تبليغاتX
چرندیات افسانه

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

1- خدا رو شكر كه بلاخره از اين چهار راه زندگي هم عبور كردم ! تا چهار راه بعدي نميدونم چند روز و چند ماه فاصله است اما حداقل ديگه تو اين چند ساله و مخصوصا اين چندماه اخير يه چيزي رو مطمئن شدم و اونم اين كه چيزي از عقل و احساس مهمتره فقط و فقط توكل به خداست كه  تو هر شرايطي مثل يه راهنما بهت نشون ميده كه از كدوم طرف بايد بري و سر كدوم چهار راه بايد بپيچي و از كدوم جهت اصلي و فرعي بايد بري تا به مقصد روياهات برسي !!! امیدوارم خدا کمکم کنه تا راهمو درست برم و به مقصدم برسم !

2- امروز روز كتاب و كتاب خونيه ! بلاخره بعد از مدتها كه كتاب 1984 جرج اورول رو توي نوبت قرار داده بودم كه بخونمش امشب نوبت به اين كتاب ميرسه ! وقتي يادم ميافته چقدر كتاب توي نوبت هست كه بايد يكي يكي بخونمشون واقعا مخم سوت ميكشه ! خدا كنه تا قبل از اين كه دير بشه همشون رو بخونم !

3- يادش به خير ! تازه هفت سالم شده بود و رفته بودم اول دبستان كه روز كتاب و كتاب خوني ما رو بدون اطلاع از قبل بردن تو نمايشگاهي كه تو كتابخونه ي مدرسه تشكيل شده بود تا اگه دوست داشتيم كتاب بخريم . اون روز رو خوب یادمه که من 50 تومن پول داشتم و زهرا كه بغل دستيم بود 30 تومن پول داشت ! ( ذكر اين نکته الزاميست كه اون زمان قيمت يه ساندويچ توي مدرسه 20 تومن بود ) منم كه هميشه از اون بچگيم عاشق كتاب بودم و رياضيم ضعيف بود و اون زمان هم تازه اول سال تحصيلي بود نميدونستم كه 50 تومن بيشتر از 30 تومنه !!! بنابراين وقتي زهرا با كمك خانوم معلممون يه كتاب داستان خريد كه قيمتش 30 تومن بود و منم با انتخاب خانوم معلممون مجبور شدم يه كتاب بخرم كه قيمتش 50 تومن بود و اصلا از عكسهاي كتاب خوشم نيومده بود به زهرا حسوديم شد و فكر كردم كه اون از من پولدارتره كه تونسته  اون كتابه رو بخره ! ( باز هم ذكر اين نكته الزاميست كه سايز كتاب زهرا بزرگتر از سايز كتاب من بود و اين منو مطمئن تر ميكرد كه كتاب زهرا گرون قيمت تره ! ) از اونجايي كه كلا دختر لوسي بودم ظهر وقتي رفتم خونه كلي گريه و زاري كردم كه چرا زهرا بايد پول تو جيبيش بيشتر از من باشه و وقتي مامان برام توضيح داد كه من ميتونستم با پولم عين كتاب زهرا رو بخرم و تازه يه ساندويچ هم توي مدرسه بخورم كلي غصه خوردم كه چرا نميدونستم 50 تومن بيشتر از 30 تومنه !

4- مطمئن شدم كه هيچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست و هیچ عشقي توي اين دنيا واقعي تر و پايدارتر و ارزشمندتر از عشق مادر به فرزند نيست ! توي اين چند روزه مامان انقدر بابت پاي من غصه خورد و گريه كرد و نذر و نياز كرد كه وقتي فهميد هيچي نيست انگار يه عمر دوياره بهش داده بودن ! اما خودم حتي يه ذره هم بابت پام غصه نخوردم و تنها كاري كه از دستم براومد اين بود كه توي دانشگاه و خونه حسابي خودم رو لوس كنم و از فرصت پيش اومده به بهترين نحو ممكن استفاده كنم !!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:45 توسط افسانه |


واقعا گاهی حرکت کردن تو مسیر زندگی خیلی سخت میشه . وقتی به یه دوراهی میرسی! وقتی نمیدونی کدوم مسیر رو باید بری ...وقتی همه چیز گنگ و مبهمه و هوا مه آلوده دلت میخواد داد بزنی و از هر کی کنارته تقاضای کمک کنی! حتی گاهی دلت میخواد دیگه مسیر زندگیتو ادامه ندی و همونجا توقف کنی!  اما نمیشه و یه موجی هست که از توقفت جلوگیری میکنه و همیشه تو رو به جلو و به یه آینده ی نامعلوم که ازش وحشت داری حرکت میده !!! اینجور وقتا دیگه نمیدونی باید چیکار کنی ! فقط و فقط توكل به خدا مي كني و ...

پی نوشت: خدایا کمکم کن ! تنها نذار این بنده ی حقیرتو !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:27 توسط افسانه |


عين يه كلاف كامواي در هم پيچيده شدم ! يه كلاف كاموا كه از دست صاحبش رها شده و روي زمين قل خورده و به هم پيچيده و سر و تهش معلوم نيست ! خدايااااااااااااااااااا من كي رها شدم ؟ ابتدا و انتهاي من كجاست ؟ چجوري بايد خودمو پيدا كنم ؟

پی نوشت ۱: خدایا پس عدالت و توجه و محبتت کجاست ؟ این همه سختی عادلانه نیست . دارم له میشم !

پی نوشت ۲:به سلامتی تمام دردهای اخیر امروز طی یک حادثه دلخراش پای چپمان هم آسیب دید و تا اطلاع ثانوی که به گفته ی پزشک زمانش مشخص نیست با یک پا زندگی میکنیم . درد جسمانی گاهی به انسان بهانه خوبی میدهد تا تمام دردهای روحی اش را فریاد بزند !

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:19 توسط افسانه |


 واي كه عجب روزي بود امروز !!! ناخواسته توي اولين تظاهرات عمرم شركت كردم ! بعد از تموم شدن كلاسهاي روزنامه نگاريم  ساعت 12 بود و از اونجايي كه تو دانشگاه خودمون امروز كلاس نداشتم به سرم زد يه سر به انتشارات نشر چشمه بزنم و يكي دوتا كتابي كه خيلي وقته دنبالشون هستم رو بخرم . ولي رفتن همان و گير افتادن وسط تظاهرات همان ! اولش زياد واسم مهم نبود . فكر ميكردم يه جوري از بين مردم ميگذرم ! اما يهو به خودم اومدم ديدم بين يه عالمه دختر و پسر و زن و مرد محاصره شدم و حتي نميتونم يه ميليمتر تكون بخورم . ديگه دست خودم نبود و موج جمعيت بود كه منو به اين طرف و اون طرف ميكشوند . عين يه توپي كه توي رود مي افته و ديگه سرنوشتش در اختيار خودش نيست ,  منم ديگه اختيار پاهام دست خودم نبود و مردم بودن كه منو حركت ميدادن . ميخواستم فرار كنم ولي ديگه راه فراري هم نبود و همه ي راه ها بسته بود و فقط بايد اون وسط ميموندم و ناخواسته اون جو رو تحمل ميكردم . اصلا خودمم نفهميدم كه چه جوري شد كه يهو وسط تظاهرات قرار گرفتم !!! كم كم چندتا اتوبوس اومد كه توش بسيجي ها نشسته بودن و با صداي بلند شعار ميدادند : رهبر فقط سيد علي , بعد يهو كل جمعيتي كه پشت سر من بودن در اعتراض به بسيجي ها با صداي بلند شروع كردن به شعار دادن كه : بسيجي حيا كن , مفت خوري رو رها كن ! بعدش هم همه با هم ديگه درگير شدن و من بيچاره هم اون وسط از يه طرف با اون حال مريضم داشتم له ميشدم و از يه طرف هم واقعا ترسيده بودم و اين دو گروه هم هي به هم ديگه سنگ پرت ميكردن و شيشه ها ي اتوبوس و ايستگاه اتوبوس رو ميشكوندن و از يه طرف هم مامورها گروه گروه از ماشین ها پیاده میشدن و هجوم میاوردن توی مردم باتوم به دست حمله ميكردن به مردم و هر كي كنارشون بود رو فقط  ميزدن و مردم فرار ميكردن ومنم با موج جمعيت به اون سمتي كه مردم فرار ميكردن كشيده ميشدم و همه ي ترسم از اين بود كه يه دونه از اون سنگها که از پشت سرم پرتاب میشد يا باتوم ها بهم بخوره  كه يه دفعه صداي انفجار اومد و  يه چيزي رو اون وسط آتيش زدن و خلاصه شرايطي پيش اومده كه من حتي اشهد خودم رو هم خوندم ! يكساعت توي موج جمعيت اينطرف و اونطرف شدم وهر طرف مردم فرار كردن منم فرار كردم و از ميدون وليعصر گرفته تا خيابون كريم خان و خيابون فلسطين و طالقاني و...هر جايي كه ميشد رفتم تا بلاخره تونستم خودمو از اون شرايط نجات بدم و سريع با ماشين برگردم خونه !

 به هر حال امروز هم يه خاطره شد ! خاطره اي از يه توفيق اجباري و اولين تظاهرات عمرم ! تا من باشم كه ديگه هوس كتاب خريدن به سرم نزنه ! 

پی نوشت : البته قسمت جالب ماجرا مربوط میشه به آخرش که متاسفانه از نوشتن اون معذورم !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:14 توسط افسانه |


اين روزها سخت بيمار شده ام

از همين بيماري هاي زمستاني

نوعش را نميدانم !

نوع A ؟ نوع B ؟ و يا ... 

اصلا چه فرقي ميكند ؟       

بيماري , بيماري است ديگر !!!  

و ناقل همه ي آن ها فقط يك كلمه ... 

ويروس     

پزشك مي گويد بايد بيشتر مراقب خودم باشم. 

ميگويد علتش سرماست! ويروس هاي نوع A هم فراگير شده است!  

ومن فكر ميكنم : آري او درست مي گويد .      

جمله ي اولش مثل پتك مدام بر سرم كوبيده مي شود !    

و من باز هم به معناي آن فكر مي كنم !    

آري , علت اين بيماري سرماست ! 

سرمايي كه تو برايم به ارمغان آورده اي ! 

سردي رفتارت مرا بيمار كرده است !    

قلب من از نگاه سرد تو سرما خورده است !     

بايد بيشتر از قلبم مراقبت ميكردم ! 

او دچار شده است ! 

كاش او را در اين هواي سرد با خودم همراه نمي كردم !

كاش او را زير كرسي گرم مادربزرگ پنهان ميكردم...

كه سرما نخورد !

 كه دچار نشود !

كه دست هيچكس به آن نرسد ! 

راستي ...  

نكند تو هم همان ويروس نوع A باشي ؟!!!

 

پي نوشت : بچه كه بودم ! مادربزرگ پدرم توي خونش كرسي داشت ! يه بار تجربه اش كرده بودم ! خيلي گرم بود !                  

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:40 توسط افسانه |


 همه به زخمهايشان دستمال مي بندند

اما...

 من به تو دل بستم !!!

 

پي نوشت : اين جمله رو يه جايي خوندم به دلم نشست , فقط همين !

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 6:17 توسط افسانه |


سال ها  تاريخ شمسي گشت و گشت , شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت ! روز ميلاد امام هشتم است , هشت ِ هشت جمعه ي هشتاد و هشت !

ولادتت امروز تقويم ها را به خود مغرور كرده است !!! نگريستن به اين برگ از تقويم برايم چيزي زيباتر از یک معجزه است !

                                

 پي نوشت : اي عاشقان عيد بر شما مبارك

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:8 توسط افسانه |


درسته كه سرم خيلي شلوغه اما حتما شبا چند ساعت قبل از خواب براي من اختصاص داره به وبلاگ نويسي و كتاب خوني و سر زدن به دوستان و نوشتن درد دلهاي روزانه توي اين وبلاگ به عنوان تنها جايي كه براي آرامش يافتن سراغ دارم ...

ميگم اين سريال دلنوازان كه هرشب از شبكه 3 ساعت يك ربع به 9 پخش ميشه هم جز اون دسته از سريالهاي تلويزيوني شده كه واقعا كوچيك و بزرگ و پير و جوون جز بيننده هاي پر و پا قرصش شدن ! ( حداقل از ديد من ) كه البته منم يكي از اونا هستم .راستش من برعكس خيلي هاي ديگه دلم براي بهزاد خيلي ميسوزه ! نميدونم جرمش  دقيقا چيه ؟ اين كه با دختري كه بهش علاقه ای نداشت ازدواج نكرد ؟ مگه ازدواج كردن و دوست داشتن هم زوري ميشه ؟ آيا صرفا  اين كه يه دختر و پسر از كودكي براي هم ديگه اسم گذاري شدن ميتونه دليل محكمي براي خوشبختيشون باشه ؟ درسته كه مهتاب دختر فهميده و با كمالاتي بود و ميتونست هر مردي رو خوشبخت كنه اما حتما در كنار كسي كه اون هم بهش علاقمند باشه ! و اين موضوع كم اهميتي نيست .شايد هم بهزاد داره تاوان اشتباهات ديگش رو پس ميده ! اين كه اسير احساسات شد ! اين كه دل پدر و مادرش رو شكست و بدون رضايت اونها با دختر مورد علاقه اش ازدواج كرد ! اين كه يه دختر ديگه رو معطل خودش كرد و با احساساتش بازي كرد ! كه البته در اين صورت بايد تاواني سنگين تر از اينها پس بده اما با اين حال دلم براش ميسوزه ! راستي يه انتقاد هم دارم ! درسته كه يلدا دختر مناسبي براي ازدواج با بهزاد نبود و اين توي همون جلسه ي خواستگاري مشخص بود ! اما واقعا سوال اينه كه تا قبل از اون جلسه ي خواستگاري پدر و مادر بهزاد چرا با اين ازدواج مخالفت ميكردن وقتي هنوز شناخت كاملي از يلدا نداشتن ؟ فقط به اين دليل كه پسرشون با دختري كه اونا ميخواستن و خودش نميخواست ازدواج نكرده بود ؟ فقط به اين دليل كه هيچكسو جز مهتاب به عنوان عروس خودشون قبول نداشتن ؟ يا به اين دليل كه پدر يلدا يه بدهكار فراري بود ؟ چرا يلدا بايد چوب اشتباهات پدرش رو ميخورد و به خاطر پدرش مورد قضاوت قرار ميگرفت ؟

با اين حال اين سريال براي من جذابيتهاي خاص خودش رو داره و فيلنامه و داستان و حرفي كه توي فيلم هست رو كاملا قبول دارم اما اي كاش همينقدر كه توي فيلم به اين موضوع پرداخته شده كه نبايد اسير عشق و احساس زودگذر شد و بدون رضايت والدين و غير عقلاني ازدواج كرد به اين موضوع هم توجه ميشد كه اگر بهزاد با مهتاب هم ازدواج ميكرد قطعا خوشبخت نميشد چون بهش علاقه ای نداشت و عشقي در كار نبود ! و عشق هم مسئله كم اهميتي نيست كه بود و نبودش فرقي به حال دوام و پایداری يه زندگي مشترک نداشته باشه !!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:21 توسط افسانه |


به نظر من زندگي مثل يه بازي فوتبال ميمونه ! گاهي توپ دست خودته گاهي توپ دست رقيبته ! گاهي گل ميخوري و گاهي گل ميزني ! گاهي هم خطا ميكني و كارت ميگيري ! بعضي از خطاها هم انقدر تاوان سنگيني داره  كه باعث ميشه از بازي اخراج بشي !!!اما چيزي كه مهمه اينه كه تا وقتي بازي تموم نشده بازيكنان با اميد بازي ميكن و همين اميد داشتنه كه بازي رو جذاب و هدفمند ميكنه , حتي تو ثانيه هاي آخر! و باز هم به نظر من يه بازي خوب بايد يه گزارشگر خوب هم داشته باشه كه بتونه لحظه به لحظه ي بازي رو گزارش كنه ,  درست مثل من كه گاهي هوس ميكنم  روزانه هام  رو توي اين وبلاگ گزارش كنم ...

اين روزا سرم حسابي با درسام گرمه ! به خودم قول دادم كه اين ترم معدلم از ترمهاي قبل بالاتر بشه! تا آخر ترم واسه همه ي روزام برنامه ريزي كردم كه دقيقا هر روز چقدر و چند فصل و چه مباحثي رو از هر كتاب بخونم و خوشبختانه دارم با يه انگيزه ي بالايي به اين برنامه عمل ميكنم . فقط 12 - 13 واحد تئوري دارم كه هيچكدوم كمتر ازسيصد صفحه نيستن ! به غير از اونا يه تحقيق در عمليات دارم كه ادامه ي رياضي 2 هستش و درس خيلي شيرينيه برام ! حس ميكنم كم كم دارم به رياضي هم علاقمند ميشم . مخصوصا كه با استادمون توي شوك هم مصاحبه كرده بوديم و عكس انداخته بوديم ومن خيلي دوستش دارم. يه حسابداري صنعتي دارم كه واقعا اشكم رو سر كلاس در مياره ولي بايد هر جور شده از پس اين يكي هم بربيام . در كنار اون دارم دوره ي كلاسهاي روزنامه نگاري رو هم تو دانشگاه تهران ميگذرونم , يه دوره ي 4 ماهه که آخرش با چندتا امتحان و يه مدرك تموم ميشه  و البته تو اين 4 ماه هم رو روزنامه ي جام جم كار ميكنيم. كلاسها رو خود دانشگاه براي دانشجوهاي فرهنگي برگزار كرده كه توي هر دانشگاه و از هر نشريه فقط يه نفر ميتونه شركت كنه و دوره ببينه كه البته از نشريه مون هم فقط من رفتم و اونجا با كلي از نشريه هاي ديگه و دانشجوهاي فرهنگي دانشگاهاي ديگه آشنا شدم . روزي كه به واحد فرهنگي اونجا مراجعه كردم فكر نميكردم كه منو بشناسن ولي وقتي خودمو معرفي كردم سريع خودشون اسم جشنواره ي مشهد و مطلبمو آوردن و منو شناختن !!!!!!!و بعد هم كلي عزت و احترام بهم گذاشتن! هيچ وقت فكر نميكردم مطلبي كه يه روز تو نشريه و براي دانشجوها مينويسم بتونه واسم هم مقام و جايزه و رتبه بياره  و هم تا اين حد احترام و وجهه كسب كنه. راستي واسه يكي ازدرسام هم كلاس تشكيل نشده  بود . ولي انقدر رفتم و اومدم  تا بلاخره  براش  كلاس تشكيل دادن  اما  دقيقا چهارشنبه ها بعد از ظهر !!! و اين يعني بدشانسي ! چون هر چهارشنبه تا ساعت 12 ظهر سر كلاسهاي روزنامه نگاري تو تهران هستم و سر ساعت 1هم  اون يكي كلاسم توي دانشگاه خودمون شروع ميشه و فقط خدا ميدونه كه تو اين يك ساعت با چه سرعتي بايد حركت كنم كه  تا ساعت 1 خودمو به قم برسونم !!!  به هر حال سپيده بهم ميگه عقل درست و حسابي اگه تو كله ام بود بيخودي وقت خودمو تلف نميكردم و تو اين كلاسها شركت نميكردم كه هيچ ربطي به درسم نداره ! اما انگار اين دختر نميخواد درك كنه كه من چقدر عاشق اين جور كارا هستم و به هيچ قيمتي حاضر نيستم از اينجور فعاليتها حتي اگه وقت گير هم باشه دست بكشم . اصلا مگه هدف از داشجو شدن فقط گرفتن يه مدركه ناقابله و تو اين مسير هر چيزي كه مغاير با اون باشه رو بايد كنار گذاشت ؟ پس لذت يادگيري چي ميشه ؟  لذت پرداختن به علايق چي ميشه ؟ يه آدم اگه نتونه به كاراي مورد علاقه اش بپردازه با يه آدم آهني بي احساس چه فرقي داره ؟

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:21 توسط افسانه |