|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
گاهي آدم تو يه گردباد شديدي از احساسات قرار ميگيره و حس ميكنه داره به يه جايي كشيده ميشه كه نميدونه كجاست ! كه وقتي اين گردباد تموم بشه و چشم باز كنه جايي كه هست چه جور جايي خواهد بود ؟ آيا همه چيز مطابق ميل خودش و ديگري خواهد بود ؟ آيا به آرامش بعد از طوفان خواهد رسيد ؟ خدايا اين گردباد رو از من دور كن و بذار خودم با كمك خودت راهمو پيدا كنم. خدايا من تا كجا ميتونم پيش برم ؟ چقدر قدرت دارم ؟ سر يه دوراهي قرار گرفتم , خودت منو هدايت كن به طرف اون مسيري كه با من سازگار باشه ! ياد كتاب قصه هاي بچگيم افتادم ! وقتي آدمكاي قصه به يه دوراهي ميرسيدن چيكار ميكردن ؟ چرا هر چي فكر ميكنم يادم نمي ياد ! چندساعت ديگه ميرم سفر و شايد اين سفر فرصت مناسبي باشه براي آرامش داشتن و فكر كردن , گاهي رفتن و دور بودن هم خيلي دردناك ميشه اما بايد رفت و دور بود و دلتنگ و شايد ... تا يك ماه ديگه خداحافظ , دلم تنگ ميشه براي نوشتن تو شباي قدر و لحظه هاي قشنگ افطار و سحر, دلم تنگ ميشه براي بودن و نفس كشيدن تو اين يه تيكه جا , دلم تنگ ميشه براي ... آهاي آدما فراموشم نكنيد و دعام كنيد ... يك ماه ديگه برميگردم.![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:29 توسط افسانه |
خرداد ماه امسال موقع امتحانام دوباره خوردم به پست يه گربه ! اومد وايستاد نزديكم و بهم نگاه كرد و ميو ميو كرد ! الهي بميرم براش حتما خيلي گرسنه اش بود كه اونجوري سر راهم ايستاده بود و ميو ميو ميكرد و گرنه در حالت عادي اصولا گربه ها از آدما فرار ميكنن !!! منم معطل نكردم و رفتم تو خونه و يه كم شير و يه كم كباب كه از شام شب قبل مونده بود و نخورده بودم برداشتم و بردم گذاشتم جلوش ... نميتونم توصيف كنم چه حال خوب و چه لذتي داشتم اون لحظه كه داشت غذاها رو ميخورد. تا وقتي كبابها رو ميخورد اصلا حواسش به من نبود ولي بعد كه رفت سراغ شير انگار يهو يادش افتاد كه من اونجام , سرش رو آورد بالا و الهي فداش بشم با اون سبيلهاي شيريش و چشاي سبزش نگام كرد و ميو ميو ميكرد. ( هر چند كه هميشه از ديدن چشاي سبز واقعا چندشم ميشه اما اون لحظه انقدر احساساتي شدم كه اگه گربه نبود ميرفتم بوسش ميكردم! ) هميشه فكر ميكردم حيوونا بلد نيستن از آدما تشكر كنن و قدرتشو ندارن ! اما... چند وقت پيش كلمه گربه صفت رو توي تلويزيون شنيدم ! ياد اون گربهه افتادم و اين كه با زبون خودش ازم تشكر كرد ! با خودم فكر كردم چرا واقعا به بعضي از آدما ميگن گربه صفت؟ مگه گربه چه صفت بدي داره كه من ازش بي خبرم؟ اصلا چرا ما آدما هميشه حيوونا رو از خودمون پست تر ميدونيم ؟ چرا فكر ميكنيم حيوونا نفهمن؟ مگه غير از اينه كه خودم با دوتا چشاي خودم ديدم و حس كردم كه اون گربه داره ازم تشكر ميكنه؟ پس اين لقب گربه صفت رو واسه چي به بعضي از آدما ميدن ؟ به نظر من كه بعضي از حيووناي به قول ما آدما نفهم خيلي بهتر از بعضي از آدما تشكر كردن رو بلدن ! حيف گربه كه به بعضي از آدما نسبتش بدن !!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:43 توسط افسانه |
چون شيطان رانده ي درگاه حضرت حق گرديد به خدا عرض كرد چون تو عادل باشي مزد هفت هزار سال عبادت مرا در دنيا به من عطا فرما. خطاب شد از امور دنيا هر چه ميخواهي مطالبه كن تا به تو عنايت كنم . شيطان هفت درخواست خود را مطرح كرد... اول : مرا تا روز قيامت كه روز زنده شدن مردگان است مهلت بده و زنده بدار ! خطاب شد ميخواهي از مرگ فرار نمايي زيرا اگر كسي تا قيامت زنده بماند ديگر نخواهد مرد! پس پذيرفته نخواهد شد كه تا قيامت زنده بماني اما اگر طول عمر ميخواهي تو را تا روز معلوم مهلت خواهم داد و در روز معلوم كشته خواهي شد و به جهنم واصل خواهي گرديد. ( روز معلوم : روز ظهور حضرت ولي عصر ) دوم: مرا بر اولاد آدم مسلط گردان به نحوي كه مثل خون در اعضا و جوارحش جريان داشته باشم و از هر جاي بدنش كه بخواهم استفاده ي معصيت كنم. سوم: من اولاد آدم را ببينم و اولاد آدم نتوانند مرا ببيند. چهارم :در ازاي هر فرزندي كه به اولاد آدم عطا ميكني به من دو فرزند عطا كن كه تا آخر عمر بر او بگمارم براي گمراهيش ! خداوند قبول كرد و لذا شيطان از آن روز با تولد هر فرزند آدم پاهايش را به هم ميسايد و دو فرزند متولد ميكند ! پنجم : شيطان عرض كرد به هر صورتي كه خواسته باشم مجسم گردم و در جلو اولاد آدم جلوه گر شوم و خداوند قبول كرد. ششم : تا موقعي كه روح در بدن اولاد آدم هست اجازه ي دسترسي به او را داشته باشم و ملائكه در نزديكي هاي رفتن او از دنيا مرا از نزديك شدن به او جلوگيري ننمايند. هفتم : مرا در سينه ي اولاد آدم منزل بده تا بتوانم او را به فكر باطل و معصيت بيندازم و خداوند قبول كرد . و شيطان به عزت و جلال خداوند قسم خورد كه او را گمراه كند و او كه رانده ي درگاه حق گرديده بود و از بهشت دور شده بود به نزد هر يك از حيوانات بهشت ميرفت تا او را مخفيانه وارد بهشت گردانند و نزد آدم ببرند اما حيوانات تقاضايش را قبول نمي كردند تا اينكه به نزد مار آمد كه در خارج از بهشت گردش ميكرد و جثه اش به اندازه ي شتر بزرگي بود و داراي چهار دست و پا بود و زيباترين حيوان بهشت بود. شيطان به او گفت مرا در دهان خود مخفي گردان و به حضرت آدم برسان و مار قبول كرد و از اين سبب خداوند به مار غضب كرد و دست و پاي او را گرفت و جثه اش را خوار و كوچك گرداند كه تا ابد به سينه راه برود و پرهاي بدنش را گرفت و او را زشت و عريان گرداند و در اثر آنكه شيطان در دهان او قرار گرفته بود زهر در بين دندانهاي او قرار داد . اينها بخشي از مطالبي بود كه تو يكي از كتابهاي خاله ام خوندم و برام جالب و در عين حال ترسناك بود. خب راستش حكايت و مار و شيطان رو از بچگي شنيده بودم و باهاش آشنايي داشتم اما نه به اين وضوح !!! فكرشم نميكردم كه شيطون فقط دو تا بچه مخصوص به خود من و واسه ي من داشته باشه كه تو روز تولدم به دنيا اومده باشن !!! يادمه چند سال پيش ماه رمضون يه فيلمي از تلويزيون پخش ميشد با عنوان ( او يك فرشته بود ) اون زمان از ديدن اون فيلم واقعا خيلي وحشت ميكردم . الانم دروغه اگه بگم با فهميدن اين موضوع همونقدر به اندازه ي چند سال پيش وحشت نكردم !
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:9 توسط افسانه |
تو اين كه من بنده ي كوچيكيم براي خدا كه شكي نيست ! اما تو اين كه اين معجزه كوچيكه يا بزرگه شك دارم !!! با خودم فكر ميكنم اصلا مگه ميشه كاراي خدا رو كوچيك شمرد ؟ ولي يكم بيشتر كه فكر ميكنم ميبينم اين قضيه در مقابل قدرت و توانايي خدا خيلي كوچيكه !!! اما براي يه بنده ي كوچيكي مثل من خيلي بزرگ !!! چهارشنيه عصر مهموني بودم كه يكي از بچه ها تماس گرفت و با خوشحالي بهم خبر داد كه رياضي 1 رو بلاخره با 10 قبول شده و خيلي خيلي خوشحال بود...( آخه اون بنده ي خدا هم مثل من رشته اش تو دبيرستان علوم انساني بوده و رياضي براش خيلي سخت بود و قبولي تو اين امتحان براش خيلي خيلي مهمه مثل من ) خيلي خوشحال شدم و ياد ترم قبل خودم افتادم و بهش كلي تبريك گفتم و قول شيريني ازش گرفتم و ازش در مورد نمره هاي رياضي 2 پرسيدم و اونم گفت كه جوابهاي رياضي 2 هم اومده ... با شنيدن اين حرف همون لحظه احساس كردم داغ شدم و همه ي وجودم داره از جسمم ميزنه بيرون ! ديگه از مهموني هيچي نفهميدم و مثل تو فيلما كه آدما وسط مجلس با يه تلفن بهم ميريزن منم همون حالت بهم دست داد و توي دلم فقط خدا رو صدا كردم و ثانيه شماري ميكردم كه زودتربرسم خونه و برم سراغ كامپيوتر... يكي دوساعت بعد كه برگشتم خونه از شانسم هر كاري كردم برم تو سايت لكنته ي دانشگاه نميرفت كه نميرفت و مدام ارور ميداد و اين مشكل تا پنجشنبه شب همچنان ادامه داشت و فقط خدا ميدونه كه من تو اين يه روز چي كشيدم و چقدر صداش كردم . بلاخره پنجشنبه شب مشكل سايت حل شد و مشخصاتم رو وارد كردم و با ترس و لرز كليك كردم و چشمامو بستم و توي اون ثانيه ها يي كه طي شد هزار بار مردم و زنده شدم تا اين كه............خداي من چي داشتم ميديدم !!!!!!!!! نام درس : رياضي و كاربرد آن در مديريت 2 / نتيجه : قبول / نمره : 13 اصلا باورم نميشد . داشتم از خوشحالي سكته ميكردم ! دلم ميخواست همون لحظه داد بزنم و از خوشحالي گريه كنم و به همه ي دنيا بگم كه قبول شدم كه چقدر خوشبختم از اين كه يه خداي مهربون دارم... اما چند روز سکوت کردم , يه سكوت خيلي شيرين تا امروز , تا امروز كه بلاخره سكوتم رو شكستم و به همه ي اطرافيانم گفتم كه رياضيمو قبول شدم . كه به همه گفتم خداي من چقدر ماه و ناز و دوست داشتني و مهربونه !!! و اگه بخواد ميتونه همه ي غير ممكن ها رو ممكن كنه !!! با اين حال هنوز توي بهت و حيرتم كه چرا و چجوري نمره ي من 13 شد ؟ من كه طبق محاسبات خودم 8 يا 9 ميشدم و فقط نصف سوالا رو ( طبق بارم نمره ها ) و اونام همه رو با شك و ترديد جواب داده بودم و نصف سوالا رو هم اصلا ننوشته بودم ! و اميدي به قبول شدن نداشتم چجوري بيشتر از نصف نمره گرفتم و اين 3- 4 نمره از كجا اومد تو برگه ي من ؟ فكر ميكنين اسم اينو نميشه معجزه گذاشت ؟ و يا فكر كنين معجزه بايد حتما يه چيز بزرگ و خارق العاده باشه ؟ ولي به نظر من اين واقعا عين يه معجزه ست... وقتي كه آدم حضور خدا رو توي زندگيش حس كنه و با دونه دونه رگها و مويرگهاش و با قطره قطره خوني كه تو رگهاش جاريه و با هر ضربان قلبش وجود خدا رو لمس كنه ميتونه معجزه رو تو خيلي از وقايع زندگيش ببينه و لذت ببره !!! اين بار اولي نيست كه لطف خدا شامل حال اين بنده ي كوچيكش شده و مطمئنم كه بار آخر هم نيست !!! خدا جونم شكرت ....... خيلي دوستت دارم .....خيلي خيلي خيلي زياد. پ.ن. 1 يادمه تو اين مطلب ( خیلی خسته ام ) نوشته بودم ميخوام همه چيزو بسپارم دست خدا و خودم فقط بازيگر بشم و خدا كارگردان زندگيم باشه !!! خدا جونم خودمونيما , خيلي هنرمندي , كارگردانيت حرف نداره!!! بيسته بيسته !!! يادته وقتي امتحانمو بد داده بودم همش دعا ميكردم و ازت ميخواستم كاري كني كه معجزه بشه و من 10 بگيرم و لااقل قبول بشم ولي تو چه كردي گلم ؟ سيزده به من دادي !!! اين سه نمره انقدر شيرينه كه ميترسم مرض قند بگيرم ! يادم نميره هيچوقت!!! پ.ن.2. گاهي آدم از نمره هاي پايينتر بيشتر از نمره هاي بالاتر خوشحال ميشه ! پول و ارز و بانكداريمو 18 شدم ولي اصلا خوشحال نشدم! چون فكر ميكردم بيست يا نوزده و نيم ميشم ولي در عوض اين نمره ي 13 انقدر منو خوشحال كرد كه انگار دنيا رو بهم دادن ! ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:21 توسط افسانه |
عرض شود كه فردا شب عروسي يك فقره از عموهاي اينجانب ميباشد ! خب بنده تو اين يكماه اخير شديدا و دقيقا به اين مهم رسيدم كه آدم از خاندان آقاي داماد باشه بسي بهتر از اينكه از طايفه ي عروس خانوم باشه ! توي عروسي عمه خانوم كه اينجانب مدام در حال قايم موشك بازي كردن با دوربين جان محترم و جناب آقاي داماد گرام بوديم كه مبادا با لباس و ظاهرمان به چشم محترمشان اصابت كنيم و... بسي حرص نوش جان كرديم از اينكه ايشون از عمه خانوم دل نميكنه و رهسپار نميشه به سمت آقايون !!! و آخر هم از طرف دختر اون يكي عمه خانوم مورد عنايت قرار گرفتيم كه : امل جان اين كارهاي تو چه معنا دارد ؟ به هر حال بسي شادمانيم از اينكه فردا شب ديگر احتياجي به قايم موشك بازي كردن با جناب آقاي داماد گرام را نداريم و با فراغ بال خاطر و در نهايت خرسندي فقر حركتي خود را برطرف ميكنيم. لازم به ذكر است كه در اینجا اشاره اي كوچك هم به گذشته ي خان عموجان حسود خود داشته باشيم كه طبق فرمايشات مامان بزرگ خدابيامرزمان آن زمان كه خان عمو طفلي هفت ساله بود و ما با قدوم مبارك خود به اين كره ي خاكي تشريف فرما شده بوديم. به شدت مورد حسادت و بغض و كينه ي آن طفل معصوم بوديم. زيرا با وجود خود كه اولين نوه ي خاندان پدري بوديم مقادير فراواني از توجه و محبت اطرافيان را به خان عمو كاهش داده و معطوف به خود گردانيده بوديم ! با کلیک بر روی ادامه ی مطلب میتوانید عکسی ازاین دختر جنايتكار را مشاهده كنيد كه بر دستان پدر نشسته و با خنده ي شيطاني كه بر لب دارد خان عموي خود را تشنه به خون خود كرده است !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:24 توسط افسانه |
من دلم بارون میخواد خدا جونم ! از همون بارون هایی که زیر آسمون فقط خودت باشي و خودم, از همون بارون هایی که ۲۴ بهمن از آسمون ریختی رو وجودم !!! آخه ميدوني گاهي بنده هات دلشون ميخواد يه چيزايي رو يه جاهايي پنهون كنن كه هيشكي نبينه . منم الان دلم ميخواست ميتونستم چشمام رو زير آسمون باروني تو پنهون كنم. چي ميشد همين الان آسمون ناله ميكرد و قطره هاي بارون مي اومدن پشت پنجره ي اتاقم و در ميزدن ؟ آخه خدا جونم من ميترسم ! خيلي ميترسم ! ترس از خيلي چيزا كه خودت دونه دونه شون رو ميدوني ! اصلا اين كلمه ي ترس با اين جثه ي كوچيكش كه فقط از سه حرف تشكيل شده چه جوري گاهي ميتونه آرامش بنده هاتو بهم بزنه؟ چه جوري گاهي ميتونه شديدترين احساسي بشه كه بنده هات تجربه ميكنن؟ چه جوري گاهي ميتونه خواب و بيداري بنده هاتو بهم بريزه ؟ خدا جونم حس ميكنم قطار زندگيم داره از توي يه تونل وحشت عبور ميكنه و همه ي موجودات ترسناك اون تونل با چهره هاي زشتشون هجوم آوردن به طرف من و دارن بهم ميخندن و منو ميترسونن ! خداي من كمكم كن كه سالم از اين تونل وحشت بيرون بيام ! آخه تنها دلخوشيم به اينه كه هيچ تونلي بن بست نيست !
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:25 توسط افسانه |