|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
ديروز روز عشق بود, اما رو صفحه ي تلفن همراهم اسم كساني جا خوش كرد كه باورشون نداشتم !!! و هيچ ردپايي از كساني كه باورشون داشتم روي تلفنم نبود ديروز !!! نه ...نه ...اشتباه نكن , منظور من جنس مخالف نيست , منظورم دوست به معناي واقعيه كلمه ست ! يادم باشه فراموش نكنم خيلي چيزا رو... يادم باشه باور نكنم خيلي حرفا رو... ويادم باشه به قلبم ياد بدم براي عشق ورزيدن بهونه اي نباشه براش! بي بهونه عشق بورزه بدون توجه به تقويم و تاريخ و هر روز عاشق بودنش رو بر سر عزيزانش فرياد بزنه و فراموش نكنه كه وجودش هرگز نبايد اسير دوستيهاي تاريخ مصرف دار بشه كه يه روزي دير يا زود انقضا ميشن و بوي گند ميگيرن!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:51 توسط افسانه |
ديروز نزديكاي ظهر بارون عجيبي شروع به باريدن كرد. يه جورايي كه به قول يه بنده خدا آدم احساس ميكرد زير دوش حمومه! طاقت نياوردم و شالم رو انداختم روي سرم و بارونيمو تنم كردم و دويدم به سمت پله هاي پشت بوم و خودمو رها كردم زير آسمون هيچكس اون بالا نبود, فقط من بودم و خدا...! به آسمون نگاه كردم و چشمامو بستمو و توي دلم آرزوهامو تك تك شمردم...حس خيلي خوبي داشتم.مطمئن بودم به تمام آرزوهايي كه دارن تك تك از توي دلم عبور ميكنن ميرسم. آخه خدا خودش گفته كه وقتي بارون ميباره موقع نزول رحمتشه و هر بنده اي كه زير بارون آرزو كنه رو به آرزوش ميرسونه....وقتي چشمامو باز كردم دوتا چشم متعجب از پشت پنجره ي يكي از ساختمونهاي روبرو به من زل زده بود ! از نگاهش حدس زدم كه چه فكري داره ميكنه, حتما تعجب كرده بوده از اين كه توي اون لحظه كه همه ي آدما از ترس سرما خوردن مثل مرغ توي لونه هاشون قايم شده بودن من اون بالا چيكار ميكردم!!! و ميدونستم كه الان توي دلش به من لقب ديوونه رو داده !!! بعد با خودم فكر كردم چقدر اين كلمه ي ديوونه واسم آشناست... اين روزا خيليا خواسته يا ناخواسته به من اين لقب رو ميدن . اين روزا به هر آدمي كه پر از احساس باشه ميگن ديوونه ! اين روزا به هر آدمي كه اهل دل باشه و عشق رو بفمهمه ميگن ديوونه ! اين روزا به هر آدمي كه زياد به اطرافيانش محبت كنه ميگن ديوونه !!! تعارف كه ندارم خود من هم تو همين چند ماه اخير به خاطر احساسات زيادي كه خدا به قلبم داده و به خاطر محبتهايي كه ناشي از همين احساسات ميشد بارها خودم رو ديوونه ناميدم...اما چقدر بي انصافم من كه حتي خودم هم به خودم اين لقب رو دادم! و بعد دوباره زير بارون با خودم فكر كردم كه : به من چه كه خيلي از آدما احساس ندارن؟ به من چه كه عشقو نميفهمند؟ به من چه كه محبت كردن رو عيب ميدونن؟ و به من چه كه دوتا چشم متعجب از پشت پنجره داره نگام ميكنه و كارمو عجيب ميدونه! مشكل از من نيست مشكل از قلبهاي خالي از احساس آدمهاي ديگست! و بعد دوباره به آسمون نگاه كردم و براي اولين بار از خدا به خاطر اين همه احساساتي كه تو وجودم گذاشته و قلب پر از عشقي كه بهم داده تشكر كردم و ازش خواستم اين احساسات رو توي قلبم روز به روز بيشتر كنه و توي زندگيم دوستاني رو قرار بده كه اونا هم مثل خودم پر از احساس باشن, نه مثل يه آدم آهني خالي از احساس !!! وقتي از پشت بوم اومدم پايين آب قطره قطره از تمام لباسام ميچكيد... مامان گفت : آخه اينجوري ميري رو پشت بوم نميگي سرما ميخوري دیوونه؟ خنديدم و گفتم : خدايا شكرت كه منو ديوونه آفريدي.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:26 توسط افسانه |