تبليغاتX
چرندیات افسانه

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

آدميزاد همينجوريه ديگه…موقع عصبانيت يه حرفايي ميزنه و يه تصمهايي ميگيره كه ممكنه بعدا پشيمون بشه. منم الان از حرفام تو مطلب قبل پشيمونم. ولي اين احساسي بوده كه اون موقع داشتم و حتي اين احساسم هم واسم محترمه. ازهمه ي دوستاني كه كامنت گذاشتن و مخصوصا دوستاني كه با كامنتهاي خصوصيشون نگران حالم شده بودن بي نهايت سپاسگذارم. يك دنيا تشكرroseroserose

من هميشه گفتم و باز هم تاكيد ميكنم كه تو اين دوسالي كه وبلاگ نويسي ميكنم خيلي اوقات پيش اومده كه خسته شدم و خواستم برم و بي خيال دنياي مجازي و وبلاگ نويسي بشم اما هيچوقت براي هميشه نرفتم و دوباره يه روزي برگشتم و به نوشتن ادامه دادم. از اين پس هم مطمئنم كه هيچوقت براي هميشه اينجا رو ترك نميكنم…فقط ممكنه گاهي اوقات خسته بشم.فک میکنم به اندازه ی کافی خودم رو توجیه کردم . البته بگذريم از اين كه چند چند روزي هم هست كه هيچ مطلبي رو توي وبلاگم نميتونم ثبت كنم. ( فك ميكنم سيستم بلاگفا دوباره قاطي كرده ) راستي ديشب كه شب نوزدهم ماه رمضون بود شب خيلي خوبي رو با خدا داشتم . جاي شما خالي

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:27 توسط افسانه |


هميشگي از بچگيم عاشق بلندي بودم.

هر وقت ميرفتم يه جاي بلند پر از هيجان ميشدم به خاطر همين پل هوايي ها رو خيلي دوست داشتم. بزرگتر كه شدم دلم ميخواست تو پنت هاووس يه برج زندگي كنم,  نه به خاطر كلاسش بلكه فقط به خاطر دور بودن از زندگی زمینی... اما چاره اي نداشتم جز اين كه رو زمين و كنار بقيه آدما زندگي كنم چون خودمم يكي از اونا هستم و بايد زندگي زميني رو به زندگي آسموني ترجيح بدم. اما الان حس ميكنم كه زندگي كردن كنار آدمايي كه هيچكدوم احساسات منو نميفهمند و ... واقعا كار سختيه . شاكي ام, از همه ي بايد و نبايدها شاكي ام و از همه ي آدمايي كه فكر ميكنن احساسات من غير طبيعيه  شاكي ام و از  خدايي كه منو در نظر آدما عجيب و غريب آفريده هم شاكي ام . دوست داشتم  اونقدر پولدار بودم كه ميتونستم يكي از سياره هاي بي آب و علف رو بخرم و دلم  رو از رو زمين و از بين همه ي آدما  بردارم  و با هم  بريم براي هميشه دوتايي  اونجا زندگي كنيم اما شرمنده ي دلمم چون بيچاره ديگه عادت كرده به اين كه آرزو كنه و به آرزوهاش نرسه...

نميدونم تو كدوم ساعت از كدوم روز دلم واسه زندگي زميني تنگ بشه و بيام اينجا دوباره بنويسم اما فعلا ميخوام برم با اين كه ميدونم نه رو زمين جايي دارم و نه تو آسمون...

پ.ن.نمیدونم چرا نمیتونم یه مطلب جدید ثبت کنم. بلاگفا قاطی کرده 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:40 توسط افسانه |


                      

 در عجبم از كار بعضي از آدما كه يازده ماه سال رو سالم و سلامت  و بدون هيچ مشكلي زندگي ميكنن اما همين كه به ماه رمضون ميرسند انواع و اقسام درد و مرض ها از هر طرف بهشون هجوم مياره كه روزه گرفتن رو واسشون مضر ميكنه ... يكي زخم معده ميگيره , يكي غده ي تيروئيدش اذيتش ميكنه و اون يكي قلبش ناراحته و ...( نميدونم چرا موقه كله پاچه خوردن تو 11 ماه ديگه به فكر قلبشون نيستن!!!)خلاصه هر كدومشون به يه طريقي تو اين  ماه ممنوع الروزه ميشن!!! واقعا كه بعضي آدما چه بازيگراي حرفه اي هستن و چقدر خوب ميتونن نقش بازي كنن...( دروغ كه نگفتن هنر نزد ايرانيان است و بس...اينم لابد يه هنره ديگه!!! ) به نظرم فقط خداست كه ميدونه زير اين پوسته ي آدميتي كه رو هر كدوم از ما كشيده شده چه موجودي نهفته است!!!  كاش همه ي آدما بلد بودند كه به اعتقاداتشون اعتقاد داشته باشن و اگه واقعا به اينجور مسائل اعتقادي ندارن پاي عقايدشون وايسن و خودشون رو فرشته نشون ندن و اگرم واقعا اعتقاد دارن كه خدايي هست و دنياي ديگه اي هم هست ماه رمضونا بي دليل و بي جهت مريض نشن!!!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:40 توسط افسانه |


چند روز پيش داشتم كودكيم رو مرور ميكردم.

ياد اون روزا افتاده بودم و اسباب بازيهام و عروسكهاي قشنگي كه يادم مياد همبازيهام اون روزا حسرتشو داشتند. البته نه اين كه خودشون عروسك و اسباب بازيها نداشته باشن! اما هيچكدومشون به اندازه ي من اسباب بازي نداشتند.من اون روزا خيلي عروسك داشتم اما ديروز كه خوب فكر كردم يادم افتاد كه خيلي هاشون رو زود به دست نياورده بودم. بعضي وقتا كه از مامان يه عروسك يا يه اسباب بازي ميخواستم كه برام بخره بهم ميگفت : برات ميخرم اما فعلا نه...بايد يه كم صبر كني. بعضي وقتا اين صبر كردنا واسم خيلي سخت بود. اما بلاخره دير يا زود مامان اون اسباب بازي كه ازش خواسته بودم رو برام ميخريد. ديروز ازش پرسيدم : مامان چرا وقتي من بچه بودم و يه اسباب بازي كه ازت ميخواستم رو زود برام نميخريدي و ميذاشتي يه مدت بگذره و بعد برام ميخريدي؟؟؟ تو كه ميتونستي همون موقع برام بخري پس چرا چرا اين كارو نميكردي؟ ميدونين چي بهم گفت؟ گفت كه: "چون ميخواستم از همون بچگي صبوري كردن رو بهت ياد بدم. اگه هر چيزي كه ميخواستي فورا برات مهيا ميكردم اونوقت تو تصور ميكردي كه زندگي هميشه بايد همينجوري باشه و از هر كس هر چي كه ميخواي بايد فورا برات مهيا كنه.  اما دلم ميخواست بهت ياد بدم كه بعضي وقتا براي رسيدن به خواسته هات بايد صبر كني. اونوقت رسيدن به خواسته هات واست شيرين تر هم ميشه. "..نميدونم اما اينجور تصور ميكنم كه شايد خدا هم به هم دليل بعضي وقتا  خواسته هاي بنده هاش رو دير بهشون ميده!!! شايد خدا هم ميخواد بنده هاش رو صبور بار بياره... !

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:39 توسط افسانه |


امروز اولين سحر ماه رمضون بود و يه سحر دوست داشتني...

داشتم خواب ميديدم يه خواب عجيب القريب!!! خواب ديدم با يه نفر تو نت آشنا شدم. يه پسر تقريبا 28 -29 ساله ... اسمش محمد بود. عاشق گل و گياه بود ومطالعه و خيلي هم اقتصادي...همينطور كه داشتيم در مورد كتاب و مجله با هم حرف ميزديم . بهم گفت كه هدفش از مجله خوندن رسيدن به پوله نه بالا بردن اطلاعاتش!!! گفتم چجوري؟ گفت يه شركت خارجي رو سراغ داره كه مجله هاي ايراني خيلي واسشون ارزش داره و اگه 35 تا مجله ي ايراني تاريخ گذشته رو بهشون بدي در قبالش به پول ايران 35 مليون تومن بهت ميدن!!! گفتم مگه ميشه؟ اگه اينجوريه كه من يه عالم مجله ي تاريخ گذشته دارم...گفت: جدي؟ مثلا چند تا؟ گفتم: فكر ميكنم يه 200 – 300 تايي بشه چون سالهاست كه مجله ميخونم و هيچكدومشون رو هم دور ننداختم... اينو كه گفتم اين محمد آقاهه چشاش 4 تا شد و دقيقا اين شكلي شد...( آخه تو چت داشتم تصويرش رو ميديدم. وب داشت ) بعد فورا شماره اش رو بهم داد و گفت من محمد مليح هستم و تقاضا دارم كه حتما با من تماس بگيري. كاري ميكنم كه با مجله هات به 200-300 مليون تومن پول برسي. شماره اش رو هم  دقيقا يادمه...09121010...( باقي شماره اش رو به خاطر مسائل امنيتي نمي گمنیشخند) خلاصه تو همين حال و هوا بودم و توی خواب داشتم به اين فكر ميكردم كه با پولام چيكار كنم  كه يه دفعه :

افسانه بلند شو سحره...الان اذان ميگناااااااا

با شور و شوق به جمع خانواده پيوستم و خوابم رو با آب و تاب فراوون براشون تعريف كردمmoney eyes... مامان گفت: حالا امتحانش كه ضرري نداره به شماره اي كه تو ذهنته يه زنگ بزن و بگو آقاي مليح؟ يهو ديدي واقعا خودش بودا..خنده.منم گفتم " تعبير اين خواب حتما اين بوده كه خدا ميخواسته تو لحظات سحر بهم بگه: عزيز دلكم,  بنده ي نازم دنياي مادي رو رها كن و به سوي من بيا... يعني ميخواسته امتحانم كنه و ببينه بلند ميشم برم سحري بخورم يا همچنان ميخوام در خوابم به آقاي مليح و 200-300مليون تومن پولم فكر كنم؟ و بسي خرسندم از اين كه در اين امتحان الهي پيروز شدم " و برادر محترمم هم اظهار نظر فرمودند كه: " آخي كوچولو تو از كي تا حالا علم تعبير خواب داشتي من نميدونستم "  ( نميدونم چرا همش به من مي گه كوچولو )در كل امروز سحر خيلي خوبی رو داشتم...ضمنا فعلا يه كار هيجاني هم پيدا كردم. آخه ميدونين من از بچگيم هر وقت سحرها از خواب بيدار ميشدم و ميخواستم روزه بگيرم عادت داشتم كه هميشه يه ليوان آب خنك كنار بذارم و لحظه اي كه تلويزيون تيك تيك ميكنه و فقط چند ثانيه تا اذان باقي مونده اين يه ليوان آب رو با ولع سر بكشم. اين عادت از بچگي با منه و هنوز تركش نكردم. اخه اين كار خيلي هيجان داره واسم...طوري كه اگه قبلش يه پارچ آب هم خورده باشم اون يه ليوان آبه رو بايد لحظه ي تيك تيك هول هولكي بخورم تا دچار هيجان بشم. بنابراين فعلا براي 30 روز لحظه هاي تيك تيك و اون يه ليوان آب دلخوشيه جديدم شدهwhistling

اميدوارم ماه رمضون خوب و پر از بركتي داشته باشين. و تقاضامندم سحرها لحظه هاي تيك تيك اذان منو فراموش نكنين.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 8:2 توسط افسانه |


خدايا دوست دارم پروانه باشم و مدام از دست شيطان بگريزم و بر شانه ي برهنه ي فرشتگان بنشينم.دوست دارم روحم را از گناهان ريز و درشت بتكانم و در آينه هاي بي رياي ابديت كنار تو عكسي به يادگار بگيرم.

 خدايا اگر گاهي ديوارها را دوست داشته ام به خاطر پنجره هايي است كه بر سينه دارند و اگر گاهي خارها را نوازش كرده ام به خاطر همسايگي شان با گل سرخ است...

خدايا قلب شوريده ي مرا به شيريني عشق ازلي ات مهمان كن. من براي عاشق شدن به يك گوشه ي چشم تو نياز دارم و براي رها شدن از قفس هاي سرد و تكراري به آغوش دنج و ابريشمي تو...

             اين منم كه پروانه شدم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 6:32 توسط افسانه


چند روز پيش از من خواسته شده بود كه دلخوشيهام رو اينجا بنويسم...الان كه خوب دارم به اين موضوع فكر ميكنم ميبينم واقعا اين كلمه برام نا آشناست!!! چون دلخوشيهايي كه شايد خيلي از جووناي امروزي تو زندگيشون دارن من هم كه مثلا نام يه جوون امروزي رو پيشكش ميكنم هيچوقت نداشتم . دلخوشيهاي من از يه جنس ديگست....از يه نوع متفاوت...شايد فقط گوش كردن به يه آهنگ دلنشين ...گشت زدن تو دنياي مجازي براي دور شدن از دنياي واقعي و فراموش كردن خيلي از واقعيتها و خط خطي كردن احساساتم روي كاغذهاي بي گناهي  كه بعضي  وقتها واقعا دلم به حالشون ميسوزه  از اين كه مجبورن احساسات منو روي تن پاك و معصومشون تحمل كنند و دم نزنند...اينه نهايت دلخوشيهاي من تو زندگي , منم دلخوشم به دلخوشيهام...فقط همين !!!

پ.ن: الان كه خوب دارم به دلخوشيهام فكر ميكنم ميبينم چقدر دلم ميخواست يه كار هيجاني انجام بدم. من عاشق هيجانم  اما اين روزا هيچكدوم از كارايي كه انجام ميدم واسم هيجان نداره!!! شايد خنده دار باشه ولي يه زماني دلخوشيم به تقلبهاي سر امتحان بود و حتي اگه جواب رو هم بلد بودم باز هم تقلب ميكردم فقط و فقط به خاطر هيجانش...بچه تر كه بودم دلخوشيم به مسابقه هاي ماست خوري و پفك خوري بود كه هميشه با پسرخاله ام و داداشم و دخترخاله ام انجام ميداديم و اون لحظه ها پر از هيجان ميشدم... گرچه هيچوقت نتونستم تو اين مسابقه ها اول بشم و هميشه برادرم  اول ميشد. و يا حتي اون جشن پتوهايي كه تا وقتي بچه بوديم بازي ميكرديم خيلي خيلي واسم هيجان داشت و يه دلخوشي بزرگ  برام بود. هميشه وقتي نوبت من ميشد كه برم زير پتو قبلش كلي التماسشون ميكردم كه آروم كتكم بزنن اما همينكه ميرفتم زير پتو نامردا چنان كتكهايي ميزدن كه... يادش به خير كاش اين روزا هم دلخوشيهام مثل روزاي بچگيم  پر از هيجان بود...

              

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:53 توسط افسانه |


داشتم كامنتهام رو چك ميكردم كه ديدم يكي از دوستام برام اين كامنت رو گذاشته:

 ((تو اون نوشته هايي كه خيلي دوستشون داري.يه دونه هست ( 5=7-2 ) الان زدم تو ماشين حساب ديدم ماشين حسابم خرابه . يا شايدم اشتباه زدم صبر كن يه بار ديگه تست كنم  نیشخند ))

 بعد از خوندن كامنت اول متوجه نشدم منظورشون چيه!!! ولي بعد ...يهو دوزاريم افتاد كه:اي واي , اي داد بيداد ,  من به جاي اين كه بنويسم 5=2- 7  نوشتم كه 5=7-2 و بعد چنان خنده ي مستانه اي ( به قول خانوم يادگاري فرهنگي دانشگاه) سر دادم كه حتم دارم صداش تا هفت فرسنگ اين ور اون ورترمم رفت!!! خندهخلاصه در حال خنده هاي مستانه بودم كه يهو  يادم افتاد كه شايد خيليها تو اين مدت متوجه ي اين موضوع شدند و در اعماق دلشون كلي به اين سوتي من خنديدند. بنابراين بر اين شدم كه اين دفاعيه رو مبني بر اين اشتباهم حتما اينجا بنويسم.از اونجايي كه كلا من آدم هدفمندي هستم و هيچ كاري رو بدون قصد و نيت انجام نميدم از اين كارم هم اهداف مهمي رو داشتم... يكي از اهدافم اين بود كه ميخواستم نكته سنجي خواننده هاي وبلاگم رو تست كنم و به اين موضوع واقف بشم كه كي از همه نكته سنج تره؟؟؟   دومين هدف اين بود كه با خودم گفتم بيام يه كار خارق العاده و خاص انجام بدم و براي يه بار هم كه شده عدد كوچيكه رو قبل از عدد بزرگه بيارم تا لذت اول بودن رو براي يه بار هم كه شده اين عدد كوچيكه ي بدبخت حس كنه و ناكام از دنيا نره ( گناه داره خب )...سومين هدف اين بود كه ميخواستم به همه جهانيان نشون بدم كه چقدر از رياضي بدم مياد.  آخه ميدونين به نظر من هر چيزي كه احساسات منو بر نينگيزه چرت و مزخرفه از درس و كتاب گرفته تا آدما...رياضي اصلا درس رمانتيكي نيست!!! خيلي بي احساسه و وقتي كه ميخوام بخونمش هيچ حالت خاصي توي قلبم ايجاد نميشه بنابراين ازش متنفرم . همونطور كه از آدماي بي احساس متنفرم و فكر ميكنم خدا اگه بخواد تو اون دنيا عذابم كنه منو ميبره پيش يه سري آدم بي احساس كه همه در حال رياضي خوندن و فرمول حفظ كردن هستن... و وااااااااااااااي كه حتي فكر كردن بهش هم عذابم ميده...

 پ.ن 1: تصميم گرفتم بذارم 5=7-2 همينجوري كه هست باقي بمونه تا يه خاطره بشه...Hairdo

 پ.ن 2:  فكر كنم همين رياضي 1 و رياضي 2 كه هنوز پاسشون نكردم يه كاري كنن كه من و آنوهه با هم ديگه ليسانس بگيريم...

 پ.ن 3: قول ميدم روزي كه اين دوتا رو پاس كنم يه جشن بزرگ و رمانتیک بگيرم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 20:23 توسط افسانه |


چند روزيه كه كلمه هام از هم فرار ميكنن و كنار هم روي يه تيكه كاغذ جمع نميشن!!! درست مثل خودم كه چند روزه از خودم و خيلي چيزا فراري شدم!!! فكرم درگير مسئله ايه و امتحانام هم نزديك...اما دوست ندارم تو نوشتنم وقفه اي ايجاد بشه. دلم ميخواد وبلاگم هميشه جريان داشته باشه و هيچوقت از حركت باز نايسته. حرفي براي گفتن ندارم فقط اين چند تا كلمه رو كنار هم جمع كردم كه وبلاگم جريان داشته باشه و مثل آب راكد يه جا باقي نمونه.خوب ميدونم همونطور كه زندگي جريان داره منم بايد جريان داشته باشم و وبلاگم هم پا به پاي من...هيچ چيز نبايد ساكن بمونه وگرنه ميگنده و بو ميگيره , حتي اين وبلاگ!!!مينويسم تا يادم بمونه خودم هم هميشه  تو زندگي مثل يه رود جريان داشته باشم و هر سنگ بزرگي كه سر راهم قرار گرفت مانع از حركتم نشه. و يادم باشه هميشه رود رو تو زندگي الگوي خودم قرار بدم نه بركه هاي كوچيك آب رو...

پ.ن. گاهی مهربان ترین بغض ها زیباترین نوشته ها را میسازد !

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:36 توسط افسانه |