|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
ايميلم خراب شده ! نه ميتونم ايميل بفرستم و نه ميتونم ايميل چك كنم .... ياهو مسنجرم ديگه باز نميشه ! آيا كسي اينجا نيست كه بهم بگه چيكار بايد بكنم ؟ چرا ياهو اينجوري شده ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:53 توسط افسانه |
مهر و آبان و آذر و دي !!!! از اين 4 ماه متنفرم ! چند ساله كه بدترين لحظات زندگي من تو اين چهار ماه ميگذره ! خودمم نميدونم چرا ؟ واسم خيلي عجيبه اما دقيقا 4- 5 ساله كه اين ماه ها برام بدترين ماه هاي سال هستن ! البته قبل از اون رو هم يادم نيست ... شايد اصلا از ابتداي تولدم اينا ماه هاي طلسم شده ي زندگيم بودن ! بايد بيشتر فكر كنم . اما چرا انگار واقعا همينطوره ! چون من حتي دوتا پدربزرگم رو هم تو آبان ماه از دست دادم ! واسم عجيبه كه چرا هميشه بهترين لحظات زندگيم و بهترين خاطراتم مربوط به نيمه ي اول ساله و نيمه ي دوم سال هيچ وقت براي من دوست داشتني نيست ؟ و دقيقا بدترين اتفاقات هم تو نيمه ي دوم سال و توي همين 4 ماه برام رخ ميده ؟ جالب اينجاست كه هيچوقت بهمن و اسفند براي من مثل اين 4 ماه نبوده و اون دو ماه رو هميشه دوست داشتم !!!!! دوست ندارم امسال هم برام همينجوري باشه اما حسم بهم ميگه كه هست ! نميدونم اينا تلقينه يا واقعيت ؟ اما به هر حال از روزايي كه تو اين 4 ماه پيش رو دارم ميترسم . نبايد بذارم كه امسال هم اينجوري باشه ! نميخوام بذارم كه اين تبديل به يه عادت تو زندگيم بشه !
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:0 توسط افسانه |
فيلم قرنطينه رو ديدم . كلي حالم گرفته شد و حس گريه بهم دست داد! راجع به آدماي سرطاني بود و آخرش هم خيلي بد تموم شد. هميشه اگه بدونم يه فيلمي پايان بدي داره اصلا نگاه نميكنم . ولي خب بعضي وقتا هم نميتونم از زير دست اون فيلمه در برم ديگه ! اما الان كه دارم فكر ميكنم به اين نتيجه رسيدم كه شايد بد نباشه گاهي هر چند وقت يه بار ( البته خيلي كم ) آدم از اينجور فيلما ببينه و يا كتابهايي كه ميدونه گريه داره رو بخونه ! حداقل اونجوري بيشتر خدا رو شكر ميكنه . راستي چند وقت پيشا يه جايي خوندم كه تو يكي از كشوراي خارجي يه مكاني ساخته شده براي گريه كردن آدما كه هر وقت دلشون بگيره پول ميدن ميرن داخلش و گريه ميكنن ! دارم فكر ميكنم اگه يه همچين جايي تو ايران ساخته ميشد چه جوري بود ؟ خوب بود يا بد بود ؟ مردم چه واكنشي نشون ميدادن ؟ لابد يه قشري آرزو ميكردن مردم غم و غصه ي بيشتري داشته باشن تا بيشتر گريه كنن و در آمد اونا بالاتر بره ! مسخره است !!! نه ؟
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:3 توسط افسانه |
خدايا شكرت...فكر نميكردم كه به اين زودي آرومم كني , فكر نميكردم كه به اين زودي حكمت كارت رو بهم نشون بدي . تو چقدر بزرگي , چقدر خوب و كريم و مهربوني و من چقدر كوچيك و كم كه با اين كه ادعا دارم عاشق ترين آدم روي زمينم ولي هميشه واسه عشق ورزيدن به تو پيشت كم ميارم ! خدايا اگه همه ي دنيا شخصيت و فكر و رفتاراي منو زير سوال ببرن واسم مهم نيست ! من از سوال و جوابهاي تو توي اون دنيا ميترسم ! خدايا اگه بنده هات دلمو شاد نكردن اصلا مهم نيست , تو دلمو شاد كن ! همه چيزو ميسپارم دست خودت و ازت ممنونم كه منو اينقدر خوشبخت آفريدي . خدايا مگه منو از كلمه آفريدي كه وقتي با تو حرف ميزنم ذره ذره آب ميشم ؟ انقدر ميخوام باهات حرف بزنم و درددل كنم كه فقط يك كلمه از وجودم باقي بمونه : " تو "
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:42 توسط افسانه |
خدايا وقتي تو را دارم , وقتي قلبم ميزبان توست چه غم دارم ؟ وقتي هر شب خواب دستهاي كريم تو را ميبينم و ميتوانم آسمان را با تك تك ستارگانش لمس كنم چه غم دارم ؟ خدايا تو خوب ميداني كه جيبهايم هيچگاه از عشق خالي نبوده است و هميشه همه ي آفريده هاي تو را دوست داشته ام . ديروز عاشق سنگ ها بودم , امروز به شيشه ها عشق مي ورزم و فردا .... خدايا وقتي با من روي نيمكت رنگ و رو رفته ي پارك مي نشيني , وقتي دستهايم را پر از عشق ميكني ديگر چه غم دارم ؟
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:20 توسط افسانه |