تبليغاتX
چرندیات افسانه

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

يكي بود يكي نبود.كي گفته كه غير از خدا هيچكس نبود! غير از خدا آفريده ها و بنده هاش هم بودند.كه از بين بنده هاش يه دختري بود كه دانشجوي دانشگاه پيام نور بود. اين دخترك قصه ي ما يه (عيب/حسن؟)داشت. اونم اين كه پر از احساس بود و زود به هرچيزو هرجا و هركسي دلبسته ميشد. از آدمها گرفته تا جك و جونورا و شهرش و خونه اش و محل زندگيش و دانشگاهش و خلاصه همه چيز. منفورترين كلمه براش جدايي بود و سخت ترين كار دنيا از نظرش دل كندن بود. عشق ورزي رو دوست داشت و با همه ي وجودش به داشته ها و نداشته هاش عشق مي ورزيد...ترم اولي كه دانشجو شده بود زياد از دانشگاهشون خوشش نمي اومد چون به محيط اونجا عادت نداشت و انس نگرفته بود. اما از ترم دوم به بعد كم كم توي قلبش احساس كرد كه دانشگاه و محل تحصيلش هم شده يكي از دلبستگي هاش و ديگه واسه رفتن به اونجا لحظه شماري ميكرد و هر وقت ميديد كسي داره از دانشگاهشون بد ميگه يه كمي غيرتي مي شد چون رو اونجا خيلي تعصب پيدا كرده بود و با همه ي وجودش و تك تك سلولهايي كه زير پوستش نفس ميكشيدند به اون دانشگاه كوچيكي كه تو قلب يه بيابون واقع شده بود عشق مي ورزيد. آخه از اون محيط كوچيك كلي خاطره داشت. خاطره مگه چي ميتونه باشه؟ خوردن يه چاي داغ و بدمزه تو ليوانهاي پلاستيكي در كنار دوستاش براي اون قشنگترين خاطره ميتونست باشه.چون خوب ميدونست كه سالها بعد حسرت برگشتن به همين لحظه ها و خوردن همين چاي هاي بدمزه دلش رو به آتيش ميكشونه. هر وقت كه به روز فارغ التحصيليش فكر ميكرد غصه همه ي وجودش رو پر ميكرد.دلش نميخواست حالا حالاها اون روز از راه برسه! و با خودش ميگفت: بايد يه فكري بكنم همينجوري كه نميشه بشينم و دست رو دست بذارم و خلاصه انقدر فكر كرد و فكر كرد تا يه تصميم خيلي خوب گرفت. تصميم گرفت تا ميتونه واحد كم برداره! اينجوري هم معدلش بالاتر مي رفت و هم اين كه فرا رسيدن اون روز شوم را تا ميتونست به تاخير مي انداخت.

دخترك بيچاره ي قصه ي ما فقط ترم اولش رو مشروط شده بود اما وقتي همكلاسيهاش ميفهميدن كه چند واحد برداشته!!! يه جوري نگاش ميكردن كه انگار اين بيچاره با حسن كچلي كه توي قصه ها بود نسبتي داره و يا اين كه پت و مت برادر هاي دوقلوش هستن و فكر ميكردن كه بهشون دروغ گفته و چون معدلش پايينه نميتونه واحد زياد برداره! اما اون بازم با اين حال حق رو به همكلاسيهاش مي داد چون معتقد بود كه خودش هم اگه جاي اونا بود همين فكرا رو مي كرد.روزايي كه فرداش مي خواست بره دانشگاه  از خوشحاليه پا گذاشتن به اون محيط انقدر تو خونه شادي مي كرد و احساسش رو بروز مي داد كه همه به يه رنگ ديگه نگاش ميكردن...مثلا داداشش بهش مي گفت: مشكوك ميزني!چه خبره تو دانشگاهتون؟ و يا خاله اش با يه چشمك بهش مي گفت: شيطون راستشو بگو ببينم اوني كه تو دانشگاه دل تو رو برده كيه كه تو هر وقت ميخواي بري اونجا انقدر ذوق ميكني؟!!! اما شنيدن اين حرفا واسه دخترك قصه ي ما ديگه عادي شده بود. چون سال ها بود كه گوشش به شنيدن اين حرفها عادت داشت.درست از وقتي كه 14 سالش شده بود و نگاه جامعه و مردم بهش عوض شده بود. از همون روزايي كه سنگيني نگاه خيلي از نامحرم ها رو روي خودش حس كرده بود ياد گرفته بود كه هر وقت زيادي شادي كنه و خوشحال باشه و يا اين كه هر وقت دلش گرفته باشه و ناراحت باشه اينا همه از ديد اطرافيان يعني اين كه عاشق شده!!!! و هميشه ته دلش به اين حرفها ميخنديد و اينجور فكر كردن اطرافيان واسش يه سرگرمي شده بود. اما از همه ي اين حرفا گذشته...دخترك قصه ي ما با اين كه به خيال خودش نقشه ي خوبي طراحي كرده بود تا فرا رسيدن اون روز شوم رو به تاخير بندازه ولي يه جاي كارو اشتباه كرده بود و فكر يه جاشو نكرده بود. اونم اين كه همكلاسيهاش كم كم از اون جلو افتادن و ديگه با اون سر يه كلاس نمي نشستن! آخه ازش جلو افتاده بودن و واحدهاي بيشتري برداشته بودن...و بيچاره دخترك سر كلاس ها تنها بود و اين تنهايي براش غير قابل تحمل بود...

حالا امشب دل اون دخترك پر از غصه است...ميدونيد چرا؟

چون براي فرار از تنهايي و اين كه بتونه دوباره با دوستاش سر يه كلاس بشينه مجبور شده كه براي ترم جديد 19 واحد برداره. درسته كه حالا ديگه هيچكس نميتونه فكر كنه كه اون با حسني نسبتي داره و پت و مت برادرهاي دوقلوش هستن اما خوب ميدونه كه داره روز به روز به اون لحظه اي كه دلش نمي خواد نزديكتر ميشه و تا كمتر از يك روز ديگه, يعني تا چند ساعت ديگه ميخواد آماده بشه تا توي يك صبح قشنگ ترم چهارمش رو هم آغاز كنه....     

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:20 توسط افسانه |


سهم من از تو

شايد همان ستاره اي بود

كه چون نگاهم كردي به زمين  افتاد              

دلم ميخواست                                      

باران ستاره بر من بباري

پنداشتي شايد

حيف است

حيف است ستاره ها زير پا بمانند...

 

 

 

امروز روز ولنتاينه...روز عشق....روز دوست داشتن و مقدس ترين و زيباترين روز سال از نظر من. ( هر چند كه به نظرم براي عاشق بودن و محبت كردن نبايد دنبال زمان و روز و لحظه ها گشت) امروز خيلي ها كنار همديگه هستن و به خاطر اين روز قشنگ به هم هديه ميدن اما من دلم از عشق آدمهايي ميگيره كه امروز رو نميتونن كنار هم باشن و اين ثانيه هاي قشنگ رو با هم بگذرونند. شايد اين سوال براتون پيش اومده باشه كه چرا تا حالا توي وبلاگم حرفي از عشق نزدم و مطالب عاشقانه ننوشتم؟؟؟ چه جوابي واسش دارين؟ ( عشق برام مقدس نيست-  به اينجور چيزا اهميتي نميدم-  هنوز بچه ام چون مورچه بازي ميكنم و يه عروسك دارم كه اسمش هاجره- احساس ندارم- عشق رو نميشناسم چون به كودك درونم خيلي اجازه ي آزادي عمل داده ام و....) كدوم يكي از اين جمله ها جواب سوال شماست؟ رو در بايستي نكنيد و اگه ميشه برام بنويسيد چه فكري در موردم ميكنيد.واقعا دلم ميخواد بدونم. اما ميخوام اين رو هم بدونيد كه اگه از عشق حرفي نميزنم و چيزي نمينويسم فقط و فقط به اين دليله كه انقدر برام حرمت داره و مقدسه كه هر جايي رو لايق نوشتن و حرف زدن در مورد اين واژه ي مقدس نميدونم. اين حرفا رو بايد توي دل نوشت نه روي كاغذ و نه توي وبلاگ, چون حرمت عشق براي من خيلي خيلي بيشتر از اونيه كه بتونم توي واژه ها جاش بدم و فكر ميكنم كه توي اين روزگار غريب كمتر آدمي حوصله ي خوندن اينجور مطالب رو داشته باشه! بنابراين اگه حدسم درسته همين الان ميتونيد روي اون ضربدر قرمزه بالاي صفحه كليك كنيد و خارج بشيد. چون امروز استثنا ميخوام از عشق بنويسم و اين مطلب بر عكس مطالب ديگه هيچ نكته اي براي خندوندن شما نداره و شايد اگه يه ذره هم احساساتي باشين خوندن باقي مطالب حتي اشكتون رو هم دربياره. اما اگه واقعا دلتون ميخواد كه مطالب عاشقانه هم بخونيد ميتونيد روي لينك ادامه مطلب كليك كنيد...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:0 توسط افسانه |


این فقط یه تصویره از پشت پنجره ی اتاق.کاش میشد پنجره رو باز کرد و دعوتشون کرد توی اتاق...دلم واسشون خیلی میسوزه . یعنی تو این سرما چطوری طاقت میارن!!!خیلی دوسشون دارم...خیلی زیاد

                  

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:32 توسط افسانه |


ميدونم اگه اين حرفا رو اينجا بنويسم شديدا مورد تمسخر بعضي ها قرار ميگيرم اما چيكار كنم كه دلم واسه نوشتن خيلي تنگ شده و يه جورايي اگه ننويسم مريض ميشم.و چون موضوع خاصي واسه نوشتن و تعريف كردن ندارم تصميم گرفتم اينا رو اينجا بنويسم.( البته  يه موضوع خيلي توپ واسه نوشتن داشتما ولي چون مربوط به دانشگاهمون ميشد سپيده ازم خواسته ننويسم و منم گفتم به روي چشم ) منم كه از اول همه چيز خودمو اينجا نوشتم.از جريان مشروطي و تقلب هام و عروسك بازي هام و كتك خوردنم و از آمپول ترسيدنم و...ديگه اين يكي رو هم اينجا بنويسم شاهكار ميشه!!!

چند روز پيشا تو خونه تنها بودم و داشتم در و ديوار رو نگاه ميكردم و به يه مسئله اي فكر ميكردم كه يه دفعه ديدم يه مورچه ي كوچولو داره روي فرش راه ميره و يه پوست تخمه ي كوچولو داره با خودش ميبره...منم يهو با ديدنش و اين كه داره با هزار زحمت و بدبختي يه كالاي پست با خودش ميبره دلم خيلي واسش سوخت (ذكر اين نكته الزاميست كه از نظر ما مديران مملكت و بنا به درس اقتصاد خرد پوست تخمه براي قشر مورچه ها يه كالاي پست محسوب ميشه و نشون دهنده ي اينه كه درآمد خيلي پايينه)  و با خودم گفتم مگه اين كه افسانه مرده باشه تو اينجوري يه كالاي پست رو با خودت حمل كني.حتما راه خونتون هم خيلي دوره!!! و يهويي به سرم زد كه تعقيبش كنم و ببينم كجا ميره....فكر ميكنم يه نيم ساعتي طول كشيد تا بلاخره با هزار بدبختي خونه مورچه ي مذكور رو پيدا كردم. حتي در حال تعقيب كردن هم كه بودم تلفن خونه زنگوليد اما من نرفتم جواب بدم چون مطمئن بودم اگه برم سوژه رو گم ميكنم. و خلاصه انقدر تعقيبش كردم تا مورچهه رفت و رسيد جلوي در اتاقم و دقيقا جلوي چارچوب در اتاقم  با هزار سختي به همراه اون پوست تخمه رفت زير موكت و منم فوري موكت رو زدم بالا و ديدم بعله يه سوراخي اونجاست كه خونه ي مورچه ها اونجاست اما ميدونين گريه دار ترين قسمت ماجرا كه زودتر از فيلماي هندي نزديك بود اشك منو در بياره كجا بود؟ اونجايي كه ديدم پوست تخمه از در خونشون تو نميرفت. خدا نصيب دشمن ادم هم نكنه كه يه همچين صحنه اي رو ببينه خيلي گريه داربود... و همون جا بود كه با خودم عهد كردم سرپرستي اين مورچه ها رو به عهده بگيرم. و از اون روز تا حالا هم حسابي به خورد و خوراك اين مورچه هاي نانازي ميرسم و از نظر مواد قندي و پروتئيني حسابي تامينشون ميكنم.تو اين چند روز از كتلت و ماهي گرفته تا تخم مرغ آب پز و مرباي آلبالو و شيريني حسابي به خوردشون دادم و يه تجربياتي هم كه به دست آوردم اينه كه اين بنده هاي خدا بر عكس من كه عاشق غذاهاي سرخ كرده هستم اصلا نميتونن از قسمتهاي خيلي سرخ شده ي ماهي و كتلت بخورن و بايد از قسمتهاي نرمترش براشون ريز ريز كنم و بذارم جلوي در خونشون. و جالب اينجاست كه هر بار هم كه براشون غذا ميذارم به چند ساعت نكشيده همه رو با خودشون ميبرن و همين انگيزه ي منو واسه غذا دادن بهشون بيشتر ميكنه. الهي كه من فداي اون قد و بالاشون بشم

واقعا خيلي خيلي خيلي خوشحالم كه لونه ي مورچه ها رو پيدا كردم و ميتونم بهشون غذا بدم. اگه بدونين چه ذوقي دارم. راستي به نظرتون مورچه ها تا حالا پيتزا خوردن؟؟؟؟

نميدونم چرا اين خونواده ي من اصلا منو تو اينجور مسائل درك نميكنند و اين داداشه هم همش به من به خاطر اين كارام ميخنده!!!حتي يادم مياد تابستون هم كه رفته بوديم سرعين من اونجا يه الاغ ديدم كه خيلي معصومانه به من نگاه ميكرد و  تو چشماش غم تنهايي رو ميديم و انگار داشت التماسم ميكرد كه منو با خودت ببر تهران و ازم نگهداري كن و وقتي به بابا و عمو گفتم اين الاغه تنهاست و ميخوام  هر جور شده با خودم بيارمش تهران همشون به من خنديدن!!!!ولي باور كنين به خدا دارم راست ميگم من هنوز كه هنوزه نتونستم ياد و خاطره ي اون الاغه رو از قلبم بيرون كنم   و اميدوارم هر جا كه هست خوش باشه...

  

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:58 توسط افسانه |


عرض شود كه اينجانب امروز در چهار ديواري اي به نام خونه نشسته بودم و در سكوت دوست داشتني اي داشتم درس ميخوندم  و نظريه هاي مديريتي رو از كتاب مباني سازمان حفظ ميكردم و سر نظريه ي رشد يافتگي بودم كه:

يه دفعه گوشيم زنگ خورد و سپيده تپله( از اين جهت به ذكر خصوصيت ظاهري سپيده تپله پرداختم كه: من سه تا دوست دارم كه اسمشون سپيده است.و خلاصه اسم سپيده تو اين دوره زمونه خيلي خز شده و خواستم بعدا كه اين متن رو خوندم با اون يكي سپيده لاغره  و اون يكي سپيده ابرو پيونديه قاطي نكنم!!!) اونور خط بود و خيلي شاد و خوشحال و مست و ملنگ به من گفتش كه...افسانه امروز بچه ها از دانشگاه پرسيدن و مثل اين كه قراره امتحان حسابداريمون رو يا بعد از 12 بهمن بگيرن و يا اين كه موكول بشه به ترم 4 ( لازم به ذكره كه بگم كه اين امتحان قرار بود در روز 16 دي  برگزار بشه ولي به علت بارش بي موقع برف كه همون روز شروع شده بود.هيچ كدوم از بچه ها سر امتحان نرفتن و دانشگاه هم چون ديد بچه ها به حد نصاب نرسيدن امتحان رو برگزار نكرد.و من و سپيده لاغره تنها كساني بوديم كه از اين كه امتحان برگزار نشد واقعا ناراحت شديم) و منم خيلي خيلي عصباني شدم و اولش فكر كردم داره با من شوخي ميكنه و گفتم كه با من ازين شوخي ها نكنه كه اعصاب معصاب ندارم!!!  ولي بعد ديدم كه نخير انگاري كه قضيه جديه و سپيده تپله واسش خيالي نيست كه اين ترم امتحان بده يا 3 واحد عقب بمونه و ترم بعد امتحان بده!!!

ولي صادقانه بگم كه من  از صبح تا حالا كه اين خبر رو شنيدم به مرز جنون و ديوانگي رسيدم.و بيچاره كتاب مباني عزيزم هنوز رو همون نظريه ي رشد يافتگي مونده و يه صفحه هم جلو نرفته!!! خودم هم كه نياز شديدي به درد دل تو وجود خودم حس ميكنم و با هر كي درد دل ميكنم همش ميگه: غصه نخور ايشالا كه اين ترم امتحانتون رو ميگيرن و نمي افته واسه ترم بعد...خب آخه بندگان خدا خودم هم ميدونم اگر خدا بخواهد ( معني كلمه انشاا...) اين ترم امتحانمون رو ميگيرن ولي من وقتي با يكي درد دل ميكنم دلم ميخواد طرف بهم بگه:" مطمئن باش و شك نكن كه اين ترم امتحانتون رو ميگيرن.برو خوش باش و خيالت راحت "

نميدونم چي پيش بياد! ولي با خود گفتم بد نيست اينجا اين حرفا رو بنويسم تا شما كه الان داري اين مطلب رو ميخوني برام دعا كني كه اين ترم اين امتحان حسابداري رو از ما بگيرن تا من بتونم ترم بعد حسابداري صنعتي بردارم و اينقدر از درسام عقب نمونم...التماس دعا

 

پ.ن. راستي اگه يكي از سپيده ها توپولو نبود و اون يكي لاغر نبود من و شما اينجا چه جوري ميخواستيم از هم ديگه تشخيصشون بديم؟

پس ميتونيم اينجوري نتيجه بگيريم كه توپولوهاي عزيز  لطفا از چاقالويي خودتون ناراحت نباشين و رژيم نگيريد چون هر كار خدا حكمتي داره

 

پ.ن.2.من واقعا خيلي خيلي محزون و ناراحت هستما.تو رو خدا برام دعا كنيد.آخه مگه من چه گناهي كردم؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:43 توسط افسانه |