارم . چون ميتونستم هرچي كه تو دلمه رو تو دفترم بنويسم و اونو با صداي بلند براي بچه هاي كلاس بخونم . عاشق زنگهاي انشا شده بودم . يه روز به مامان گفتم برام  يه دفتر خوشگل بخره و شروع كردم توي دفتر جديدم قصه نوشتن ! قصه هايي كه خالقشون خودم بودم . اولين قصه اي كه نوشتم قصه ي همون آقا خرگوشه و سنجابه بود كه رفته بودن از توي باغ دزدي كرده بودن. يه روز خانوم روي تخته  اين موضوع رو براي انشا نوشت : دوست داريد وقتي بزرگ ميشيد چيكاره بشيد ؟ رفتم خونه و يه عالمه فك كردم و بعد توي دفترم انشامو نوشتم . زنگ انشا كه شد توي دلم يه عالمه دعا كردم  و از خدا خواستم كه يه كاري كنه من برم پاي تخته و انشامو بخونم . هر كس ميرفت پاي تخته يا ميخواست معلم بشه يا دكتر اما من ... بلاخره آخرين نفري كه رفت پاي تخته من بودم ... انشامو خوندم :من ميخوام وقتي بزرگ شدم نويسنده بشم .من حتي يه دفتر هم دارم كه توش قصه مينويسم . من دوس دارم كه اسمم روي كتابا چاپ بشه... انشا كه تموم شد بچه ها تشويقم كردن و زنگ خونه خورد. خانوم بهم گفت دفترمو كه توش قصه مينويسم رو ببرم كه ببينه و من خيلي خوشحال شدم . اون شب وقتي رفتم خونه يه عالمه فك كردم و دوتا قصه ي ديگه هم توي دفترم نوشتم و فرداش با خوشحالي دفترم رو بردم مدرسه ... چند روز بعد يه روز سر كلاس جلوي همه ي بچه ها  خانوم اسمم رو خوند و گفت بچه ها ر. ف رو به خاطر قصه هاي قشنگي كه توي دفترش مينويسه تشويقش كنين. و من چقدر ذوق كردم و چقدر احساس غرور كردم . من اون روزا آرزوهاي كوچيكي داشتم . دلم ميخواست مبصر بشم كه يه روز به اين آرزوم رسيدم و براي يه هفته مبصر كلاس شدم . توي اون يه هفته اسم خيلي ها رو  زير ستون از بدها و از خوبها نوشتم و جلوي اسمشون ضربدر زدم . يه آرزوي ديگه هم داشتم دلم ميخواست ميز اول بشينم ولي چون قدم بلند بود هميشه بايد آخر كلاس مينشستم يه روز ولي به اين آرزوم هم رسيدم : سارا كه جاش ميز اول بود خيلي دوس داشت لذت نشستن ته كلاس رو تجربه كنه از خانوم اسماعيلي اجازه گرفت كه جاشو با ر. ف واسه يه هفته عوض كنه . و من رفتم ميز اول و اون اومد جاي من . اولين بار كه يه نفر به من گفت مهربون وقتي بود كه يه هفته تموم شد و من ميخواستم برگردم سرجام كه بغل دستي سارا گفت:" كاش به جاي سارا هميشه تو اينجا ميموندي  آخه تو خيلي مهربوني"... بعد از اون خيليها به من گفتن مهربون ولي هيچكدومش به اندازه ي اون مهربوني كه بغل دستي سارا بهم گفت منو خوشحال نكرد! يه آرزوي ديگه هم داشتم : دلم ميخواست مامور بهداشت بشم و سر صف ناخنهاي بچه ها رو ببينم به اين يكي آرزوم ولي هيچوقت نرسيدم ! در عوض هميشه سرگروه درسي بودم و بايد از بچه ها درس ميپرسيدم ! روزها گذشت و گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم . حالا من يه دختر  18 ساله شده بودم و از كودكي فقط خاطره هاش برام مونده بود كه يه روز دو صفحه از مجله ي خانواده سبز رو يكي از داستانهاي من پر كرد و اسمم بالاي داستان چاپ شد ! ومن دوباره اون شاديهاي كودكانه به سراغم اومد. يكي از دوستاي قديمي كه خيلي وقت بود ازش بي خبر بودم تو يه گوشه اي از اين شهر سوار اتوبوس شد و  مجله رو دست يه خانومي ديد كه داشت داستان منو مطالعه ميكرد روي اسم نويسنده ي داستان دقت كرد و منو يادش اومد و زنگ زد خونمون!!! امروز كه دارم اينا رو مينويسم خيلي چيزا تغيير كرده و من چيزاي زيادي رو فهميدم ! فهميدم كه اون ماشين كنترلي همش يه بهونه بود براي ساختن يه عشق و علاقه ي خواهر برادرانه تو دلاي كوچيك ما ! فهميدم وقتي دمپايمو پاره كردم مامان فهميد كه دروغ گفتم . فهميدم نوشتن اسم آدما زير ستون از بدها و از خوبها جز خدا  كار هيچكس نيست ! من هيچوقت مامور بهداشت نشدم ولي امروز  تو خونه و بين دوست و فاميل ملقب به خانوم بهداشت هستم ! من حتي معني اسممو هم فهميدم يكي از همكلاسيهاي دانشگام يه روز بهم گفت : رزيتا يعني مثل گل رز ( زر : گل رز – تا : مثل و مانند – كه در اصل رزتا بوده و به مرور زمان به رزيتا تبديل شده ) و من از اين كه بعد از سال ها فهميدم كه اسمم چه معني قشنگي داره و چون گل رز نماد عشقه خيلي خوشحال شدم . بهزادم فهميد كه آپو گاگي غلطه و بايد بگه پتو  و متكا راستي بهزاد هنوز هم به من ميگه آبجي...من و بهزاد كنار همديگه بزرگ شديم وخيلي چيزا رو فهميديم و امروز توي دفتر خاطراتم نوشتم :

شكستم

عاقبت شكستم !

ديواره هاي آهكي كودكي ام را

به خيالم كمي بزرگتر شده ام

حالا من

يك جوجه ي يك روزه ام !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:55 توسط افسانه |