|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
اينم يه عكس از آدم برفيه جديدم كه امروز ساختمش و اسمش رو گذاشتم خاله پانته.آ مثلا دوشنبه امتحان رياضي دارم و به خانوم معلمم قول دادم تا غروب كلي درس بخونمو. ولي مگه ميشه از اين برف و آدم برفي گذشت؟ خدا بزرگه شايد دوشنبه هم به علت بارش برف امتحانم لغويده شد

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:17 توسط افسانه |
امروز هاجر از دنده چپ بلند شده بود!!! از صبح تا حالا ديوونه ام كرده بود اين دختر!!! اينم يه عكس از هاجر و آدم برفيش: 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:49 توسط افسانه |
امروز روز خواستگاريه...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:21 توسط افسانه |
خواهم آمد سرهر ديواري ميخكي خواهم كاشت پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند آشتي خواهم داد, دوست خواهم داشت زندگي خالي نيست...
مهرباني هست
سيب هست
ايمان هست
ساعت9 و نیم صبحه و من تو خونه تنها هستم. داره برف شدیدی میاد.یه کوه کتاب سرم ریخته که باید برم بخونم.اما نمیدونم چرا همش دلم میخواد برم پشت پنجره و بارش برف رو تماشا کنم و این شعر سهراب سپهری رو زمزمه کنم!( آخه من خیلی عاشق شعرهای سهرابم)الانم احساس کردم که نوشتن این شعر اینجا خیلی بهم آرامش میده...
فقط همین!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 9:50 توسط افسانه |
دیشب هم یه شب یلدای دیگه بود
یه شب خاطره انگیز که مطمئنا مثله بقیه شب یلداهای دیگه تو خاطرم میمونه. نمیدونم چرا ؟ ولی من همیشه عاشق شب یلدا بودم و هستم و همیشه تو این شب یه حس خیلی خیلی خوبی دارم.دیروز بعداز ظهر فیلم هندوانه شب یلدا رو دیدم. با این که فیلمش ظاهرا طنز بود و بهزاد از اول تا آخر فیلم فقط میخندید اما راستش وقتی من آدمهایی رو میدیدم که حتی واسه خریدن یه هندونه هم پول ندارن گریه ام میگرفت و ناراحت شده بودم.واقعا نمیدونم آقایون
بی احساس آفریده شدن یا خانومها زیادی احساساتی آفریده شدن؟ البته لیلا که میگه هیچ دختری مثل من اینقدر احساساتی نیست و من زیادی احساساتی ام! راستش خودم هم همیشه به خاطر این موضوع که چرا اینقدر احساساتی آفریده شدم از خدا گله مندم.حتی نمیدونم چرا دیگران اینقدر سریع به احساساتی بودن من پی میبرند؟!!! حرف در این مورد خیلی زیاده و شاید یه روز که فرصت داشتم یه متن کامل در مورد همین احساساتی بودن خودم بنویسم.اما به هر حال قصدم از نوشتن این چند خط این بود که شب یلدای گذشته رو به هر کسی که این متن رو میخونه تبریک بگم. دیشب که اصلا فرصت نکردم این چیزا رو اینجا بنویسم...یلدا یعنی یادمون باشه که زندگی اونقدر کوتاهه که ۱ دقیقه بیشتر با هم بودن رو باید جشن گرفت!!!(خیلی این اس.ام.اس رو دوست دارم)

( قابل توجه خوانندگان: این دو جمله یه حرف خصوصیه بین من و خدا لطفا شما نخونید...با تشکر) خدا جونم اینجا مینویسم که یادم بمونه فقط یکسال فرصت داری.پس خواهش میکنم دلم رو نشکن قول میدم اگر انجام شد سال بعد شب یلدا بیام و همین جا تو همین وبلاگ ازت تشکر کنم. یکسالت از همین الان شروع شد...
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 10:17 توسط افسانه |