تبليغاتX
چرندیات افسانه

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

دوشنبه ۲۷ شهریور ماه بود که قرار بودطبق اطلاعیه سازمان سنجش بریم حسن آباد برای ثبت نام و منم که حسابی تیپ زده بودم...این شکلی... مدارکم رو برداشتم وبا مامان رفتیم به آژانسی که نزدیک خونمونه و یه ماشین گرفتیم برای حسن آباد ( که ای کاش بابا بود و خودش ما رو میبرد) اتفاقا راننده ی آژانس هم یه پسر جوونی بود که تا فهمید داریم برای ثبت نام دانشگاه میریم شروع کرد به تعریف کردن از خودش ....که من لیسانس حسابداری دارم و توی اراک درس میخوندم و کارشناسی ارشد قبول نشدم و ۲۵ سال دارم و...خلاصه توی اون یک ساعتی که تو راه بودیم از همه چیز حتی میوه و غذای درست و حسابی نخوردن و مشکلات شهرستان و خوابگاه دانشجویی انقدر گفت و گفت ....( اونوقت میگند خانمها پر حرفند  ) که تا برسیم اونجا تقریبا راضی شده بودم از این که تو شهر خودم قبول شدم

اما...

الهی چشمتون هیچ وقت روز بد نبینه .همین که پامون به حسن آباد رسید انگار همه غصه های عالم پرواز کردند و اومدند تو دلم. چون اولا از محیط اونجا اصلا خوشم نیومد ثانیا فهمیدم اون محلی که دانشگاه اونجا قرار داره یه اسم خیلی ضایعی داره به نام ... فشافویه...هیس  قول بدید که این اسم بین خودمون بمونه ها ! ثالثا دانشگاه تعطیل بود و من تازه اونجا فهمیدم که تاریخ رو توی روزنامه اشتباه نگاه کردم  و فقط یه رفت و برگشت ۱۵ هزار تومن ضرر مالی به جیب مبارکمون زد بدون هیچ نتیجه ای.

اما...

حالا با گذشت تقریبا یه ترم فهمیدم فشافویه اونقدرها هم جای بدی نیست. شاید به خاطر این که دیگه کم کم به اونجا عادت کردم .یعنی راستش اوایل انقدر ناراحت بودم که حتی اگه کسی یه پنجاه تومنی می داد دستم دلم می خواست کتکش بزنم و با دو تا دستام خفه اش کنم میدونید چرا؟ ...چون چشمم می خورد به عکس دانشگاه تهران و داغ دلم تازه می شد   ولی حالا دیگه اصلا ناراحت نیستم و دلم میخواد به چیزی که دارم و خدا بهم داده قانع باشم و سعی کنم واقعیت رو بپذیرم.شاید به خاطر همون جمله ای که میگه سعی کن چیزی رو که دوست داری به دست بیاری وگرنه مجبوری چیزی رو که در دست داری دوست بداری. و دیگه مطمئن شدم که خدا جز صلاح بنده هاش چیزی رو نمیخواد  چون اگه خدای نکرده مثل خوابی که دیده بودم دماوند قبول میشدم یا ورامین یا ماهدشت کرج اونوقت هیچ کدوم از این دانشگاها سرویس برای رفت و آمد نداشتند و مسلما من نمیتونستم برم دانشگاه . از طرفی هم اصلا فکرش رو نمیکردم که با گذشت فقط یه ترم اینقدر عقیده ام عوض بشه که خدا رو شکر کنم از این که اونجا قبول شدم و چقدر خوشحالم که پیام نور قبول شدم چون مشکلات شهرستان رفتن و دوری از خانواده رو ندارم و هم این که در کنار درس خوندن میتونم سر کار هم برم.در آخر این مطلب هم میخوام بگم که به نظر من بیشتر از دانشگاه دانشجو مهمه .چون دانشجوست که با فعالیتهای خودش دانشگاه رو می سازه و مطرح میکنه. وچقدر خوبه که این فعالیتها در جهات مثبت باشه نه منفی یعنی مثل فعالیتهای چند سال پیش بعضی از دانشجوهای رودهن در جهت تولید مثل نباشه  که باعث شهرت دانشگاه رودهن شد و پس از گذشت چند سال هنوز هم اکثر مردم یه تصور منفی نسبت به دانشجو های رودهن دارند که البته درست نیست چون من هم زخم خورده همین قضیه هستم و پارسال که رودهن قبول شدم فقط به خاطر ذهنیت منفی مردم ثبت نام نکردم و مجبور شدم یکسال دیگه پشت کنکور بمونم  به نظر من اگه دانشگاه تهران به خوب بودن معروف شد به خاطر فعالیتهای مثبت و سازنده دانشجوهاش در سطوح بالای علمی بود و دانشگاه رودهن هم اگه به بد بودن معروف شد به خاطر همون فعالیتهایی بود که در بالا توضیح دادم. خدا میدونه شاید یه روزی هم درس خوندن تو دانشگاه فشافویه آرزوی خیلی ها بشه.


تاریخنامه هفت هزار ساله فشافویه ص ۱۱۶ پ اول:

فشافویه شهری است از شهرهای حسن آباد و در آن قریب هزار زمین کلم هست به غایت سرسبز . هوا خوش و باد سرد و کلم فراخ و افغانی بسیار....چنین آورده اند که مهران مدیری چند روزی در آنجا مقام کردی و چون از آنجا دیدن بکردی از ثمرات انجا خوشش آمدی.پس بازیگران فرمانبردار را آراسته و مجموعه برره را به تقلید از فشافویه ساخته.

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:30 توسط افسانه |