|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
امروز میخوام درباره یه اتفاق بسیار بسیار خوب بنویسم. اتفاقی که در تاریخ فشافویه به گفته بعضی ها خیلی نادر بوده میباشد. و این رویداد باعث شد که دیروز الطاف الهی را بیش از پیش نسبت به خودم حس کنم و خدا را از این بابت شاکر باشم و ملت غیور و دانشجو پرور فشافویه را از شدت هیجان وارده بر قلبم تا مرز جنون پیش ببرم خیله خب حالا زیاد فکرتونو درگیر نکنید الان خودم همه چیزو براتون توضیح میدم. بعله دیگه اینم از جریان لطف و موهبتی که شامل حالم شد. خب به هر حال ۴ واحد هم جلو بیفتم پ.ن.۱.آهای ملت داد منو از این دخترخاله ی من بستانید همش به من میخنده پ.ن. دوستان ممنون از لطف همگیتون که همینجوری فوج فوج کامنتها و ایمیلهای پر مهر و محبتتون برام میرسه و سال جدید رو بهم تبریک میگید یک دنیا تشکر از لطفتون.همتون رو دوست دارم و سر فرصت به همگیتون سر میزنم.سال خوبی داشته باشید
البته قبلش بگم که نوشتن این چیزا فقط باعث میشه خودم ضایع بشم.
ولی مهم نیست چون من همیشه گفتم از تظاهر کردن بدم میاد و دیگه این که الان انقدر خوشحالم که دلم میخواد این حس رو به هر قیمتی که شده حتی ضایع شدن خودم به شما منتقل کنم
و والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اینجانب اون ترم به علت گندی که بالا اورده بودم ضربه روحی شدیدی رو خورده بودم.
آخه میدونید؟ من درسهای اصلیم رو که مربوط به رشته ام میشه رو مثل حقوق و حسابداری و ...با نمره ی ۱۲-۱۳ قبول شده بودم
( هیس!
میدونم که نمره ی خوبی نیست ولی از افتادن که خیلی بهتره ) اما دو تا از درسهای پیش دانشگاهی رو که بهم پیش نیاز خورده بود رو اصلا جدی نگرفته بودم و فقط دو سه ساعت مونده به امتحان رفتم سراغشون و خوندم و با نهایت خجالت زدگی
افتادم و مجبور شدم برای ترم جدید دوباره اون ۴ واحد رو بردارم
در حالی که دوستام پاس کردند و واحدهای جدید برداشتن
و خلاصه من بدجوری به تلاش و تکاپو افتاده بودم برای درس خوندن
و همین باعث شده بود که این ترم برعکس ترم اول بیشتر صحبتهام با برو بچس در مورد درس و نمره و این مسائل باشه و دیروز هم که مثل بچه های خوب و درس خون داشتم در مورد این جور مسائل صحبت میکردم و از ظلمی که ترم اول بهم شده بود گله شکایت میکردم
یه دفعه دیدم که از پشت سرم صدای جیک جیک میاد.
(میگم جیک جیک چون خیلی خفیف بود )برگشتم نگاه کردم دیدم ای بابا یکی از این همکلاسیهای خجالتیم پشت سرمه و حرفای من رو شنیده و بیچاره میخواد سعی کنه یه چیزی رو بگه ولی شرم و حیا مانع میشه
و روش نمیشه صدام کنه و به پته پته افتاده!!! بهش گفتم آقای فلانی شما چیزی میخواین بگین؟
دیدم بیچاره از خجالت یهو این شکلی شد
و سرش رو انداخت پایین و زل زد به کتونی های من
و با هر زور و زحمتی بود گفت که:( درسهای پیش دانشگاهی حذف شدن احتیاج نیست اونا رو پاس کنید و برید از انتخاب واحدتون حذفش کنید)...( البته یه ۳۰ ثانیه ای طول کشید تا این جمله رو بگه! از شما چه پنهون خیلی دلم براش میسوخه بس که خجالتیه.
یه بار بهش کرانچی تعارف کردیم بیچاره روش نشد برداره ولی من احساس کردم دلش میخواست ) خب دیگه از بحث خارج نشیم خلاصه اینو که گفت من اصلا نفهمیدم چه حالی شدم و واقعا رفتارم غیر قابل کنترل شد و همینجوری که نیشم تا بنا گوشم باز شده بود
بهش گفتم:راست میگییییییی؟ جون مامانننننننننننننننت؟ (با صدایی بلند شبیه جیغ زدن
)اون بیچاره هم که این رفتار منو دید دقیقا این شکلی شد
( چند تا عکس گذاشتم چون خجالت زدگیش خیلی خیلی زیاد بود و عمق فاجعه رو فقط من با نگاه کردن توی صورتش تونستم تشخیص بدم
) خلاصه دیگه اصلا نفهمیدم چه جوری با سرعت نور خودمو رسوندم به آقای شهریاری
و ازش سوال کردم و وقتی آقای شهریاری هم این حرفو تایید کرد و گفت که اطلاعیه اش رو براتون زدیم دیگه کولی بازی های من شروع شد. خودتون که میدونید چقدر مستعدم برای شلوغ پلوغ کردن به خاطر همین دانشگاه رو گذاشته بودم رو سرم
و هر کدوم از برو بچس رو که میدیدم این عکس العمل رو از خودم نشون میدادم
(فکر ناجور نکن منظورم فقط دختراس
) البته به جز اون چند تا دختری که چشم ندارن شادی منو ببینن و هر موقع منو میبینن پشت چشم نازک میکنن که نمیدونم اون چشم بدبخت چه گناهی کرده که هی کج و کوله اش میکنن واسه من و خلاصه ماجرایی بود دیگه کل فشافویه با خبر شدن من دیروز چه قدر ذوق مرگ شدم. سر کلاس این استاده هم همش این شکلی بودم
اونم چند بار برگشت منو هی این شکلی
نگاه کرد البته شما این شکل رو با عینک و موهای سفید فرض کنید و بدون سیبیل! ( راستی سبیل نوشته میشه یا سیبیل ؟
) هیچی هم بهم نگفت شاید فهمیده بوده که تو حالت طبیعی نیستم.
ظهر هم که موقع برگشت به تهران آقا پرویز( راننده سرویسمون) برامون حسابی آهنگ های فاز بالا گذاشته بود...آهنگ خوشگلا باید برقصن
و آی خانوم کجا کجا و...منم که حسابی هپی بودم و دیگه خیلی دلم میخواست حرکات موزون انجام بدم
ولی خب دیگه هر جایی که نمیشه این ادا اطوارها رو درآورد من محرم و نامحرم حالیم میشه
و مجبور شدم به شدت این میل طبیعی رو تو خودم سرکوب کنم.
خیلی به نفعمه و حالا میتونم برم اون ۴ واحد رو حذف کنم و دو تا درس ۲ واحدی خوشگل و ناناز بردارم و یه تجربه ای هم که به دست آوردم و میخوام در اختیار اونایی که از من کوچکترن و هنوز دانشگاه نرفتن قرار بدم اینه که:
مادر جون منو نگاه کن عبرت بگیر دبیرستان با دانشگاه یه فرق اساسی داره درسته که تو دبیرستان هر چی کمتر درس بخونی با کلاس تری اما توی دانشگاه خیلی بی کلاسیه اگه ادم درس نخونه و به سر گذشت من دچار بشه پس برای این که کلاسمون هم بره بالاتر بیایید دانشگاه رو جدی بگیریم
میگه ا..غ چرا اینقدر خودتو ضایع میکنی؟
واسه چی اینو اینجا نوشتی؟میگه پاکش کن یه وقت دوستای من میان میخونن آبروم میره. حالا محض اطلاع دوستای دختر خاله ام عرض میکنم که من صداقت دارم پس دوست جوناش که ممکنه اینو بخونید یه وقت خدای نکرده!!! آبروش پیش شما نره ها!!!
...ساعت: ۱۱:۲۸ دقیقه شب ۲۹ اسفند
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:40 توسط افسانه |
سلام به همه دوستای گلم حالم خیلی خوبه این شعر اولین شعری بود که سرودم (در سن ۸ سالگی) و از اونجا به بعد بود که مامان و خاله به استعداد نهفته من پی بردند. پ.ن.۱. یه چیز بگم در رابطه با مطلب قبل پ.ن.۲. میگم چقدر خوبه که آدم وقتی با داداشش قهره بره بشینه پیشش و هی در گوشش خرچ خرچ خیار گاز بزنه. هی اون این شکلی پ.ن. ۳ . میدونید امسال چهارشنبه سوری افتاده جمعه پ.ن.۴. دوستای گلم لطفا دوباره به نظر سنجی ای که تو وبلاگ گذاشتم توجه کنید و نظر بدید. دیروز که گذاشتم نمیدونم چی شد نمایش نتایج به صورت خصوصی شد در حالی که من اصلا نمیخواستم خصوصی باشه. این شد که دوباره امروز یکی دیگه ساختم.که خودتون هم نتایج رو میتونید ببینید پ.ن.۵. من تو این مطلبم یه غلط املایی دارم اگه تونستی پیداش کنی!
و از اون بی حال و حوصلگی چند روزه نجات پیدا کردم و دیگه هپلی نیستم.
با گنجشکها هم دوباره دوست شدم و بهشون غذا میدم.شاید فکر کنید که خیلی دختر لوسی هستم اما تا لذت غذا دادن به پرنده ها رو حس نکرده باشید نمیتونید بفهمید که من چی میگم.رژ لب صورتیه هم حالش خوبه و دیگه از دستم ناراحت نیست چون دیگه یه لحظه هم از پیش خودم دورش نمیکنم و از اونجایی هم که خیلی رنگ رژلب نانسی عجرمه کلی خاطر خواه پیدا کرده(کشتم خودمو
)الان وقتی پست قبلیمو میخونم حالم بد میشه و دلم میخواد پاکش کنم ولی راستش دلم نمییاد چون به هر حال اون هم احساسی بوده که اون موقع داشتم.
چیکار کنم وقتی یکی میمیره من اینجوری میشم دیگه بس که حساسم.اصلا بی خیال بهتره بریم سر اصل مطلب...امروز اومدم که یه شاعر ناشناخته رو بهتون معرفی کنم. یه شاعری که تا ۱۱-۱۲ سالگیش شعر میگفت اما بعد یهو...
یه روز که همراه داداشش و دخترخاله و پسرخاله اش رفته بود به تپه نوردی(شما فکر کنید کوهنوردی) از اون بالا قل میخوره و میافته پایین و دست و پاش زخم میشه
و کله اش هم میخوره به یه تخته سنگ و
...بعد از اون روز با حقیقت تلخی توی زندگیش روبرو میشه
و اون این که دکترها پس از معاینات دقیقی که روی مخش انجام میدن به این نتیجه میرسن که مخش تعطیل شده و حس شاعریش رو برای همیشه از دست داده
(عروس بلد نیست برقصه میگه اتاق کجه
)البته بعضی ها معتقدند که اون از بچگی مخش تعطیل بود
اما خودش معتقده که نظر دکترها محترم تره
و اون شخص کسی نیست جز خود بدبختم.اصلا میدونید چی شد که دارم این مطلب رو مینویسم؟ من یه دوستی دارم که خیلی خوب و مهربون و با محبته و لطف میکنه و همیشه میاد چرت و پرتهام رو میخونه و برام نظر میذاره. چند روز پیش بهش گفتم که من بچه بودم شعر میگفتم ایشون هم از من خواست شعرهام رو بذارم تو وبلاگ ( لابد پیش خودش فکر کرده با پروین اعتصامی دوسته
) من هم دیدم چه شعرو بذارم چه نذارم در هر دو صورت ضایع است
اگه نذارم پیش خودش فکر میکنه لابد خالی بستم اگه بذارم هم که شعره انقدر ضایع است که آبرو برام نمیذاره ولی پس از بررسی های فراوانی که داشتم به این نتیجه رسیدم که راه دوم صحیح تره چون حداقل خوبی که داره اینه که ملت این شعر ضایعه ما رو میخونند و یه کم میخندند و غم هاشون رو فراموش میکنند.
البته به علت این که یه وقت سرقت ادبی صورت نگیره بنده یکی از ضایع ترین آثارم رو در اینجا مینویسم (آره جون عمه ات
) یه شعری تو مایه های یاس منگولا
....روم نمیشه آخه
....خجالت میکشم...ر جان خدا بگم چیکارت نکنه
...ببین منو به چه کارایی وا میداری...خیلی خوب الان...فقط نخندیدا.
..( دنگ و دنگ و دنگ آی مدرسه آی مدرسه/ صدای زنگ مدرسه به گوش من میرسه/ وای داره دیرم میشه ساعتو نگاه کردم/ فوری زجام پریدم کیفم رو نگاه کردم/لباس مدرسه رو فوری به تن کردم/ غذایم رو خوردم کفشی به پا کردم/وقتی به کلاس رسیدم معلم رو ندیدم/ بر جای خود نشستم/معلم رو که دیدم فوری ز جام پریدم/ معلم گفت بفرمایید ای بچه های خوبم/ خوشحال بودم من آن روز/چون که دسته گلی برای او آوردم/) خوب چیه؟ خنده نداره که...از یه بچه ۸ ساله که بیشتر از این نمیشه توقع داشت. تازه شعرم قافیه هم داره.
بقیه شعرهام هم راجع به فصل بهار و زمستون و دریا و نهنگ و از اینجور چیزاست که دیگه اینجا نمینویسم چون به درد مهد کودک میخوره
.اما از اونجایی که دکترها شعر گفتن رو برای من ممنوع کرده بودند و بهم گفته بودند که با هر یه بیت شعری که بگم قسمت اعظمی از سلولهای مخم برای همیشه میمیره یه بار ناپرهیزی کردم و نتونستم جلوی خودم رو نگه دارم اونم سال سوم دبیرستان بود که درس آرایه داشتیم و یه معلم خیلی با احساسی هم داشتیم که همیشه فضای کلاسش یه جوری بود که منو به یه حال و هوای عشقولانه میبرد
اون روز هم که داشت در مورد قالب شعری رباعی و دوبیتی توضیح میداد بهمون گفت که هر کی بتونه همین الان سر کلاس یه رباعی یا دوبیتی بسرایه (یعنی همون بگه) بهش یه نمره خوب میدم ما هم یه ربع رفتیم تو تمرکز و ...نتیجه اش هم شد این....(زندگی را با تو از سر کرده ام / عاشقی را با تو از بر کرده ام/ در غم عشق تو میسوزم همی/ چشم خود را از غمت تر کرده ام/) شعرم مثل توپ تو کلاس صدا کرد معلممون هم بررسی اش کرد و گفت که از نظر دستوری هیچ ایرادی توش نیستو هجاها و واج هاش با هم برابره
و یه نمره تپل بهم داد
(این مثلا عکس تپله) و دوستام هم که از خدا خواسته شعر نازنین منو توی کتابشون نوشتند تا در اولین فرصت برند و تقدیم به دوست پسرهای عزیزتر از جان کنند
و این وسط فقط سر شاعر بیچاه بی کلاه موند که هیچکس رو نداشت شعرو بهش تقدیم کنه
و جالب هم اینجاست که همشون رفته بودند و به همون یارو دوست پسره گفته بودند که این شعرو خودم برات سرودم عزیزم.
حالا آقایون حواستون جمع باشه اگه یه روز دوست دخترتون اومد و این شعرو براتون خوند و گفت که خودش سروده باور نکنید ها. دروغ گفته گیس بریده..
.راستی یه مدتیه که دارم دوا درمون میکنم و پیش هر دکتری میرم یه مشت قرص و شربت و آمپول بهم میده تا بلکه بخورم و دوباره بتونم حس شاعریم رو به دست بیارم.
بابام صد دفعه تا حالا گفته که حاضره همه دارو ندارشو بفروشه و منو ببره خارج که دکترا عملم کنند اما من راضی نیستم ( بچه مایه دار که نیستم مثه تو
حتی تا حالا تا افغانستان هم نرفتم که دلم خوش باشه سفر خارج از کشور رفتم)...نتیجه ای که از این مطلب میگیرم رو لطفا یواشکی تو دلتون بخونید که من فیلتر نشم...نتیجه گیری: خاک تو سر این مملکت که پر از سنگ و چاله چولس هممینه که امثال من فرار مغزها میشند دیگه
من اصلا از کسی توقع نداشتم که اونها رو بخونه و برام کامنت بذاره و اونایی هم که برام کامنت نذاشتند اصلا ناراحتم نکردند اما یه دنیا ممنونم از همه اونایی که وقت گذاشتند و خوندند و با حرفایی که تو کامنت گفتند بهم امید دادند
چون یه جورایی خودشون رو تو دلم جا کردند و بهم نشون دادند که منو فقط برای خنده خودشون نمیخوان و در لحظات ناراحتی هم کنارم هستند و حاضرن به حرفام گوش بدند دوستشون دارم و اینو تقدیم میکنم بهشون.(افراد زیر ۱۸ سال لطفا نگاه نکنند )
مگه نگفتم نگاه نکن پس فردا به راههای غیر اخلاقی کشیده بشی اونوقت من مقصرم
هی تو این شکلی
هی داداشه بلند میشه جاشو عوض میکنه میره یه جای دیگه هی تو دنبالش راه می افتی خرچ خرچ خیار گاز میزنی
اینو گفتم که درس عبرتی باشه براتون که با من قهر نکنید و گرنه مجبورم ۳ کیلو خیار هم پیش شما نوش جان کنم یعنی کلا یه آدم سیریشی ام که اگه یکی باهام قهر کنه بیچاره اش میکنم.
تازه امروز ناهار هم میخوام تو غذاش فلفل قرمز بریزم.
دیشب هم رفتم سر وقت کیف مدرسه اش و یه عطر بو گندو خالی کردم تو کیفش حالا فکرشو بکنید امروز صبح که سر کلاس در کیفشو باز میکنه چی میشه
میخوام ببینم سوادت در چه حده
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:38 توسط افسانه |
تا حالا شده که انقدر از زندگی کردن کلافه بشی که هیچ چیز نتونه باعث خوشحالیت بشه؟ از همه چیز متنفر بشی از همه آدمها بدت بیادحتی از خودت؟ زندگی کردن و نفس کشیدن رو مسخره ترین کار دنیا بدونی؟ میخوای بمیری اما حتی از مردن هم بدت بیاد؟ حوصله هیچکاری رو نداشته باشی؟ برات مهم نباشه که زندگیت چجوری میگذره؟....از این که میبینی بعضی از آدمها با چه ذوق و شوقی واسه زندگیشون تلاش میکنند و تو زندگیشون هدف دارن تعجب میکنی. حتی آفرینش این دنیا و این آدمها رو مسخره میدونی. دلت میخواد خدا رو پیدا کنی و ازش بپرسی آخه که چی؟...هدفت از آفرینش ماها چی بوده؟ چه نکته ی جالبی تو این آفرینش وجود داره؟ حالا چه فرقی میکنه که بعضی از بنده هات مومن باشن و بعضی ها کافر؟ در نهایت هم بعضی ها جایگاهشون بهشت باشه و بعضی ها جهنم. بعضی ها تا همیشه خوش باشند و بعضی ها عذاب بکشند.آخرش که چی؟ این جریان تا کی ادامه پیدا میکنه؟ تا کی قراره این آدمها به دنیا بیان و از دنیا برن؟...هر کاری میکنی هیچ چیزی نمیتونه باعث شادیت بشه و بهت لذت بده. میخوای بری درس بخونی و یا این که چند تا مطلب علمی یاد بگیری اما پیش خودت میگی آخرش مرگه پس چه فرقی میکنه که با سواد از این دنیا برم یا بی سواد مخصوصا وقتی که از یه ثانیه دیگه ی خودم هم خبر ندارم و نمی دونم کی و کجا قراره بمیرم و شاید حتی تا ۳۰ ثانیه دیگه هم زنده نباشم و یه زلزله ی چند ثانیه ای بیاد و جسمم رو با خاک یکسان کنه.میخوای بری سراغ کارایی که دوست داری وهمیشه از انجام دادنشون لذت میبری اما حتی انجام اونها هم نمیتونه ارضات کنه. میخوای بری فیلم ببینی یا داستان بخونی اما پیش خودت میگی برای چی باید وقتم رو بذارم و از تخیلات ذهن یه نفر دیگه آگاه بشم چیزایی که اصلا واقعیت ندارن و همشون ساخته و پرداخته تخیلات ذهن بشرند. دلت میخواد از واقعیتها با خبر بشی پس میری سراغ صفحه حوادث روزنامه ها همون صفحه ای که همیشه بهش علاقه داشتی و اکثر اوقات یواشکی و دور از چشم بابات مطالعه اش میکنی چون معتقده که تو خیلی خیلی دختر حساسی هستی و با خوندن این چیزا اعصابت داغون میشه و روحیه ات رو از دست میدی. اما حتی خوندن اونا هم نمیتونه اون حالتهای همیشگی رو در تو به وجود بیاره. یعنی حتی حوصله غصه خوردن در مورد زندگی مردم رو هم نداری. پیش خودت میگی خوب به من چه؟ میخواستن دست از پا خطا نکنن. میخواستن مواظب خودشون باشن تا یه همچین بلاهایی سرشون نیاد...هیچ چیزی نمیتونه باعث خندیدنت بشه.اطرافیانت هر کاری میکنند از این حالت خارجت کنند نمیتونند. حتی حوصله بیرون رفتن از خونه رو هم نداری. حوصله حرف زدن با هیچکس رو نداری. سر کلاس که نشستی نه حوصله گوش کردن به حرفای استاد رو داری و نه حوصله یادداشت برداری از گفته هاش و حتی نه حوصله شوخی و خنده و مسخره بازی. میشه گفت بر عکس همیشه ساکت ترین عضو کلاسی که فقط جسمت اونجاست اما روحت جای دیگه اس. بدترین چیز هم اینه که چند تا آدم علاف و بیکار به شوخی یا جدی ازت بپرسند که عاشق شدی؟ اما حتی وقتی به عشق هم فکر میکنی اونو یه حس مسخره میدونی. حالا از هر نوعیش که باشه. عشق دوتا جنس مخالف یا موافق به همدیگه...عشق مادر به فرزند...عشق شاگرد به معلم...و به نظرت هیچ چیزی تو این دنیا لایق عشق ورزیدن نیست. چون حتی آدمها نزدیکترین و عزیزترین کسانشون رو هم تا همیشه در کنار خودشون ندارند. همه چیز نابود شدنیه و هیچ چیز موندنی نیست. میایی توی اتاقت و در رو روی خودت میبندی. دلت میخواد تنها باشی حوصله هیچکس رو نداری میخوای از همه آدمها دور باشی. خودت رو توی آیینه نگاه میکنی انقدر شلخته و هپلی شدی که انگار یه غریبه رو توی آیینه دیدی. حتی حوصله حموم رفتن رو هم نداری. چشمت میخوره به لوازم آرایشهای جور واجور و رنگ به رنگی که با یه نظم خاصی روی دراور اتاقت چیدی. دلت میخواد با دستت همشون رو به هم بریزی اما یه چیزی مانع از این کارت میشه چون احساس میکنی دارن صدات میکنن.میگن دلشون واست تنگ شده. میپرسن چرا چند روزه نرفتی سراغشون؟ دلشون میخواد که به یه مهمونی چند ساعته روی صورتت دعوتشون کنی. خوب که دقت میکنی صدای اون رژ لب صورتیه رو هم بین بقیه صداها میشنوی انگار اون بیشتر از همه ناراحته. خوب حق داره آخه تازه وارده...داره بهت میگه:" تو که منو هفته پیش خریدی پس چرا نمییای سراغم اگه میدونستم این اخلاقو داری هیچ وقت پشت ویترین اون مغازه خودم رو بهت نشون نمیدادم و یه جورایی خودم رو پشت بقیه رژ لبها قایم میکردم که منو نبینی" دیگه بیشتر از این نمیتونی به حرفاشون گوش بدی چون گنجشکها دارن صدات میکنند و حتی اونا هم از دستت ناراحتند. انگار نه انگار که تا همین چند روز پیش هر روز مثل سیندرلای قصه ها با یه ذوق و شوق خاصی واسشون لبه پنجره ی اتاقت دونه میریختی و اونا هم می اومدند و میخوردند و جیک جیک میکردند و میرفتند. اما الان چند روزه که میان و نوک میزنن به شیشه ی پنجره ی بسته ی اتاق و ناامید و گرسنه میرن که یه سیندرلای جدید واسه خودشون پیدا کنن. حتما اونا هم تو این مدت بهت علاقه پیدا کرده بودند و الان دارن با خودشون فکر میکنند که هیچ چیزی تو این دنیا ارزش دلبستن رو نداره...چشمت می افته به عروسکت که مظلوم یه گوشه نشسته و داره با اون چشمای مهربونش نگات میکنه.از جات بلند میشی و میری سراغش و بغلش میکنی...وای خدایا چه بدن نرمی داره!....این بدن نرمو بارها لمس کردی اما الان لمس کردنش یه آرامش عجیبی بهت میده. آرامشی که تو رو یاد روزای بچگیت میندازه و خاطره های خوبی که باهاش داشتی و خاله بازیهایی که باهاش میکردی.دلت میخواد برگردی به اون روزا...روزهایی که از مرگ آدمها هیچ چیز نمیفهمیدی و همه ی عشقت خاله بازی کردن بود و دیدن کارتون پلنگ صورتی و گوش کردن به نوار قصه هایی که مامان برات میخرید. عاشق قصه ی خاله سوسکه بودی و سخت ترین سوال زندگیت این بود که اون پیرزنه تو داستان کدو قل قله زن چه جوری توی یه کدو جا شد و تا خونه دخترش قل خورد و رفت و هیچکس هم نتونه جوابت رو بده.اما یادت می افته که مدتهاست با اون روزا خداحافظی کردی و حالا دیگه بزرگ شدی و خیلی از مسائل رو می فهمی و از اون روزا جز یه دنیا خاطره چیزی واست باقی نمونده...دلت خیلی گرفته اما نمیدونی از چی و از کی! دلت میخواد گریه کنی اما حتی اشکهای چشمات هم باهات قهر کردند کاش میشد بفهمی چرا یکی دو روزه اینجوری شدی. وقتی با خودت فکر میکنی میبینی قبلا هم از این حالتهای زود گذر و چند روزه بهت دست داده بود. میگردی دنبال یه وجه اشتراک و به نقطه مشترک که در تمامی این مواقع باعث ناراحتیت شده اما هر چی فکر میکنی نمیتونی بفهمی که چه چیزی اینجوری باعث به هم ریختگی ات شده! فقط یاد یه جمله ای می افتی که یادت نیست کجا خوندیش اما بارها با خودت زمزمه کردی و هیچ وقت نتونستی معنیش رو بفهمی... سعی کن به همه چیز در این دنیا عشق بورزی اما به هیچ چیز دل نبندی.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:49 توسط افسانه |
سلام علیکم.اصلا نمیدونم برای چی دارم آپ میکنم...از بیکاریه دیگه...خوب آخه خوابم نمییاد.زور که نیست وقتی خوابم نمییاد الکی که نمیتونم چشمام رو به هم دیگه فشار بدم.راستش یه ذره ترسیدم.گفتم بیام تو وبلاگم بلکه ترسم کم بشه...خنده نداره که...خوب شما هم اگه جای من بودید میترسیدید....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 4:18 توسط افسانه |