|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
امروز رفته بودم دانشگاه و اولین جلسه ی کلاسام بود و تو این 3 ماهی که کلاس نداشتم واقعا دلم برای محیط دانشگاه تنگ شده بود. یادش به خیر پارسال همین روزا تازه میخواستم دانشجو بشم و ترم صفری بودم.همه چیز خیلی سریع گذشت و تبدیل به خاطره شد و من حالا شدم ترم سومی چشمام رو میبندم و میرم به 14 سال پیش... مامان موهام رو شونه کرد و مقنعه ام رو سرم کرد. خیلی ذوق کردم و دویدم و رفتم توی آینه خودم رو نگاه کردم و خندیدم. دندونام افتاده بود و وقتی خندیدم کاملا پیدا شد. اون روزا هر کسی سر به سرم میذاشت و میگفت: دندونات ریخته خانوم بزرگ...پیر شدی رفت!!! از شنیدن این حرفا ذوق میکردم و میخندیدم ( حالا اگه کسی جرات داره الان این حرفو بزنه اونوقت ببینه چه بلایی سرش میارم یادم میاد چند شب قبلش با مامان و بابا و داداشی سوار ماشینمون شده بودیم ( اون زمان بابا یه پیکان سفید داشت) و رفته بودیم که برای من لوازم و تحریر و کیف و کفش بخریم... چه ذوقی میکردم من اون شب!!! خوب یادم هست یه کیف نارنجی خریده بودم که روش عکس دوتا موش بود و روی جلد دفتر نقاشیم عکس کارتون مسافر کوچولو بود و تراش و پاکنم مدل یه سطل رنگ بود و قلمش و روی همه ی وسایلهام عکسهای کارتونی داشت. حتی قمقمه ام حالا 14 سال از اون روزا میگذره...و من شدم یه دختر 21 ساله و دانشجوی رشته ی مدیریت. همه چیز خیلی زود گذشت!!! یعنی الان خانوم زمانی کجاست؟ کاش میتونستم فقط یه بار دیگه ببینمش. راستی نرگس چی شد؟ چه سرنوشتی پیدا کرد؟ کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند و قدر لحظه ها رو بیشتر دونست. کاش میشد هیچوقت ای کاش نگفت!!!
)
.اون روزا داداشی فقط 2 سالش بود و برای این که با اون دل کوچولوش غصه نخوره هم براش اون شب کلی اسباب بازی خریدند. چند روز بعد مامان دستم رو گرفت و با خودش برد به مدرسه ی عفاف...خیلی شلوغ بود و روز کلاس بندی کلاس اولیها بود و برای این که تنها نباشم خودش برام یه دوست پیدا کرد. اسمش نرگس بود و همکلاسیم بود. اعتراف میکنم که دختر لوسی بودم و یه لحظه بدون مامان نمیتونستم هیچ محیطی رو تحمل کنم
و راستش همیشه لباس مامانی رو میگرفتم و هر جا میرفت دنبالش بودم ( از اون بچه مامانی های درجه یک بودم که در زمان خودم رکورد دار بودم
) هر وقت هم مهمون می اومد خونمون میرفتم و پشت مامانی قایم میشدم و همین کارام باعث شده بود همه فکر کنند که اصلا نمیتونم محیط مدرسه رو بدون مامان تحمل کنم
اما پیشگویشون غلط از آب در اومد! اسم معلممون خانوم زمانی بود. یه خانوم عینکی و ریزه میزه و خیلی خیلی مهربون
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:8 توسط افسانه |
والا از اونجایی که من تازه عکس گذاشتن تو وبلاگ رو یاد گرفتم. بنابرین دارم ذوق مرگ میشم و دوست دارم هی تند تند هر چی عکس تو کامپیوتر دارم بذارم تو وبلاگم و امروز هم میخوام عکس هاجر خانوم رو بذارم. هاجر خانوم کیه؟ الان عرض میکنم شما بهتره اول عکسشو ببینید... دیروز من و عاطفه کرج امتحان انقلاب داشتیم ( یکی از درسهای عمومی) و موقع برگشت هردومون تو متروی کرج خسته و کوفته ( این کوفته با اون کوفته ای که تو قابلمه میپزن و لاش آلو و زرشک میذارن فرق داره) نشسته بودیم و قیافمون دقیقا این شکلی
بود من هم برای این که جو رو عوض کنم شروع کردم به مسخره بازی در آوردن...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 19:43 توسط افسانه |
میبینید تو رو خدا به چه مصیبتی دچار شدم.مرد رویاهام از دستم رفت و منم دلم براش خیلی تنگ شده. اصلا انگار این کامپیوتر من نذر کرده که هر 6 ماه یه بار همه ی اطلاعات خودش رو نابود کنه! آخه چجوری بگم حتی نوشتنش هم برام سخته. فقط چند ثانیه وقت کافی بود تا همه چیز نابود بشه...در عرض فقط چند لحظه حدود هزارو هفتصد هشتصدتا آهنگ و چهارصد پونصد تا عکس که همش تو یکی از درایوهای کامپیوتر بود دود شد و رفت هوا و منم مثل این دیوونه ها تا چند دقیقه فقط زل زده بودم به مانیتور و اما ارتباط این مطلب با مرد رویاهام: راستش نمیدونم خصوصیات مرد رویاهام رو بهتون گفته بودم یا نه اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون مرد رویاهای من و اون که همیشه توی خیالاتم آرزوهام رو باهاش قسمت میکنم یه کسی هست دقیقا شبیه شرک!! پ.ن. میدونم که الان دلتون میخواد به خاطر این مطلب کتکم بزنید اما به خدا اگه این تیتر رو براش انتخاب نمیکردم که شما کنجکاو نمیشدید مطلبم رو بخونید
اگه میخواین همه ماجرا رو بفهمین لطفا متن زیر رو بخونید...
تا حالا چند بار عکسها و مطالبم از توی کامپیوتر پاک شده. اما اینبار واقعا عمق فاجعه خیلی خیلی زیاده و امیدوارم خدا بهم صبر بده و غم آخرم باشه.
.. چند روز پیش تو اینترنت بودم و داشتم وب گردی میکردم (وب گردی نه ولگردی) که یه دفعه به سرم زد در همون حال آهنگ هم گوش بدم. سرعت اینترنت هم که دقیقا مثل تانکر نفت کش بود و حسابی اعصابم رو ریخته بود بهم. منم که همیشه همه ی پیغام ها رو میخونم و بعد گزینه های yes و no رو انتخاب میکنم اینبار چون حواسم به وب بود بدون توجه به پیغامی که بهم داد گزینه ی yes رو انتخاب کردم و...
...راستش عکسها زیاد مهم نیست چون یه سریشون رو تو سیدی دارم و باقی رو هم تا حدودی دوباره از اینترنت میتونم بگیرم اما همش به خاطر اون آهنگهایی که برام یه گنجینه ی ارزشمند غصه میخورم
...از آهنگهای 40-50 سال پیش گوگوش و مهستی و... گرفته تا جدیدترین آهنگهایی که به قول بابا این بچه سوسولها میخونن و حتی آهنگهای مجاز ایرانی و آهنگهای عربی که خودم خیلی خیلی دوست دارم
و از اون مهمتر این که من عاشق صدای شهریار هستم مخصوصا آهنگ آغاز شیرین ولی از شانس گندم همه ی آلبومهای شهریار هم فرمت شد و رفت..
(کارتون شرک رو که حتما دیدین؟
) وااااااا خب چیه مگه ؟
خنده نداره که خیلی هم دلتون بخواد یه مرد قوی هیکل و شجاع با یه قلب مهربون و عاشق و رنگ پوست سبزه که خیلی مورد علاقه ی منه
....حالا درسته شرک یه دیوه ولی اخلاقش از خیلی از آدمها بهتره...دروغ میگم؟ و منم که هر روز کارتون شرک رو نگاه میکردم الان چند روزه که مرد رویاهام رو ندیدم ( به دلیل این که کارتون شرک هم از تو کامپیوتر پاک شد) و دلم براش یه ذره شده

...بلاخره ناسلامتی ما مدیریم ومدیریت داریم دیگه
...( مدیر ترم اول مشروط شده
) ضمنا قصدم هم این بود که با نوشتن این مطلب از هر کی که اونو میخونه بخوام اگه سایت یا وبلاگ درست و حسابی برای دانلود آهنگ و مخصوصا آهنگهای شهریار سراغ داره خیلی زود زود بهم معرفی کنه...مرسی
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 21:25 توسط افسانه |
من برگشتم... نمیدونم چی شد که اصلا یه دفعه تصمیم گرفتم برم که حالا بعد از 4 ماه با کلی خجالت زدگی و یه قیافه ی این شکلی به هر حال بگذریم. تو این 4 ماه کلی خاطرات خوب و بد داشتم که قسمت نشد بیام اینجا بنویسم ولی خودمونیما موقع رفتن عجب دلیل و منطقی آوردم و چقدر خوب با رشته ام کلاس گذاشتم و فقط اومدم اینجا بنویسم که من برگشتم و امیدوارم زودتر موضوعی برای نوشتن پیدا کنم... پ.ن. پرستو جون تو وبلاگش یه مطلب راجع به دندوناش نوشته که من دیروز خوندم و دیشب یه خواب عجیب غریب دیدم که امیدوارم خدا نصیب دشمنم هم نکنه... خواب دیدم همه دندونام خراب شده و دندون مصنوعی گذاشتم که هی تو دهنم لق لق میکنه!!!
که از فرط خجالت به لبو گفته زکی برگردم! ولی خب همه ی آدمها همینجوری اند دیگه وقتی که تصمیم میگیرن برای همیشه ترک کنند و برن ممکنه یه وقت دلتنگ بشن و به سرشون بزنه برگردن. من هم که از دسته ی ادمها مستثنی نیستم. ( هستم؟
) و چون دلم برای این خونه ی قدیمی تنگ شده بود تصمیم به بازگشت گرفتم. فقط واقعا امیدوارم دوباره فکر رفتن به سرم نزنه...
(مگه دروغ میگم! خیلی هم با کلاسه رشته ام...قربونش برم الهی ) الان وقتی مطلب قبلیم رو میخونم واقعا خنده ام میگیره. راستش فعلا هم موضوع خاصی ندارم برای نوشتن و یه ذره هم چون بعد از 4 ماه برگشتم هنوز رودرواسیم میاد و خجالت میکشم بیشتر از این بنویسم
انقدر حالم تو خواب بد شده بود که دیگه نزدیک بود همونجا تو خواب سکته کنم...آخه نه این که من دختر نارنج و ترنجم و از آفتاب و سایه میرنجم و این حرفا
...ونه این که خرم هنوز اونور پل گیر کرده و نیومده اینور پل
...دیگه گفتم حتما با اون دندونای خوشگلم تا آخر عمر میمونم رو دست مامان بابام....منم که حسااااااااااااااااااس
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:55 توسط افسانه |