|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
این روزا واقعا وقت ندارم. الانم یواشکی از زیر کارام جیم زدم و اومدم اینجا اینا رو بنویسم و برم.راستش این یکماه ماه رمضون برام خیلی خیلی ماه خوبی بود و مدام برام اتفاقهای خوب افتاد و خبرای خوب خوب شنیدم. نمیدونم حکمت این یک ماه چی بود ولی یه چیزی تو دلم بهم میگه چون بیشتر به یاد خدا بودم اونم خیلی بیشتر هوامو داشت. راستی از نشریه بنویسم که تو دانشگاه غوغا کرده و حسابی ترکونده. شاید نوشتنش اینجا درست نباشه ولی به هر حال دانشگاه ما یه دانشگاه پیام نوره و مثل دانشگاههای سنتی نیست که توش نشریه های زیادی فعال باشه و راستش نشریه ی ما اولین و تنهاترین نشریه ایه که تو دانشگاه فعالیت خودش رو آغاز کرده. شاید هر کی اینا رو بخونه باورش نشه اما روزی که با بچه ها رفته بودیم تو دانشگاه برای نشریه مون تبلیغات کنیم یه حس خیلی خیلی خوبی داشتم. مخصوصا که همه نشریه ها در عرض یه روز فروش رفت و بچه ها استقبال خیلی خیلی خوبی داشتن. مخصوصا مقاله ای که من تو نشریه نوشتم. وقتی همه ی بچه ها به خصوص همکلاسیهام می اومدند و از مقاله ام تعریف و تشکر میکردند یه حس خیلی خیلی خوبی بهم دست میداد یه حس شادی توام با غرور خدایا به خاطر این روزهای خوب و طلایی و به خاطر این که تو اون دانشگاه قبول شدم واقعا ازت ممنونم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:56 توسط افسانه |
دارم کتاب آخرین راز شاد زیستن از اندرو متیوس رو میخونم. فصل سوم کتاب به نیروی باورها و اعتقادات انسانها اشاره کرده که وقتی خوندم به نظرم جالب اومد و حیفم اومد که اینجا ننویسم... زندگی ما بازتاب کامل باورها و اعتقادات ماست. هنگامی ک عمیقترین باورهای خود را درباره ی زندگی تغییر میدهیم زندگی مان هم به همان ترتیب دستخوش تغییر میشود. اگر یک آکواریوم داشته باشید و آن را با استفاده از یک دیوار شیشه ای به دو قسمت تقسیم کنید و یک ماهی شکارچی را در یک طرف آکواریوم و یک ماهی سفید کوچک را که غذای مورد علاقه ی ماهی شکارچی است در طرف دیگر آکواریوم قرار دهید خواهید دید که ماهی شکارچی به طرف طعمه حمله میکند و به شدت به دیوار شیشه ای برخورد میکند. دور میزند و دوباره حمله میکند و باز هم ضربه میخورد...چند هفته میگذرد حالا دیگر ماهی شکارچی به این نتیجه رسیده که شکار ماهی سفید مساوی است با درد و در نتیجه دست از تعقیب او برمیدارد. حال اگر دیوار شیشه ای را بردارید فکر میکنید چه اتفاقی می افتد؟ ماهی شکارچی تا پایان عمرش به سراغ نیمه ی دیگر آکواریوم نمیرود!!! در حالیکه چند سانتیمتر آنطرف تر طعمه ی لذیذ به آرامی در حال شنا کردن است. ماهی شکارچی از گرسنگی به حالت مرگ افتاده اما به محدودیتهای خودش ایمان آورده و قدمی فراتر نمیگذارد!!! در واقع سرگذشت زندگی ما انسانها هم همین است و دیوارهای شیشه ای باورها و اعتقادات غلط ماست که تعیین کننده حوزه ی اقتدار ماست و ما قدمی فراتر از آنها نمیگذاریم. ورزشکاری که میگوید برای برنده شدن باید حتما فلان گردنبند را به گردن بیندازم یا فلان کفش را بپوشم واقعا بدون اینها قادر به بردن نیست اما آنچه به او قدرت برنده شده میدهد مسلما این عقاید خرافی نیست بلکه اعتقادات و باورها و قدرت ذهن اوست.بنابراین هر اعتقادی که ما راضعیف و ناتوان نگه میدارد مثل زباله ای است که باید دور انداخته شود. قراره من و رویا و سپیده و لیلا جونم با دو سه نفر از پسرای همکلاسی مجوز برای چاپ نشریه تو دانشگاهمون بگیریم. از این بابت خیلی خوشحالم فقط امیدوارم موفق بشیم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:25 توسط افسانه |