|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
دوباره دارم غصه های قلبم رو می شمارم...1.2.3.4.5.6.7 هفت تا غصه ی بزرگ تو قلبم دارم. دوتاش با اراده ی خودم قابل حل شدنه. اما در مورد 5 تای دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد. یاد حرفای مامان بزرگ می افتم که همیشه میگه پول رو اگه زیاد بشماری کم میشه و من همیشه تو دلم به این حرفش میخندم. کاش در مورد غصه ها اینجوری بود. اونوقت من حاضر بودم تا صبح بشینم و هی بشمارم. به این فکر میکنم که چرا هم سن و سالهای من مشکلات و غم و غصه های من رو تو زندگی ندارند! میگن خدا به اندازه صبر و طاقت بنده هاش به اونا غم و غصه میده...پس لابد من صبر و تحملم هفت برابر هم سن و سالهای خودمه! سارا که همیشه میگه تو از اون دسته دخترای قوی ای هستی که به راحتی خودشون رو نمیبازند و در برابر مشکلات صبورن. نمیدونم. حتی از فکر کردن به بعضی چیزا هم وحشت دارم. به هر حال باید امیدوار بود... چه کسی میدونه آینده آبستن چه حوادث و اتفاقاتیه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:40 توسط افسانه
توی آیینه نگاه میکنم. چهره ام شبیه یک زندانی از بند گریخته شده!!! احساس تنهایی داره همه ی وجودم رو آزار میده و افکارم رو ترسی ناشناخته تحت شعاع قرار داده. باز هم از 7 صبح توی خونه تنها هستم و سکوتی که در خونه حکم فرماست ترسی مضاعف بر وجودم جاری ساخته! مدتهاست که احساس میکنم از تک تک اعضای خانواده ام و مادری که همیشه برام مثل یه خواهر بود دور شده ام و در چنگال عواطف و احساسات گنگ و ناشناخته دست و پا میزنم. سالهاست که حتی خودم هم به درستی نتونستم پی به همه ی ابعاد وجودی شخصیتم ببرم و هنوز خودم هم نمیدونم افسانه ای که بارها در روز توی آیینه ملاقاتش میکنم دختری جمع گراست یا درون گرا؟ خوب که در افکارم غوطه ور میشم میبینم که در این زمینه حتی بین اطرافیانم هم اختلاف نظر وجود داره! بعضی معتقدند که افسانه دختری آروم و درون گرا است و عده ای مدام از شیطنتها و شرارتهای او در گریزند!!!... خدایا من کدامیک از این دو هستم؟!! شاید بد نباشه برای یه بار هم که شده به کتابهای طالع بینی که در هیچ مقطعی از زندگیم باورشون نداشتم ایمان بیارم که لقب دو پیکر رو برازنده ما خرداد ماهی ها دونسته اند و از دو گانگی شخصیت متولدین این ماه در ارتباطات انسانی سخن گفته اند. با این که به اینجور کتابها اعتقاد چندانی ندارم اما اعتراف میکنم که این موضوع رو در مورد خودم قبول دارم. حال عجیبی دارم و حس خستگی مفرط به همه ی وجودم چنگ انداخته و به آرامش نیاز دارم. این لحظه ها برام مثل یه سناریوی تکراری میمونه که بارها تجربه اش کرده ام و خوب میدونم که این حس و حال عجیب فقط متعلق به این لحظه و این ساعته! واقعا مضحکه! چه کسی باور میکنه دختری که هم اکنون داره این صفحه رو خط خطی میکنه ساعتی بعد با بهترین آرایش و زیبا ترین لباس و فارغ از هر گونه غصه در جمعی حضور پیدا کرده و صدای خنده و قهقهه اش دل هر دردمندی رو به شوق میاره! گویی باز هم به کودک درونش اجازه آزادی عمل داده... شاید هم وقت آن رسیده که اعتراف کنم به درستی خودم را نمیشناسم! شاید هم سخت گیری بیش از حد مانع از آن شده که با دید بازتری به دنیای اطراف خود بنگرم و آدمکهایی را ببینم که همگی همچون من و مانند جنینی هستند که ساعتی در بطن تنهایی خود فرو رفته اند و ساعتی بعد مشغول بازیگوشی و لگد پرانی به دنیای اطراف خود!!! خدایا من کدامیک از این دو هستم؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:37 توسط افسانه
نمیدونم چرا این کارا رو با من میکنی!!! هر وقت که ازت دور میشم انقدر منو تو این زندگی تنها میکنی و غم و غصه به قلبم هدیه میکنی که دوباره یادت بیفتم و بیام سراغت. ولی وقتی که میام خودت رو از من دور میکنی! ببخشید. میدونم که دارم کفر میگم. میدونم که از دستم دلخوری...ولی آخه من دوست دارم وقتی بهت نزدیک میشم با همه ی وجودم تو رو حس کنم.چرا بهم این اجازه رو نمیدی! چرا انقدر تو قلب من حکومت نمیکنی که اگه یه روز نیام سراغت کلافه بشم؟ دلم ازت خیلی گرفته...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:15 توسط افسانه |