|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
واقعا گاهی حرکت کردن تو مسیر زندگی خیلی سخت میشه . وقتی به یه دوراهی میرسی! وقتی نمیدونی کدوم مسیر رو باید بری ...وقتی همه چیز گنگ و مبهمه و هوا مه آلوده دلت میخواد داد بزنی و از هر کی کنارته تقاضای کمک کنی! حتی گاهی دلت میخواد دیگه مسیر زندگیتو ادامه ندی و همونجا توقف کنی! اما نمیشه و یه موجی هست که از توقفت جلوگیری میکنه و همیشه تو رو به جلو و به یه آینده ی نامعلوم که ازش وحشت داری حرکت میده !!! اینجور وقتا دیگه نمیدونی باید چیکار کنی ! فقط توکل به خدا میکنی و با دل و عقلت یه مسیر رو انتخاب میکنی با امید به اینکه ته اون مسیر رویاهای حقیقت یافته ات رو پیدا کنی !!!! پی نوشت: خدایا کمکم کن ! من از این مسیری که دیشب انتخاب کردم میترسم . تنها نذار این بنده ی حقیرتو !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:27 توسط افسانه |
عين يه كلاف كامواي در هم پيچيده شدم ! يه كلاف كاموا كه از دست صاحبش رها شده و روي زمين قل خورده و به هم پيچيده و سر و تهش معلوم نيست ! خدايااااااااااااااااااا من كي رها شدم ؟ ابتدا و انتهاي من كجاست ؟ چجوري بايد خودمو پيدا كنم ؟ پی نوشت ۱: خدایا پس عدالت و توجه و محبتت کجاست ؟ این همه سختی عادلانه نیست . دارم له میشم ! پی نوشت ۲:به سلامتی تمام دردهای اخیر امروز طی یک حادثه دلخراش پای چپمان هم آسیب دید و تا اطلاع ثانوی که به گفته ی پزشک زمانش مشخص نیست با یک پا زندگی میکنیم . درد جسمانی گاهی به انسان بهانه خوبی میدهد تا تمام دردهای روحی اش را فریاد بزند !
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:19 توسط افسانه |
واي كه عجب روزي بود امروز !!! ناخواسته توي اولين تظاهرات عمرم شركت كردم ! بعد از تموم شدن كلاسهاي روزنامه نگاريم ساعت 12 بود و از اونجايي كه تو دانشگاه خودمون امروز كلاس نداشتم به سرم زد يه سر به انتشارات نشر چشمه بزنم و يكي دوتا كتابي كه خيلي وقته دنبالشون هستم رو بخرم . ولي رفتن همان و گير افتادن وسط تظاهرات همان ! اولش زياد واسم مهم نبود . فكر ميكردم يه جوري از بين مردم ميگذرم ! اما يهو به خودم اومدم ديدم بين يه عالمه دختر و پسر و زن و مرد محاصره شدم و حتي نميتونم يه ميليمتر تكون بخورم . ديگه دست خودم نبود و موج جمعيت بود كه منو به اين طرف و اون طرف ميكشوند . عين يه توپي كه توي رود مي افته و ديگه سرنوشتش در اختيار خودش نيست , منم ديگه اختيار پاهام دست خودم نبود و مردم بودن كه منو حركت ميدادن . ميخواستم فرار كنم ولي ديگه راه فراري هم نبود و همه ي راه ها بسته بود و فقط بايد اون وسط ميموندم و ناخواسته اون جو رو تحمل ميكردم . اصلا خودمم نفهميدم كه چه جوري شد كه يهو وسط تظاهرات قرار گرفتم !!! كم كم چندتا اتوبوس اومد كه توش بسيجي ها نشسته بودن و با صداي بلند شعار ميدادند : رهبر فقط سيد علي , بعد يهو كل جمعيتي كه پشت سر من بودن در اعتراض به بسيجي ها با صداي بلند شروع كردن به شعار دادن كه : بسيجي حيا كن , مفت خوري رو رها كن ! بعدش هم همه با هم ديگه درگير شدن و من بيچاره هم اون وسط از يه طرف با اون حال مريضم داشتم له ميشدم و از يه طرف هم واقعا ترسيده بودم و اين دو گروه هم هي به هم ديگه سنگ پرت ميكردن و شيشه ها ي اتوبوس و ايستگاه اتوبوس رو ميشكوندن و از يه طرف هم مامورها گروه گروه از ماشین ها پیاده میشدن و هجوم میاوردن توی مردم باتوم به دست حمله ميكردن به مردم و هر كي كنارشون بود رو فقط ميزدن و مردم فرار ميكردن ومنم با موج جمعيت به اون سمتي كه مردم فرار ميكردن كشيده ميشدم و همه ي ترسم از اين بود كه يه دونه از اون سنگها که از پشت سرم پرتاب میشد يا باتوم ها بهم بخوره كه يه دفعه صداي انفجار اومد و يه چيزي رو اون وسط آتيش زدن و خلاصه شرايطي پيش اومده كه من حتي اشهد خودم رو هم خوندم ! يكساعت توي موج جمعيت اينطرف و اونطرف شدم وهر طرف مردم فرار كردن منم فرار كردم و از ميدون وليعصر گرفته تا خيابون كريم خان و خيابون فلسطين و طالقاني و...هر جايي كه ميشد رفتم تا بلاخره تونستم خودمو از اون شرايط نجات بدم و سريع با ماشين برگردم خونه ! به هر حال امروز هم يه خاطره شد ! خاطره اي از يه توفيق اجباري و اولين تظاهرات عمرم ! تا من باشم كه ديگه هوس كتاب خريدن به سرم نزنه ! پی نوشت : البته قسمت جالب ماجرا مربوط میشه به آخرش که متاسفانه از نوشتن اون معذورم !
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:14 توسط افسانه |
اين روزها سخت بيمار شده ام از همين بيماري هاي زمستاني نوعش را نميدانم ! نوع A ؟ نوع B ؟ و يا ... اصلا چه فرقي ميكند ؟ بيماري , بيماري است ديگر !!! و ناقل همه ي آن ها فقط يك كلمه ... ويروس پزشك مي گويد بايد بيشتر مراقب خودم باشم. ميگويد علتش سرماست! ويروس هاي نوع A هم فراگير شده است! ومن فكر ميكنم : آري او درست مي گويد . جمله ي اولش مثل پتك مدام بر سرم كوبيده مي شود ! و من باز هم به معناي آن فكر مي كنم ! آري , علت اين بيماري سرماست ! سرمايي كه تو برايم به ارمغان آورده اي ! سردي رفتارت مرا بيمار كرده است ! قلب من از نگاه سرد تو سرما خورده است ! بايد بيشتر از قلبم مراقبت ميكردم ! او دچار شده است ! كاش او را در اين هواي سرد با خودم همراه نمي كردم ! كاش او را زير كرسي گرم مادربزرگ پنهان ميكردم... كه سرما نخورد ! كه دچار نشود ! كه دست هيچكس به آن نرسد ! راستي ... نكند تو هم همان ويروس نوع A باشي ؟!!! پي نوشت : بچه كه بودم ! مادربزرگ پدرم توي خونش كرسي داشت ! يه بار تجربه اش كرده بودم ! خيلي گرم بود !
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:40 توسط افسانه |
همه به زخمهايشان دستمال مي بندند اما... من به تو دل بستم !!! پي نوشت : اين جمله رو يه جايي خوندم به دلم نشست , فقط همين !
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 6:17 توسط افسانه |