|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
ديشب همش خواب مرگ ميديدم ! خواب مرگ خودم رو!!! خيلي دوست دارم تعريف كنم كه چجوري بود ولي افسوس كه نبايد اينجور خواب ها رو تعريف كرد.... به هر حال صبح كه از خواب بيدار شدم اولين زنگ تلفن منو با خبر كرد كه مادربزرگ پدرم فوت كرد... متولد 1265 بود و دقيقا صد سال قبل از من به دنيا اومده بود!!!! هميشه دوست داشتم باهاش حرف بزنم و از خاطراتش بپرسم و از صد سال قبل از به وجود اومدن خودم , ولي از وقتي يادم مياد هوش و حواس درست و حسابي براي حرف زدن نداشت. اينجور كه قبلا از عمه ام شنيده بودم ميگفت مادربزرگش دوتا عادت خاص داره : يكي اين كه هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشه اولين كاري كه ميكنه اينه كه ورزش كنه و تا ورزش نكنه سر سفره ي صبحانه نمي نشينه ! و يكي هم اين كه هيچوقت غذاي مونده نميخورد. حتي غذايي كه از ظهر مونده بود رو شب نميخورد !!!! به هر حال عمر اين زن هم ديشب بعد از سالها نفس كشيدن و زندگي كردن تو اين دنيا به پايان رسيد و امیدوارم روحش شاد باشه . اما راستش در مورد خودم هیچوقت دوست ندارم بگم دلم میخواد دقیقا چقدر و چند سال توی این دنیا زندگی کنم فقط هميشه از خدا ميخوام زماني عمر منو به پايان برسونه كه عشق و عاطفه و محبت توي قلبها مرده باشه و البته زودتر از عزیزانم ! چون شديدا به اين باور رسيدم كه توي اين دنيا هيچ كاري براي من قشنگتر و زيباتر و جذاب تراز عشق ورزيدن و محبت كردن به آدما نيست و اينو يه نعمت بزرگ ميدونم و يه احساس ناب و اين تنها دليليه كه زندگي رو دوست دارم و به همه ي ابعاد و زواياي زندگيم عشق مي ورزم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:41 توسط افسانه |
تازگي ها اتفاق خاصي نمي افته كه توي وبلاگ بنويسم . بنابرين مجبورم پلي به گذشته بزنم و مسائل و خاطرات گذشته ام رو بررسي كنم . يادم مياد سوم راهنمايي بودم كه از اواسط سال تحصيلي توجهم به يكي از بچه هاي كلاس كه اسمش مريم بود و چهره اش شيبه يكي از هنرپيشه ها بود جلب شد. اون هنرپيشه رو خيلي دوست داشتم بنابراين وقتي ديدم كه مريم چقدر چهره اش شبيه اون هنرپيشه ست تصميم گرفتم كه خودمو بهش نزديك كنم و روابطمون رو با هم صميمي كنم....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:40 توسط افسانه |
نميدونم چي بگم ! نميدونم از كجاش بگم و چه جوري بنويسم ! نميدونم اين حس بد رو چجوري توي اين كلمه ها جا بدم !!! فقط ميخوام بنويسم. انقدر بنويسم تا آروم بشم . ميدونم تا اين نوشته تموم بشه اين واژه ها همه خيس ميشن . هر كسي وقتي ناراحته به يه چيزي پناه ميبره ! يكي به سيگار يكي به مشروب يكي هم مثل من به خودكار و كاغذاي خودش !!! ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54 توسط افسانه |
اين منم ...اون پسر كوچولويي هم كه كنارمه برادرمه ( بهزاد ) ... توي اين عكس كه مال سال 73 هستش من فقط 8 سالمه و بهزاد سه سالشه ! نگاه به قدم نكنيد !!! خيلي كوچولو تر از اوني هستم كه ظاهرم نشون ميده! هنوز روسري سر كردن بهم واجب نشده ! من 4 تا همبازي داشتم . آرش و امير و حميد و مهسا , توي حياط آپارتمانمون از صبح تا شب وقتم رو با آرش و امير و حميد و مهسا ميگذروندم . امير بيشتر با مهسا همبازي بود و آرش و حميد هم با من , حميد رو بيشتر از آرش دوست داشتم آخه حميد برام هميشه از بابا پيره قرقوروت ميخريد . تازه وقتي قدامون رو اندازه ميگرفتيم حميد قدش از همه ي ما بلندتر بود . پس چون قدش بلندتر بود دوست داشتني تر بود. آرش ولي قدش كوتاهتر از من بود . تازه يه بارم لوبياهايي كه من تو باغچه حيلط كاشته بودم رو له كرد و منم گازش گرفتم پسره ي لاغر مردني رو. آرش امير رو داشت و حميد مهسا رو ولي من تنها بودم و هيچكسو نداشتم . و از اين تنهايي دلم ميگرفت و گريه ميكردم . تا اين كه تو يه روز بهاري از تنهايي دراومدم و خدا بهم يه داداش كوچولو داد. وقتي داداشم رو از بيمارستان اميد آوردن خونه توي لباسش يه ماشين كنترلي پيدا كردم از همون ماشين كنترليهايي كه حميد و آرش داشتند و منم دلم ميخواست . مامان و بابا هر دوشون گفتند كه داداشت انقدر دوستت داره كه وقتي به دنيا اومد اين ماشين كنترلي رو هم با خودش واسه تو آورده بود و من از خوشحالي صورت كوچولوي داداشيم رو بوسيدم . وقتي خواستن واسه داداشم اسم بذارن من داشتم توي اتاق با ماشين كنترليم بازي ميكردم كه صدام كردن و گفتن : دوست داري اسم داداشتو بذاريم بهزاد ؟ منم گفتم آره . مامان گفت : دوست داري داداشيت چي صدات كنه ؟ افسانه, آبجي يا خواهر ؟ گفتم : آبجي! و از اون روز من شدم آبجي !!! من ديگه آرش و امير و حميد و مهسا رو مثل قبلنا دوس نداشتم و صبحها كه از خواب بيدار ميشدم نميرفتم توي حياط باهاشون هوهو چي و خاله بازي و اينجا بذارم گربه نبره بازي كنم . ميموندم پيش داداشي خودم و از پنجره ي اتاق بهشون زبون درازي ميكردم . آخه من ديگه تنها نبودم . من و بهزاد غذاهامون رو حسابي خورديم و يه كمي بزرگتر شديم . حالا ديگه بهزاد ميخنديد و راه ميرفت و حرف ميزد ولي بلد نبود مثل من حرف بزنه به پتو و متكا ميگفت : آپو گاگي و من كلي ميخنديدم . مامان هميشه من و بهزاد رو ميبرد وليعصر و براي هردومون دمپايي ميخريد . يه بار دمپايي هاي بهزاد چند روز بعد از اين كه خريديم زود پاره شد و دمپايي هاي من هنوز نو بود . مامان ميخواست براي بهزاد دوباره دمپايي بخره و براي من نه ! ميگفت تو هنوز دمپايي هات نوئه مال تو هم كه يه كم كهنه تر شد يا پاره شد برات ميخرم . من ولي قانع نشدم و فك كردم بهزادو بيشتر از من دوس داره . دلم گرفت و رفتم تو حياط و يه كار بدي كردم . دمپايي هامو پاره كردم و بعد اومدم به مامان گفتم تو حياط خوردم زمين و دمپاييهام پاره شد ! مامان براي منم دوباره دمپايي خريد. حميد بازم براي من از بابا پيره قره قوروت ميخريد و آرش هنوزم قدش از من كوتاهتر بود. تا اين كه يه روز حميد و مهسا زندگيشون رو ريختند پشت يه كاميون گنده و از اونجا رفتن . من ناراحت بودم ولي حميد بهم گفت : ناراحت نباش ما بازم همديگه رو ميبينيم . اما حميد رفت و من ديگه هيچوقت نديدمش و هيچوقت ديگه قره قوروت هاي بابا پيره رو نخوردم . من هيچوقت نميذاشتم بهزاد به عروسكهام دست بزنه و اونم هميشه گريه ميكرد به خاطر همينم يه روز كه بزرگتر شده بود و زورشم زياد شده بود يكي از عروسكهام رو از ميله ي بارفيكس آويزون كرد و دار زد !!! يادمه هر شب كه ميخواستم بخوابم از مامان يه سوال ميپرسيدم : مامان من فردا ميرم مدرسه ؟ و مامان ميگفت نه و من دلم ميگرفت . تا اين كه يه شب به من گفت فردا ميري مدرسه و من خوشحال شدم . اولين دوستم اسمش نرگس بود . ( نرگس نظافتي ) همه ميگفتن افسانه انقدر لوس و مامانيه كه روز اول توي مدرسه بدون مامانش طاقت نمياره و گريه ميكنه ! اما من با نرگس دوس شدم و گريه نكردم و همه تعجب كردن !!! خانوم زماني گفته بود هركس كه ياد يگيره اسم خودشو روي تخته بنويسه بايد براي بچه هاي كلاس شيريني بياره . يه روز درسمون رسيد به { ي } و من ياد گرفتم روي تخته جلوي همه ي بچه ها بنويسم : رزيتا , اسمي كه حتي معنيش رو هم نميدونستم و اين منو آزار ميداد دوست داشتم همه بهم بگن افسانه چون مامان بهم گفته بود معني اسمم يعني قصه و من قصه رو خيلي دوست داشتم . اما رزيتا آخه يعني چي ؟ .... خانوم زماني گفت : رزيتا خانوم تا امروز هر كي روي اين تخته اسمش رو نوشته فقط برامون شكلات آورده ولي ما از تو شيريني ميخواييم . فرداش مامان برام يه جعبه شيريني خريد و من بردم سر كلاس و به همه تعارف كردم . اون تخته و اون كلاس رو هنوز خوب يادمه... بزرگتر كه شدم ياد گرفتم مشقامو با خودكار بنويسم. اولين بار كه انشا نوشتم فهميدم كه خيلي انشا نوشتن رو دوست دارم . چون ميتونستم هرچي كه تو دلمه رو تو دفترم بنويسم و اونو با صداي بلند براي بچه هاي كلاس بخونم . عاشق زنگهاي انشا شده بودم . يه روز به مامان گفتم برام يه دفتر خوشگل بخره و شروع كردم توي دفتر جديدم قصه نوشتن ! قصه هايي كه خالقشون خودم بودم . اولين قصه اي كه نوشتم قصه ي همون آقا خرگوشه و سنجابه بود كه رفته بودن از توي باغ دزدي كرده بودن. يه روز خانوم روي تخته اين موضوع رو براي انشا نوشت : دوست داريد وقتي بزرگ ميشيد چيكاره بشيد ؟ رفتم خونه و يه عالمه فك كردم و بعد توي دفترم انشامو نوشتم . زنگ انشا كه شد توي دلم يه عالمه دعا كردم و از خدا خواستم كه يه كاري كنه من برم پاي تخته و انشامو بخونم . هر كس ميرفت پاي تخته يا ميخواست معلم بشه يا دكتر اما من ... بلاخره آخرين نفري كه رفت پاي تخته من بودم ... انشامو خوندم :من ميخوام وقتي بزرگ شدم نويسنده بشم .من حتي يه دفتر هم دارم كه توش قصه مينويسم . من دوس دارم كه اسمم روي كتابا چاپ بشه... انشا كه تموم شد بچه ها تشويقم كردن و زنگ خونه خورد. خانوم بهم گفت دفترمو كه توش قصه مينويسم رو ببرم كه ببينه و من خيلي خوشحال شدم . اون شب وقتي رفتم خونه يه عالمه فك كردم و دوتا قصه ي ديگه هم توي دفترم نوشتم و فرداش با خوشحالي دفترم رو بردم مدرسه ... چند روز بعد يه روز سر كلاس جلوي همه ي بچه ها خانوم اسمم رو خوند و گفت بچه ها ر. ف رو به خاطر قصه هاي قشنگي كه توي دفترش مينويسه تشويقش كنين. و من چقدر ذوق كردم و چقدر احساس غرور كردم . من اون روزا آرزوهاي كوچيكي داشتم . دلم ميخواست مبصر بشم كه يه روز به اين آرزوم رسيدم و براي يه هفته مبصر كلاس شدم . توي اون يه هفته اسم خيلي ها رو زير ستون از بدها و از خوبها نوشتم و جلوي اسمشون ضربدر زدم . يه آرزوي ديگه هم داشتم دلم ميخواست ميز اول بشينم ولي چون قدم بلند بود هميشه بايد آخر كلاس مينشستم يه روز ولي به اين آرزوم هم رسيدم : سارا كه جاش ميز اول بود خيلي دوس داشت لذت نشستن ته كلاس رو تجربه كنه از خانوم اسماعيلي اجازه گرفت كه جاشو با ر. ف واسه يه هفته عوض كنه . و من رفتم ميز اول و اون اومد جاي من . اولين بار كه يه نفر به من گفت مهربون وقتي بود كه يه هفته تموم شد و من ميخواستم برگردم سرجام كه بغل دستي سارا گفت:" كاش به جاي سارا هميشه تو اينجا ميموندي آخه تو خيلي مهربوني"... بعد از اون خيليها به من گفتن مهربون ولي هيچكدومش به اندازه ي اون مهربوني كه بغل دستي سارا بهم گفت منو خوشحال نكرد! يه آرزوي ديگه هم داشتم : دلم ميخواست مامور بهداشت بشم و سر صف ناخنهاي بچه ها رو ببينم به اين يكي آرزوم ولي هيچوقت نرسيدم ! در عوض هميشه سرگروه درسي بودم و بايد از بچه ها درس ميپرسيدم ! روزها گذشت و گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم . حالا من يه دختر 18 ساله شده بودم و از كودكي فقط خاطره هاش برام مونده بود كه يه روز دو صفحه از مجله ي خانواده سبز رو يكي از داستانهاي من پر كرد و اسمم بالاي داستان چاپ شد ! ومن دوباره اون شاديهاي كودكانه به سراغم اومد. يكي از دوستاي قديمي كه خيلي وقت بود ازش بي خبر بودم تو يه گوشه اي از اين شهر سوار اتوبوس شد و مجله رو دست يه خانومي ديد كه داشت داستان منو مطالعه ميكرد روي اسم نويسنده ي داستان دقت كرد و منو يادش اومد و زنگ زد خونمون!!! امروز كه دارم اينا رو مينويسم خيلي چيزا تغيير كرده و من چيزاي زيادي رو فهميدم ! فهميدم كه اون ماشين كنترلي همش يه بهونه بود براي ساختن يه عشق و علاقه ي خواهر برادرانه تو دلاي كوچيك ما ! فهميدم وقتي دمپايمو پاره كردم مامان فهميد كه دروغ گفتم . فهميدم نوشتن اسم آدما زير ستون از بدها و از خوبها جز خدا كار هيچكس نيست ! من هيچوقت مامور بهداشت نشدم ولي امروز تو خونه و بين دوست و فاميل ملقب به خانوم بهداشت هستم ! من حتي معني اسممو هم فهميدم يكي از همكلاسيهاي دانشگام يه روز بهم گفت : رزيتا يعني مثل گل رز ( زر : گل رز – تا : مثل و مانند – كه در اصل رزتا بوده و به مرور زمان به رزيتا تبديل شده ) و من از اين كه بعد از سال ها فهميدم كه اسمم چه معني قشنگي داره و چون گل رز نماد عشقه خيلي خوشحال شدم . بهزادم فهميد كه آپو گاگي غلطه و بايد بگه پتو و متكا راستي بهزاد هنوز هم به من ميگه آبجي...من و بهزاد كنار همديگه بزرگ شديم وخيلي چيزا رو فهميديم و امروز توي دفتر خاطراتم نوشتم : شكستم عاقبت شكستم ! ديواره هاي آهكي كودكي ام را به خيالم كمي بزرگتر شده ام حالا من يك جوجه ي يك روزه ام !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:55 توسط افسانه |
ميگه : تو چرا اينقدر شبا تا دير وقت بيداري؟ ميگم : سكوت شبا رو دوست دارم . از بيدار بودن تو شبا لذت ميبرم! ميگه : خب مگه روز رو ازت گرفتن ؟ پس فردا كم خوابي ميگيري ! ميگم : شبا آرامش بيشتري دارم . آدم بعد از مرگ فرصت داره به اندازه ي كافي بخوابه و كم خوابيش رو جبران كنه ! اينبار سكوت ميكنه و نگاه پر تعجبش رو توي چشمام ميريزه . ميخندم و با خنده ميگم : دو قشر هستن كه شبا بيدارن يكي پليس ها و يكي هم نويسنده ها ... انتظار دارم يه چيزي بگه . مثلا بگه چقدر از خود راضي هستي! يا بگه مگه تو نويسنده اي ؟ يا حداقل طعم متعجب نگاهش رو دوباره تو ي كاسه ي چشمام احساس كنم. اما هيچي نميگه و اين سكوتش آزارم ميده ! شايد از حرفام اشباع شده شايدم باور داره كه من يه نويسنده ام ! ياد جمله اي مي افتم كه چندي پيش تو مقاله اي خونده بودم و توجهم رو جلب كرده بود. " مهمتر از بودن, احساس بودن داشتنه " طبق عادت ذهني اي كه دارم اين جمله رو مثل خيلي از جمله هاي ديگه توي ذهنم مرور ميكنم و چند بار با خودم تكرار ميكنم . شايد اين جمله راست ميگه : مهمتر از بودن احساس بودن داشتنه !!! مهمتر از نويسنده بودن احساس نويسنده بودن داشتنه !!! ميخوام منم احساس بودن داشته باشم , احساس نويسنده بودن ! با خودم فكر ميكنم همه چيز يه روزي تموم ميشه. آدما , حيوونا , گل و گياه ها ,جك و جونورا و خلاصه همه چيز و همه كس ,حتي خورشيد انقدر ميسوزه كه يه روزي تموم ميشه! كل دنيا يه روزي به اخر ميرسه ! بعضي چيزا زود تموم ميشن و بعضي چيزا دير. بعضيا هم مثل سنجاقكها فقط يه عمره يه روزه دارن !!! اما دير يا زود همه يه روزي تموم ميشن. منم يه روزي تموم ميشم. ,يه روزي زودتر از تموم شدن خورشيد و دنيا , يه روزي كه نميدونم چه روزيه و چه فصلي و چه ساعتي !!! اين افسانه هم يه روزي مثل همه ي افسانه هاي ديگه ي دنيا به پايان ميرسه و اگه بتونه قبل از تموم شدنش انگشتاش رو بارور كنه و از درون اونا يه افسانه ي ديگه و يا حتي افسانه هاي ديگه متولد كنه و يادگاري بذاره تو اين دنيا اونوقت مطمئن ميشه كه احساسش درست بوده و يه نويسنده بوده ! اما اگه قبل از اين كه از خودش يه يادگاري تو دنيا باقي بذاره آخرين ذره هاي ساعت شني زندگانيش هم سقوط كردند و اون به پايان رسيد لااقل با يه حس خوب به پايان رسيده! با حس خوبه بودن و باور داشتن خودش! پس مهمتر از بودن احساس بودن داشتنه و اين افسانه بايد از اين احساس لبريز بشه! پ.ن. باید همه ی تلاشم رو برای رسیدن به این آرزو بکنم . گاهی خیلی زود دیر میشه ! خدایا کمکم کن مثل همیشه...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:22 توسط افسانه |
صبح يكي از اين شبكه هاي اجنبي از آنفولانزاي خوكي صحبت ميكنه ! آمار كشورهاي اروپايي رو ميده و اعلام ميكنه كه توي آمريكا آمار مبتلايان زياده ولي هنوز تلفات جاني نداشته ! آمار ايران رو هم ميده . اين بيماري هنوز تو ايران وارد نشده. كارشناس برنامه از علائم اين بيماري صحبت ميكنه...شب همون شبكه دوباره آمار اين بيماري رو ميده ! يه مورد تلفات جاني توي آمريكا در عرض همين چند ساعت !!!...اين بيماري جون يه كودك رو گرفت ! اين بيماري امروز وارد اسرائيل هم شد ! اين بيماري كشنده است ! ... اكثر كشوراي اروپايي دارن از اين بيماري صحبت ميكنن. مثل يه ترس افتاده به جون مردم ! مثل يه كابوس سياه , مثل يه بختك ! بحثش به خونه ما هم كشيده ميشه ... بابا ميگه : "خدا رحم كنه اين بيماري تا اسرائيل هم اومد " مامان ميگه : "فقط كافيه يه نفر مبتلا به اين بيماري بيا د ايران " بابا ميگه : "سرعت انتقال اين بيماري خيلي بالاست حتي با حرف زدن" مامان دوباره ميگه :" توي راديو هم شنيدم كه داشت از آنفولانزاي خوكي صحبت ميكرد".... بهزاد خونه نيست كه حرفي بزنه امشب شب ولادته و رفته مولودي ولي اگه بود حتما اونم حرفي براي گفتن داشت.دوست ندارم تو اين بحث شركت كنم حتي دلم نميخواد يه كلمه راجع به اين بيماري صحبت كنم . مجري شبكه دوباره اعلام ميكنه : اين بيماري كشنده ست ! اين بيماري كشنده ست . سرم گيج ميره .حس ميكنم آرامشم داره بهم ميخوره ... مامان و بابا رو با هم ديگه تنها ميذارم و ميام توي اتاق. شايد از مرگ ميترسم شايد هم اعتقاد دارم مرگ و زندگي دست خداست و فكر كردن به اين مسائل بي فايده ست و فقط آرامشم رو بهم ميزنه ! حالا ديگه توي اتاقم فقط صداي بارون مياد . صداي بارون رو بيشتر از صداي مجري شبكه دوست دارم . سرم رو ميبرم تو يكي از نوشته هاي مصطفي مستور و شروع به خوندن ميكنم ...ديگه صداي اون مجري لعنتي رو نمي شنوم . حالا ديگه اينجا فقط منم و قطره هاي بارون كه دارن خودشونو محكم ميكوبونن به شيشه ي پنجره ...انگار دارن التماس ميكنن كه بيان توي اتاق! اونا از چي ميترسن ؟ از چي دارن فرار ميكنن ؟ نكنه اونا هم از آنفولانزاي خوكي ترسيدن ؟ دوباره توي نوشته هاي مستور گم ميشم ..." خداوند از شدت ظهورش مخفي است در واقع مفهوم اين است كه خداوند اونقدر هست كه گويي نيست. اونقدر حضور داره كه انگار غايبه ! اصلا غيبتش به دليل شدت ظهورشه! خداوند مثل يه صداست كه از اول آفرينش تا آخر اون با يه حالت پيوسته در هستي نواخته ميشود چنين صدايي تا قطع نشه كسي قادر به شنيدنش نيست. در واقع دائمي بودن صدا مانع شنيدن آن ميشه و شايد به همين علت است كه ما نميتوانيم خدا را درك كنيم " با خودم فكر ميكنم شايد اين هم يه پاسخ از هزارن پاسخي باشه كه براي اون سوال من ميشه در نظر گرفت...بهزاد ميگه ما هيچوقت نميتونيم خدا رو ببينيم حتي توي اون دنيا اگه بهشتي هم باشيم بازم خدا فرشته هاش رو واسطه ميكنه براي ارتباط برقرار كردن با ما! نميخوام حرفش رو باور كنم . از كجا معلوم كه حرفاش درست باشه؟ اون كه تا حالا اونجا نبوده!!! ولي خوب كه فكر ميكنم ميبينم حتی اگه احتمال کمی هم وجود داشته باشه كه حرفش درست باشه بازم اين موضوع خيلي دردناكه ! حتي دردناك تر از آنفولانزاي خوكي!!! خيلي دردناكه كه هيچوقت نتوني خالق خودت رو ببيني حتي توي اون دنيا... هيچوقت حتي اگه تا آخر هستي هم پيش بري نه تو بيداري و نه توي خواب! نه تو اين دنيا و نه توي اون دنيا حتي براي يه لحظه ي كوچولو به قدر يه چشم به هم زدن ! هيچوقت , هيچوقت , هيچوقت , هیچوقت به معنی واقعی کلمه !!! ... بارون شديدتر شده , به قطره هاي بارون حسوديم ميشه ! شايد اونا كه از اون بالا ميان خدا رو ديده باشن!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:5 توسط افسانه |
نميدونم چرا بين دوستان و علماي دانشگاه بر سر كالبد شكافي شخصيت و روحيات من اختلاف نظر شديدي وجود داره ! جمع كثيري از دوستان مثل رويا و سپيده و ليلا و ديگر اعضاي نشريه شديدا معتقدن كه من احساساتي هستم و تني چند از دوستان مثل عاطفه و الناز به علت اين كه من به عشق تو يه نگاه اعتقادي ندارم به من ميگن دختر منطقي و بي احساس !!! چند ماه پيش يه روز من و الناز داشتيم با هم ديگه راجع به عشق و آدما و رابطه ها حرف ميزديم . كه صحبت عشق توي يه نگاه پيش اومد. الناز گفت : من شديدا به عشق توي يه نگاه معتقدم و به نظر من يه عشق واقعي از همون نگاه اول كه دو نفر با هم ديگه براي اولين بار روبرو ميشن تو دلشون به وجود مياد. و من ميگفتم : من اصلا به عشق توي يه نگاه معتقد نيستم به نظر من يه عشق واقعي در طول زمان و وقتي كه آدم از طرف مقابل شناخت پيدا كرد به وجود مياد. و الناز ميگفت تو اشتباهي ميكني و من ميگفتم تو اشتباه ميكني وعشق توي يه نگاه اعتقاد دختر دبيرستاني هاست براي اين خودشون رو گول بزنن و باور كنن پسرايي كه سر راه مدرسه جلوي دوستاشون قربون صدقه شون ميرن واقعا عاشقشون هستن! چون از اين كه يه عاشق واقعي داشته باشن لذت ميبرن و با هر حرفي كه ميشنون ميخوان خودشون رو به اين باور برسونن ! و الناز ميگفت : اون احساسي كه تو اسمشو گذاشتي عشق و معتقدي در طول زمان به وجود مياد عشق نيست عادته ! عشق واقعي يه حادثه است و تو يه نگاه به وجود مياد اما عادت و وابستگي در طول زمان ! و خلاصه اين بحث انقدر پيچيده بود كه آخرش هيچكدوم نتونستيم اون يكي رو قانع كنيم و به يه نتيجه ي كلي برسيم ... نميدونم گاهي فكر ميكنم الناز خيلي رويايي فكر ميكنه و گاهي فكر ميكنم شايد واقعا اون احساسي كه در طول زمان به وجود مياد عادته !!! قبول دارم كه قلبم هميشه پر از احساسات عاشقانه ست. قبول دارم كه يكي از روياها و هدفهام نفس كشيدن تو يه زندگي عاشقانه ست . قبول دارم كه به عشق بيشتر از پول اهميت ميدم و اونو بزرگترین ثروت دنیا میدونم ... قبول دارم كه اين حس برام از همه ي احساسات دنيا عزيزتره اما اصلا به عشق تو يه نگاه اعتقاد ندارم !!!! از روابط یه طرفه هم بدم میاد ! حالا من بي احساسم يا احساساتي؟ اصلا عشق تو يه نگاه راسته يا دروغ ؟ من كه باورش ندارم !!! پ.ن. اسم مطلبو عوض کردم . فکر کردم این یکی بیشتر با محتوای مطلب جور در میاد!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:42 توسط افسانه |
داشتيم با هم حرف ميزديم , داشتم بهش ميگفتم كه چقدر دوستش دارم و چقدر برام عزيزه ! دستم روي وجودش بود و داشتم لمسش ميكردم و خوب حس كردم كه وقتي بهش گفتم: دوستش دارم اون از اين جمله لرزيد و هيجانش بيشتر شد. بهش گفتم من بدون وجود تو هيچي نيستم ! هر چي دارم از تو دارم . اين روزا احساس خوبي دارم , احساس شادي , انقدر پر از انرژي ام كه ميتونم حتي اگه يه كوه غصه توي زندگيم باشه رو نابود كنم ! گفتم اين روزا احساس ميكنم هيچ غمي ندارم ! اونم خوشحال بود. وجودش داغ و پرحرارتر از هميشه بود و من اينو حس ميكردم . بهم گفت : ولي من اگه حتي همه ي غم و غصه هاي دنيا هم توي جسم كوچيكم كه فقط به اندازه ي مشت دست توئه باشه احساس ميكنم يه خدايي هم تو وجودم هست كه از همه ي اين غصه ها بزرگتره . خنديدم و گفتم : تو رو به خاطر همين خدايي كه تو وجودت هست دوستت دارم...و خدايي كه در اين نزديكيست! و اون باز هم از اين جمله لرزيد و من خنديدم و اون خنديد! صداي خنده مون انقدر بلند بود كه ابليس شنيد و حسوديش شد و بعد ... خودمون هم نفهميديم چي شد ! خودمون هم نفهميديم كه اون جمله ي بي ريخت با اون جثه ي كوچيك و لاغر مردنيش كه فقط از چندتا كلمه تشكيل شده بود و يه فعل بي ارزش سر و كله اش يه دفعه از كجا پيدا شد كه همه چيزو خراب كرد! مهم نيست كه اين جمله رو لبهاي كي آفريده شد. مهم اينه كه اون وقتي اين جمله رو شنيد ديگه نخنديد و من هم نخنديدم ... هر دومون ساكت شديم و ابليس ديگه صداي خنده مون رو نشنيد!!! بهش گفتم : كجايي ؟ چرا ساكت شدي ؟ جوابي نشنيدم ! گفتم : دوستت دارم . لرزشي احساس نكردم ! گفتم : من بدون تو پوچم يه چيزي بگو ...فقط آروم گفت : دوباره زخميم كردن , تنهام بذار بايد چند ساعت تنها باشم ! خيلي براش غصه خوردم و زير لب اون جمله ي لعنتي رو نفرين كردم. گونه هام شور شد و واژه هام خیس شد ! كاش ميتونستم براش يه كاري بكنم كه اينقدر راحت زخمي و مجروح نشه ! كاش ميتونستم بيشتر مواظبش باشم. من هميشه شرمنده ي اونم !
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:47 توسط افسانه |