|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
۲۳ سال پیش بابا قصد داشت بره آلمان و برای همیشه ساکن اونجا بشه و همه ی کارهای رفتنش رو هم انجام داده بود و پاسش رو هم گرفته بود که قبل از رفتن تو جشن عروسی پسر عموش که بهش از برادرهاش هم نزدیکتر بود و از بچگی با هم بزرگ شده بودند با مامان آشنا میشه.مامان خواهر عروس بود و ترتیب این آشنایی رو هم آقا داماد داده بود تا بلکه بتونه به این شیوه بابا رو از رفتن منصرف کنه و پیش خودش نگه داره و موفق هم میشه و بابا که قبل از اون آشنایی هیچ چیز و هیچکس نتونسته بود اونو از تصمیمش منصرف کنه بعد از این آشنایی قید رفتن رو برای همیشه میزنه و تصمیم میگیره که بمونه و با مامان ازدواج کنه و خلاصه اینجوری میشه که دو تا پسر عمو باجناق هم میشن...این داستان رو تا حالا بارها از زبون مامان شنیدم و بیچاره هر وقت که به این قسمت داستان میرسه میگه من آرزو به دل موندم که روز عروسیمون ماشینمون رو گل بزنیم و تو خیابون بوق بوق کنیم. میگه چون اون موقع زمان جنگ بود و خیلی از مردم شهید داده بودند و عزادار بودن ما هم به احترام شهدا ماشینمون رو گل نزدیم و تو خیابون سر و صدا نکردیم. و اگه اون لحظه که مامان داره این حرفا رو میزنه بابا هم پیشمون باشه و این حرفا رو بشنوه میگه: همون بهتر که شهدا بهونه شدند تا من این سوسول بازیها رو تو خیابون در نیارم. و من هم اعتراض کنان به بابا میگم که: یعنی چی بابا؟ تو باید احساسات خانومها رو درک کنی. و بابا هم برای این که لج منو در بیاره میخنده و به شوخی میگه: تازه خبر نداری...من میخوام با داماد آینده ام هم شرط کنم که همین بلا رو سرت بیاره و گرنه دختر بهش نمیدم. بعد هم اون لحظه جیغ منو مامان بلند میشه و بابا هم غش غش میخنده. این مکالمه ی تکراری بارها بین ما سه نفر اجرا شده و آخرش هم با جیغ جیغ منو خنده های بابا به پایان رسیده...و اما امروز...امروز یعنی ۲۹ خرداد روزیه که اولین بچه ی مامان و بابا به دنیا اومد. یعنی دقیقا بیست و یک سال پیش در بیمارستان رویال تهران ( اسم قدیمش رویال بود الان شده رسالت) ساعت ۷ صبح...و بابا همون روز براش شناسنامه گرفت و اسم دخترش رو گذاشت رزیتا. اما از اونجایی که این اسم مورد پسند مامان قرار نگرفت تصمیم بر این شد که این اسم فقط یه اسم شناسنامه ای بمونه و اون دختر کوچولو با اسم افسانه بزرگ بشه و حالا بعد از گذشت ۲۱ سال از اون روز وقتی که فکر میکنم میبینم که این اسم خیلی برازنده ی منه که انقدر عاشق داستان نوشتن و داستان خوندن هستم. و خوب که فکر میکنم میبینم من عاشق اسمم هستم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:10 توسط افسانه
امروز هم امتحان اصول مدیریت داشتم و با مترو رفتیم و ساعت ۹و نیم صبح دانشگاه بودیم و ساعت ۱۰ و نیم هم امتحان شروع شد. و کنار من هم شقایق ویکی از همکلاسیهای مذکر نشسته بودند. تست شماره ۴ رو بلد نبودم و ازشون یواشکی پرسیدم و آقای همکلاسی هم انگار نه انگار که جلسه امتحانه! زل زد تو صورت من و با صدای بلند گفت: (جیم) و با دستش هم عدد ۳ رو نشون داد. یه طوری که دیگه من نزدیک بودم سکته کنم. اما خدا رو شکر به خیر گذشت و از اونجایی که خوب خونده بودم بقیه سوالها رو خودم تونستم جواب بدم و فکر کنم نمره خوبی بگیرم.ولی اخر امتحان که برگه ام رو تحویل دادم و گفتم خسته نباشید اون خانومی که برگه ام رو تحویل گرفت خندید و با کنایه بهم گفت: شما بیشتر خسته نباشید آخه دیدم که سر امتحان چقدر فعالیت داشتی...ولی آخه من که فعالیتی نداشتم! و فقط از ۴۰ تا سوال یکیش رو از همکلاسیم پرسیدم و ۳۹ تای باقی رو خودم جواب دادم که البته مطمئنم همون یه سوال رو هم اگه بیشتر فکر میکردم میتونستم خودم جواب بدم اما در اون صورت جواب کودک درونم رو چی باید میدادم؟ همون کودکی که همیشه دوست داره شیطنت کنه و هیجانات خودش رو تخلیه کنه. همون کودک درونی که در فیلم آتش بس کلی در موردش صحبت شده... نمیدونم چرا از وقتی اومدم دانشگاه همه از من توقع دارن کودک درونم رو به قتل برسونم!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 22:10 توسط افسانه |
امروز امتحان اندیشه ی اسلامی داشتم و برای اولین بار باسرویس نرفتم دانشگاه و با عاطفه وگلناز و مهناز و نصیبه قرار گذاشتیم که ۵ نفری با مترو بریم دانشگاه و دقیقا ۲ ساعت تو راه بودیم ( یعنی دو برابر زمانی که با سرویس میرم).ساعت ۱۱ صبح راه افتادیم و ساعت ۱ رسیدیم.توی راه یه دختر ۷-۸ ساله بهمون التماس میکرد که ازش فال بخریم اما بچه ها هیچکدوم توجهی نکردند. من اما اون لحظه دلم براش سوخت و ازش فال خریدم. توی فالم نوشته بود که سعی کنم با آدمهای یکرنگ دوستی کنم. به صورت بچه ها نگاه کردم اما هیچکدوم یکرنگ نبودن و هر کدوم کلی رنگ و لعاب به صورتشون مالیده بودند. وقتی این موضوع رو بهشون گفتم خندیدند و بهم گفتن مگه تو یه رنگی؟ هر چند که این یکرنگی با اون یکرنگی فرق میکنه و یکی ظاهریه و یکی باطنی اما یه کم که به این موضوع فکر کردم دیدم در هر دو صورت پیدا کردن یه یار یکرنگ تو این روزا واقعا سخت شده!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 20:31 توسط افسانه |
چه آرزوهایی داشتم.چه رویاهایی توی ذهنم میپروروندم.همیشه خودم رو جز رتبه های برتر کنکور میدیدم! و با عکس دانشگاه تهران روی پنجاه تومنی ها حرف میزدم و مطمئن بودم که یه روزی دانشجوی دانشگاه تهران میشم. توی خیالات من همه چیز قشنگ و دست یافتنی بود. شاید نوشتنش اینجا خنده دار باشه اما هر سال بعد از اعلام نتایج کنکور وقتی عکس نفرات اول رو توی تلویزیون نشون میدادن و توی روزنامه ها باهاشون مصاحبه میکردند مطمئن بودم که یه روزی منم یه سهمی از این مصاحبه ها میبرم. اوایل به خودم میگفتم فقط با هفته نامه ی پیک سنجش مصاحبه میکنم اما یه مدت بعد پشیمون شدم و با خودم قرار گذاشتم که دچار غرور نشم و با همه ی روزنامه ها مصاحبه کنم. توی دوران دبیرستان شاگرد زرنگ کلاس نبودم اما تنبل هم نبودم حداقلش این بود که برعکس بچه های دیگه هیچوقت کارم به شهریور نکشیده بود و همه ی معلم ها میگفتن دختر باهوش و شیطونی هستم. فقط شیطنت و بازیگوشی زیادم مانع از این میشه که از هوشم بهره ی کافی ببرم. اوایل آذر ۸۲ بود که یه روز با بچه ها نشسته بودیم و از کنکوری که در پیش داشتیم حرف میزدیم. یکی از همکلاسیهام که الان هر کاری میکنم اسمش یادم نمیاد میگفت عاشق رشته ی هنر بوده و به اجبار مامانش رشته ی انسانی رو انتخاب کرده و زیاد مطمئن نیست که بتونه توی کنکور موفق باشه و چنان با اب و تاب از رشته ی هنر حرف زد و زد که من ونسیم و شبنم رو مسخ حرفای قشنگش کرد طوری که همون روز هر سه تاییمون تصمیم گرفتیم که فقط برای کنکور هنر ثبت نام کنیم و رشته ی خودمون رو بی خیال بشیم. نسیم میگفت هر سه مون میریم و موسیقی میخونیم شبنم میگفت فقط بازیگری منم که استعداد عجیبی تو کشیدن کاریکاتور بچه ها و معلم ها داشتم و از بچگیم هم عاشق و کشته مرده ی عروسکها بودم میگفتم یا گرافیک یا عروسک سازی. و خلاصه توی اون دو هفته به خاطر حرفای اون دوستمون انقدر عاشق رشته های هنر شده بودیم که به خاطر همین احساس ابلهانه و زود گذر ۱۵ آذر هر سه تامون بدون توجه به رشته ی خودمون فقط برای کنکور هنر ثبت نام کردیم و بعد هم یه چیزی حدود ۶۰-۷۰ هزار تومن پول کتابهای رشته ی هنر رو دادیم غافل از این که به دو سه ماه نکشیده هر سه مون پشیمون میشیم و ...خلاصه به همین راحتی اون سال کنکور رو از دست دادم. سال بعد تصمیم گرفتم برای کنکور انسانی یعنی همون رشته ی خودم شرکت کنم و دیگه تحت تاثیر احساسات زودگذرم قرار نگیرم و همین بود که از سه روز بعد از این که کنکور هنر رو دادم یعنی از ۱۶ تیر شروع کردم به درس خوندن. هیچوقت سختی هایی که توی اون یکسال کشیدم رو یادم نمیره زندگی برام مثل یه جهنم شده بود جهنمی که فرمانرواش خودم بودم وحتی حق خندیدن رو هم از خودم گرفته بودم. هر روز از ۶ صبح تا ۱ شب درس میخوندم. نه استراحتی نه تفریحی! همه چیزو به خودم حروم کرده بودم حتی کم کم داشت یادم میرفت خورشید چه رنگیه و آدمها چه شکلی اند...بزرگترین تفریحم همون هفته ای ۴ ساعت بود که به خاطر کلاس کنکورهام از خونه بیرون میرفتم و رنگ آسمون رو میدیدم. حالا دیگه زیاد از دانشگاه تهران خوشم نمی یومد. آرزوم این شده بود که رشته ی روانشناسی دانشگاه امام خمینی قزوین قبول بشم و برم شهرستان تا زندگی خوابگاهی رو تجربه کنم. نمیدونم چرا اینقدر به خوابگاه علاقمند شده بودم شاید به خاطر تعریفهایی که مژگان از خوابگاهشون میکرد شایدم به خاطر این که توی خونه چند بار با من مثل بچه ها رفتار شده بود و مامان بهم میگفت اگه تو بری شهرستان نمیتونی از پس خودت بر بیایی و کارای خودت رو انجام بدی و منم میخواستم هر طور شده بهش ثابت کنم که بزرگ شدم و بچه نیستم و منم مثه بقیه ی ادمها وقتی توی یه شرایط متفاوتی قرار بگیرم به اون شرایط عادت میکنم و خودم رو با محیطم وفق میدم و شایدم به این خاطر که نیاز داشتم کسی دلتنگم باشه و به یادم.و چون کسی تو زندگیم نبود که دلتنگم باشه میخواستم با شهرستان رفتن حداقل خونواده ام دلشون برام تنگ بشه. اما اون سال هم با همه ی تلاشی که کردم و بر خلاف انتظار خودم و همه ی اطرافیانم قبول نشدم شاید اون اتفاق بزرگترین شوکی بوده که توی همه ی زندگیم بهم وارد شده. من یه دختریم که وقتی گریه میکنم اگه یکی دقیقا کنار هم نشسته باشه متوجه نمیشه دارم گریه میکنم اما وقتی اون کلمه غیر مجاز رو دیدم که با اون قیافه ی زشتش توی سایت داشت بهم زبون درازی میکرد و به کاخ فرو ریخته ی آرزوهام میخندید تا چند ساعت از ته دلم جیغ میزدم و با صدای بلند گریه میکردم و هیکس رو توی اتاقم راه نمیدادم آخه اصلا فکرشو هم نمیکردم رتبه ی برتر کنکور ۸۴ حالا با رتبه ی سی و شش هزار غیر مجاز شده باشه...اما به هر حال اون روزها هم تموم شد و کم کم به شرایط عادی برگشتم و سعی کردم با واقعیت کنار بیام و به خاطر همون آرزوی زندگی خوابگاهی تصمیم گرفتم باز هم شانسم رو برای کنکور سراسری امتحان کنم با این تفاوت که اینبار دیگه زیاد درس نمیخوندم و خودم رو از خندیدن و تفریح کردن محروم نکرده بودم. یه مدتی هم بود که یه نفر مدام روی مخم راه میرفت که بی خیال رشته ی روانشناسی بشم و به فکر یه رشته ای باشم که برام آینده شغلی داشته باشه.و خلاصه انقدر گفت و گفت تا من که یه بارم تحت تاثیر علاقه ی زود گذرم قرار گرفته بودم و یه کنکور رو از دست داده بودم اینبار تصمیم گرفتم که به احساساتم توجهی نکنم و دور هر چی عشق و علاقه است رو خط بکشم و مثلا یه کم واقع بین باشم غافل از این که ضعف اخلاقی من دهن بینی بود که باید اونو اصلاح میکردم نه توجه به عشق و علاقه که یه امر طبیعیه و خلاصه اینجوری بود که دیگه بر خلاف میلم فقط به رشته های مدیریت و حسابداری فکر میکردم و سعی کردم رشته ی روانشناسی رو برای همیشه فراموش کنم! تا چشم به هم گذاشتم کنکور ۸۵ از راه رسید و دو ماه بعد هم رتبه ی یازده هزار کنکور مال من شد و یه فرم انتخاب رشته در اختیارم قرار گرفت.تیکه کاغذی که دو سال بود در حسرتش بودم. خیلی سخت بود منی که عاشق رشته ی روانشناسی بودم حالا مجبور بودم توی اون صد تا انتخاب رشته حتی یه دونه هم روانشناسی نزنم و این اجبار رو هم فقط حرفهای این و اون برام تعیین میکرد.نمیدونم به قول مامان قسمت بود یا نذر بابا که باعث شد من حسرت شهرستان رفتن و زندگی کردن توی خوابگاه به دلم بمونه...و امروز که دارم اینا رو مینویسم دانشجوی ترم ۲ رشته ی مدیریت پیام نورم. حالا هر وقت که به رشته ی روانشناسی و یه زندگی خوابگاهی فکر میکنم تا عمق وجودم میسوزم و آتیش میگیرم. حالا دیگه خیلی وقته که فهمیدم نباید آدم دهن بینی باشم و اجازه بدم که دیگران مسیر زندگیمو انتخاب کنن و تصمیم دارم دیگه هیچوقت تو هیچ مرحله ای از زندگیم به هیچکس اجازه دخالت تو تصمیم گیریهام رو ندم. نمیدونم ته این رشته ای که دارم میخونم برام چیزی داره یانه؟ اما دیگه حوصله ی ریسک کردن و از این شاخه به اون شاخه پریدن رو ندارم و میخوام این راهی که اومدم رو تا آخرش ادامه بدم. خیلی ها حسرت رشته ی منو میخورن و آرزوشونه که دانشجوی مدیریت باشن و مدام با آه کشیدن و حسرت خوردن و تحویل دادن الفاظی مثل خوش به حالت به من میخوان بهم بگن که خیلی خوشبختم اما به نظر من گام اول برای رسیدن به موفقیت و خوشبختی تو هر مسئله ای فقط و فقط عشق و علاقه است و بعد مسائل دیگه. نمیگم از این رشته ای که میخونم بدم میاد اما علاقه ام به رشته ی روانشناسی رو به هیچ طریقی نمیتونم نادیده بگیرم. بعضی شبها که تو خلوت و تنهایی خودم به زندگیم فکر میکنم با خودم میگم: افسانه مگه قراره چند بار تو این دنیا زندگی کنی و از جوونیت استفاده کنی که به همین راحتی به خودت اجازه دادی حسرت درس خوندن تو رشته ی روانشناسی به دلت بمونه؟ دلم میخواد هر چه سریعتر این ۴ سال مثل برق و باد سپری بشه تا بلکه بتونم برای فوق لیسانس روانشناسی اقدام کنم. نمیدونم موفق بشم یا نه؟ اما کی میدونه شاید منم یه روزی هر چند خیلی دور تونستم لذت درس خوندن تو رشته ی مورد علاقه ام و زندگی کردن تو خوابگاه رو تجربه کنم البته اگه شانس بیارم و این رویام هم مثل اون قبلی ها به یه رویای سوخته تبدیل نشه. به هر حال من هنوزم امیدوارم...راستی یادم رفت بنویسم که حالا نسیم دانشجوی رشته ی علوم اجتماعی اصفهانه و شبنم هم توی اراک داره حسابداری میخونه و مدتهاست که هیچکدومشون رو ندیدم دلم براشون یه ذره شده.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 2:35 توسط افسانه