|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
انگار تو اين يه روزه همه ي دنيا با من قهر كردن! از ديروز بعدازظهر تا حالا امكان هيچگونه ارتباطي براي من وجود نداره ! تو سايت دانشگاه كه نميتونم برم چون ارور ميده ! مسنجرم هم كه يه مدته اصلا و ابدا باز نميشه ! تو سايت ياهو هم كه ميخوام برم بازم ارور ميده و حتي نميتونم ايميلهام رو چك كنم. توي بلاگفا هم كه از ديروز تا حالا اصلا نميتونم كامنت بذارم و كد تاييد بهم نميده ! اس ام اس ها هم كه ديگه كلا به خاطره ها پيوستند ! تازه همين مطلب هم هم كه دارم مينويسم امكان تراز كردنش دوباره برام وجود نداره ! امشب هم مثلا شب عيده و خير سرمون خواستيم ايميل بزنيم يا كامنت بذاريم و تبريك بگيم مخصوصا به دوستاي ماهمون كه همنام پيامبر هستن ولي مگه ميشه ؟ به خدا پير شدم انقدر حرص خوردم !البته ناگفته نماند كه كامپيوتر ويروسيه و با ويندوز عوض كردن هم مشكلش حل نميشه و حتما بايد اساسي درست بشه ! حالا نميدونم مشكل از كامپيوتره يا از اينترنت يا از شانس بده من !!! به هر حال.... عيدتون هزاران هزار بار مبارك ! اميدوارم امشب و فردا لحظات شادي رو در كنار خانواده داشته باشين. ببخشيد اين مطلب اينقدر كج و كوله است ! فعلا نوشتن به صورت كج و كوله تو اين وبلاگ تنها راه ارتباط برقرار كردن منه و حتي بلاگفا بهم اجازه نميده شب عيدي دوتا شاخه گل اينجا بذارم و تبريك هم بدون گل صفا نداره ولي به گلي خودتون بي گل بودن اين مطلب رو ببخشيد! از بعثت او جهان جوان شد ، گیتى چو بهشت جاودان شد ، این عید به اهل دین مبارك ، بر جمله مسلمین مبارك. پ.ن. خدا رو شکر همین الان مشکل تراز بندی مطلبم و ایمیل زدنم حل شد . ولی همچنان برای کامنت گذاشتن و جبران محبتهاتون مشکل دارم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 18:36 توسط افسانه |
وَ اذا حييّتمُ بتَحِيًّةٍ فَحَيوّا باَ حسَنَ مِنهآ اَوُردّو هآ اِنَ الّلهَ كانَ عَلي كلِّ شَيُ ءٍ حَسيبًا ( آيه 86 سوره نساء ) هر گاه كسي شما را ستايش كند شما نيز بايد به ستايشي مثل آن يا بهتر پاسخ دهيد كه خدا به حساب هر نيك و بد كاملا خواهد رسيد. پ.ن. كلام خدا جاي هيچ حرف و حديثي رو باقي نميذاره بنابراين نظر خواهي رو غير فعال كردم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:20 توسط افسانه
. . . با اين حال شخصيت دوست داشتني اي داشت. خيلي شوخ و شيطون بود. يه ته صدايي هم داشت و گاهي اوقات تنها كه ميشديم چشماشو مي بست و ميزد زير آواز و واسمون آهنگهاي هايده و مهستي رو ميخوند . البته ما بيشتر از اين كه از صداش لذت ببريم بهم نگاه ميكرديم و ميخنديدم ! به قول نرگس اسكولش ميكرديم ! . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:34 توسط افسانه |
پ.ن. خب بلاخره پس از تحمل مقادیر فراوانی رنج و مشقت یک فقره اتفاق میمون و فرخنده ما را بسی شادمان کرد و وبلاگمان از جناب آقای خر شیطون پایین آمده و مثل یک فروند بچه ی آدمیزاد رفتار کرده و مطالب را برایمان تراز کرد! در پی این حادثه که دقایقی پیش رخ داد ما هم بیکار ننشسته و این پست را مورد عنایت قرار داده و آن را خط زدیم! باشد که درس عبرتی باشد برای سایر وبلاگ ها ! واقعا كه !!! اين بلاگفا ديگه شورش رو درآورده !!! هر روز به جاي اين كه امكاناتش رو بيشتر و بهتر كنه كمتر و محدودتر ميكنه ! از صبح تا حالا همش دارم سعي ميكنم مطلبي رو كه ...
![]()
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:54 توسط افسانه |
- افسانه اگه براي جمعه ابروهات اين مدلي باشه خيلي خوبه ! اين مدلي الان مده ! - نه اين مدل اصلا بهم نمياد . همون مدل هميشگي باشه خيلي بهتره ! بيشتر بهم مياد. - دختر خوب حرف گوش كن. تو ناسلامتي تنها برادرزاده ي بزرگ عروس هستي ! جمعه همه نگاهشون به توئه ! اين مدلم الان مده ! - من از اين مدل خوشم نمياد . با نگاه مردم هم مشكلي ندارم . هر كي دوست داره نگام كنه هر كي ام دوست نداره نگام نكنه ! مد هم اصلا برام مهم نيست! با تعجب نگام كرد و گفت : تو خودتي ؟ چقدر قاطع و محكم داري حرف ميزني! راست ميگفت خودمم باورم نميشد خودم باشم ! ولي انگاري واقعا خودم بودم كه داشتم اينقدر محكم حرف ميزدم! گاهي وقتي به گذشته ام نگاه ميكنم يه چيزايي رو تو خودم پيدا ميكنم كه قبلا توي خودم نميديدم. نمي خوام بگم خوب يا بد !!! عقايد و باور آدما با همديگه فرق ميكنه . اما چيزي كه مهمه اينه كه تغيير رو توي خودم با همه ي سلولهاي بدنم احساس ميكنم. وقتي دقيق ميشم روي نوشته هاي وبلاگم ميبينم عقايد خودمو فقط از 24 بهمن 87 به بعد قبول دارم ....از روزي كه بعد از چند ماه برگشتم و دوباره شروع كردم به نوشتن , اما اينبار يه مدل ديگه و با يه نگاه ديگه !!! انگار اون افسانه رفت و جاش يه افسانه ي ديگه اومد! و انگار اون افسانه مرد و يه افسانه ي ديگه متولد شد. حالا ديگه خيلي از كارا و رفتاراي گذشته ام رو قبول ندارم...فردا عروسي عمه ي منه ! يادم مياد قبلا اگه يه عروسي يا يه مراسمي در پيش داشتيم. از چند هفته قبل پر از استرس ميشدم. كه لباسم چه مدلي باشه , موهام , چهره ام , ناخنهام , كيفم , كفشم و خلاصه واسه يه مراسم چند ساعته كلي مشكل توي ذهنم ميتراشيدم. يعني فكر ميكردم عروسي يه مراسميه كه آدما دور هم جمع ميشن كه لباسا و سر و وضعشون رو به هم نشون بدن ! اما آخه تو اين كار مگه چه لذتي هست ؟ به نظرم آدم بايد از تك تك ثانيه هاي زندگيش لذت ببره و لذت وفتي معنا پيدا ميكنه كه زندگي رو زير پوستت احساس كني و عشق به آدما توي خونت جريان داشته باشه . اصلا آيا رفتن به يه عروسي جز اين كه تو شادي ديگران شريك باشي معناي ديگه اي هم داره ؟ منم ميخوام فردا فقط تو شادي عمه ام شريك باشم نه تو پز و افاده ي بعضي از آدماي ديگه!.. خب به غير از اين كه نگاهم تو اين مسئله عوض شده تغييرات ديگه اي هم كردم مثلا يادم مياد قبلا محال بود سرمو با عينك حتي از پنجره ي اتاق بيرون كنم . اگه لنزام يه روز پيشم نبود از خونه بيرون نمي رفتم. اما حالا ديگه واسم فرقي نداره با عينك از خونه برم بيرون يا بی عینک ! مهم اينه كه من دنيا رو ببينم نه دنيا چشماي منو . يادم مياد نزديك روز تولدم كه ميشد خدا خدا ميكردم كه عروسك هديه بگيرم اما امسال نگران بودم كه نكنه از كسي عروسك هديه بگيرم ! من هنوزم عروسكها رو دوست دارم . هنوزم از ديدن قيافه هاي بامزه شون پشت ويترين مغازه ها به شوق ميام اما ديگه دوست ندارم از كسي عروسك هديه بگيرم يادم مياد قبلا اگه كسي بهم حرفي ميزد و بي احترامي ميكرد بايد هر جور بود تلافي ميكردم و منم متقابلا يه چيزي بدتر از اون بهش ميگفتم تا به قول خودم حالشو بگيرم و فكر نكنه كم آورم . اما حالا به اين نتيجه رسيدم كه گاهي سكوت ميتونه بهترين و محكمترين پاسخ به بي احترامي ديگران باشه ! اما نه همه جا و همه وقت ! فقط بعضي وقتا و تو بعضي از شرايط سكوت حرفهايي رو تو خودش داره كه رو زبون جا نمي شه !. يادم مياد قبلا شور و نشاط بيشتري داشتم اما حالا آرومتر شدم...اين يكي حتي توي نوشته هام هم كاملا مشخصه ! نوشته هاي سال 85 تا 88 زمين تا آسمون با هم فرق دارن! به هر حال چيزي كه واسم مهمه اينه كه من تو بعضی از رفتارام تغيير كردم. نيمه ي دوم سال گذشته روزاي خوبي رو نداشتم اما همون روزا و لحظه ها منو عوض كرد. نميدونم حالا من دمده شدم يا افكار و عقايدم ؟ اما هر چي كه هست من اين مدلي آرامش بيشتري دارم و اينجوري خودمو بيشتر دوست دارم . ديگران رو نميدونم !!!!!!! راستي چند سال ديگه چي ؟ آيا اون موقع وقتي كه اين نوشته رو ميخونم قبولش دارم يا نه ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:55 توسط افسانه |
گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد/ گلچهره مپرس پروانه تو بي تو كجا رها شد/ مپرس/ مپرس/ مرنجان دلت را , خدا را / رها كن غمت را , رها كن / مخور غم , مخور غم نگارا / مخور غم , مخور غم نگارا... ميگن شاعر اين شعر فريدون مشيريه !!!! اما هر چي تو كتابا و شعراي فريدون مشيري گشتم اثري از اين شعر نبود! بنا به دلايلي برام خيلي مهمه كه شاعر اين شعر رو بشناسم و حتي اگه اين شعر ادامه داره كاملش رو پيدا كنم. امروز خيلي تو اينترنت گشتم اما بي فايده بود . كسي ميتونه كمكم كنه شاعروش رو پيدا كنم ؟ فقط شاعر برام مهمه !!! اگر کسی در مورد شاعر این شعر میدونه لطف کنه برام بنویسه...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:41 توسط افسانه |
خداوندا ...مرا تنها مگذار ....بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند كه از خوابي ديرپا برخاسته اند . بي تو كتاب ها بسته است و قلم ها ناي نوشتن ندارند. بي تو هيچ جاده اي به طرف افق هاي روشن نميرود. بي تو دلم يك تكه يخ است. مرا تنها مگذار... من نميخواهم در اتاقي كه تهي از توست نفس بكشم. نميخواهم در محاصره ي ديوارها و پرده ها بمانم و شكل ستاره ها را از ياد ببرم. مرا تنها مگذار ... من نميتوانم اين همه كوه و صخره و آهن را بر شانه هاي نحيفم حمل كنم. من نميتوانم ثانيه هاي سرد و ساكت را به طرف فردا هل بدهم. مرا تنها مگذار...( دكتر محمد رضا مهديزاده ) امشب داشتم كتاب ميخوندم كه يه دفعه گوشيم لرزه افتاد به تنش و يه آهنگ ملايمي ازش پخش شد. با شوق پريدم طرفش و پيغام روي صفحه رو نگاه كردم: (شب آرزوها نزديكه ...همين پنجشنبه !) فقط خدا ميدونه كه چقدر از ديدن اين پيغام خوشحال و ذوق زده شدم. نميدونم چند ماه پيش بود كه اين موضوع رو توي گوشيم وارد كرده بودم تا موقعش که شد بهم يادآوري كنه چون فكر كردم كار از محكم كاري عيب نميكنه و يه وقت فراموش ميكنم و واقعا هم فراموش كرده بودم!!! خيلي وقت بود كه دلم براي يه شب خاص مثل شباي قدر يا همين شب ليله الرغائب كه با خدا داشته باشم تنگ شده بود. و الان خيلي خيلي خيلي خيلي خوشحالم , انقدر كه حتي نميتونم احساسمو اونطور كه هست بيان كنم.به قدري كه انگار دنيا رو بهم دادن... ميخوام روزه بگيرم وهمه ي مراسم و اعمال اين شب رو كامل و مفصل انجام بدم... خيلي دلم تنگه ! خدا جونم خودتو آماده كن كه اين شب جمعه خدمت ميرسم عسلم
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:51 توسط افسانه |