|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
اين منم ...اون پسر كوچولويي هم كه كنارمه برادرمه ( بهزاد ) ... توي اين عكس كه مال سال 73 هستش من فقط 8 سالمه و بهزاد سه سالشه ! نگاه به قدم نكنيد !!! خيلي كوچولو تر از اوني هستم كه ظاهرم نشون ميده! هنوز روسري سر كردن بهم واجب نشده ! من 4 تا همبازي داشتم . آرش و امير و حميد و مهسا , توي حياط آپارتمانمون از صبح تا شب وقتم رو با آرش و امير و حميد و مهسا ميگذروندم . امير بيشتر با مهسا همبازي بود و آرش و حميد هم با من , حميد رو بيشتر از آرش دوست داشتم آخه حميد برام هميشه از بابا پيره قرقوروت ميخريد . تازه وقتي قدامون رو اندازه ميگرفتيم حميد قدش از همه ي ما بلندتر بود . پس چون قدش بلندتر بود دوست داشتني تر بود. آرش ولي قدش كوتاهتر از من بود . تازه يه بارم لوبياهايي كه من تو باغچه حيلط كاشته بودم رو له كرد و منم گازش گرفتم پسره ي لاغر مردني رو. آرش امير رو داشت و حميد مهسا رو ولي من تنها بودم و هيچكسو نداشتم . و از اين تنهايي دلم ميگرفت و گريه ميكردم . تا اين كه تو يه روز بهاري از تنهايي دراومدم و خدا بهم يه داداش كوچولو داد. وقتي داداشم رو از بيمارستان اميد آوردن خونه توي لباسش يه ماشين كنترلي پيدا كردم از همون ماشين كنترليهايي كه حميد و آرش داشتند و منم دلم ميخواست . مامان و بابا هر دوشون گفتند كه داداشت انقدر دوستت داره كه وقتي به دنيا اومد اين ماشين كنترلي رو هم با خودش واسه تو آورده بود و من از خوشحالي صورت كوچولوي داداشيم رو بوسيدم . وقتي خواستن واسه داداشم اسم بذارن من داشتم توي اتاق با ماشين كنترليم بازي ميكردم كه صدام كردن و گفتن : دوست داري اسم داداشتو بذاريم بهزاد ؟ منم گفتم آره . مامان گفت : دوست داري داداشيت چي صدات كنه ؟ افسانه, آبجي يا خواهر ؟ گفتم : آبجي! و از اون روز من شدم آبجي !!! من ديگه آرش و امير و حميد و مهسا رو مثل قبلنا دوس نداشتم و صبحها كه از خواب بيدار ميشدم نميرفتم توي حياط باهاشون هوهو چي و خاله بازي و اينجا بذارم گربه نبره بازي كنم . ميموندم پيش داداشي خودم و از پنجره ي اتاق بهشون زبون درازي ميكردم . آخه من ديگه تنها نبودم . من و بهزاد غذاهامون رو حسابي خورديم و يه كمي بزرگتر شديم . حالا ديگه بهزاد ميخنديد و راه ميرفت و حرف ميزد ولي بلد نبود مثل من حرف بزنه به پتو و متكا ميگفت : آپو گاگي و من كلي ميخنديدم . مامان هميشه من و بهزاد رو ميبرد وليعصر و براي هردومون دمپايي ميخريد . يه بار دمپايي هاي بهزاد چند روز بعد از اين كه خريديم زود پاره شد و دمپايي هاي من هنوز نو بود . مامان ميخواست براي بهزاد دوباره دمپايي بخره و براي من نه ! ميگفت تو هنوز دمپايي هات نوئه مال تو هم كه يه كم كهنه تر شد يا پاره شد برات ميخرم . من ولي قانع نشدم و فك كردم بهزادو بيشتر از من دوس داره . دلم گرفت و رفتم تو حياط و يه كار بدي كردم . دمپايي هامو پاره كردم و بعد اومدم به مامان گفتم تو حياط خوردم زمين و دمپاييهام پاره شد ! مامان براي منم دوباره دمپايي خريد. حميد بازم براي من از بابا پيره قره قوروت ميخريد و آرش هنوزم قدش از من كوتاهتر بود. تا اين كه يه روز حميد و مهسا زندگيشون رو ريختند پشت يه كاميون گنده و از اونجا رفتن . من ناراحت بودم ولي حميد بهم گفت : ناراحت نباش ما بازم همديگه رو ميبينيم . اما حميد رفت و من ديگه هيچوقت نديدمش و هيچوقت ديگه قره قوروت هاي بابا پيره رو نخوردم . من هيچوقت نميذاشتم بهزاد به عروسكهام دست بزنه و اونم هميشه گريه ميكرد به خاطر همينم يه روز كه بزرگتر شده بود و زورشم زياد شده بود يكي از عروسكهام رو از ميله ي بارفيكس آويزون كرد و دار زد !!! يادمه هر شب كه ميخواستم بخوابم از مامان يه سوال ميپرسيدم : مامان من فردا ميرم مدرسه ؟ و مامان ميگفت نه و من دلم ميگرفت . تا اين كه يه شب به من گفت فردا ميري مدرسه و من خوشحال شدم . اولين دوستم اسمش نرگس بود . ( نرگس نظافتي ) همه ميگفتن افسانه انقدر لوس و مامانيه كه روز اول توي مدرسه بدون مامانش طاقت نمياره و گريه ميكنه ! اما من با نرگس دوس شدم و گريه نكردم و همه تعجب كردن !!! خانوم زماني گفته بود هركس كه ياد يگيره اسم خودشو روي تخته بنويسه بايد براي بچه هاي كلاس شيريني بياره . يه روز درسمون رسيد به { ي } و من ياد گرفتم روي تخته جلوي همه ي بچه ها بنويسم : رزيتا , اسمي كه حتي معنيش رو هم نميدونستم و اين منو آزار ميداد دوست داشتم همه بهم بگن افسانه چون مامان بهم گفته بود معني اسمم يعني قصه و من قصه رو خيلي دوست داشتم . اما رزيتا آخه يعني چي ؟ .... خانوم زماني گفت : رزيتا خانوم تا امروز هر كي روي اين تخته اسمش رو نوشته فقط برامون شكلات آورده ولي ما از تو شيريني ميخواييم . فرداش مامان برام يه جعبه شيريني خريد و من بردم سر كلاس و به همه تعارف كردم . اون تخته و اون كلاس رو هنوز خوب يادمه... بزرگتر كه شدم ياد گرفتم مشقامو با خودكار بنويسم. اولين بار كه انشا نوشتم فهميدم كه خيلي انشا نوشتن رو دوست دارم . چون ميتونستم هرچي كه تو دلمه رو تو دفترم بنويسم و اونو با صداي بلند براي بچه هاي كلاس بخونم . عاشق زنگهاي انشا شده بودم . يه روز به مامان گفتم برام يه دفتر خوشگل بخره و شروع كردم توي دفتر جديدم قصه نوشتن ! قصه هايي كه خالقشون خودم بودم . اولين قصه اي كه نوشتم قصه ي همون آقا خرگوشه و سنجابه بود كه رفته بودن از توي باغ دزدي كرده بودن. يه روز خانوم روي تخته اين موضوع رو براي انشا نوشت : دوست داريد وقتي بزرگ ميشيد چيكاره بشيد ؟ رفتم خونه و يه عالمه فك كردم و بعد توي دفترم انشامو نوشتم . زنگ انشا كه شد توي دلم يه عالمه دعا كردم و از خدا خواستم كه يه كاري كنه من برم پاي تخته و انشامو بخونم . هر كس ميرفت پاي تخته يا ميخواست معلم بشه يا دكتر اما من ... بلاخره آخرين نفري كه رفت پاي تخته من بودم ... انشامو خوندم :من ميخوام وقتي بزرگ شدم نويسنده بشم .من حتي يه دفتر هم دارم كه توش قصه مينويسم . من دوس دارم كه اسمم روي كتابا چاپ بشه... انشا كه تموم شد بچه ها تشويقم كردن و زنگ خونه خورد. خانوم بهم گفت دفترمو كه توش قصه مينويسم رو ببرم كه ببينه و من خيلي خوشحال شدم . اون شب وقتي رفتم خونه يه عالمه فك كردم و دوتا قصه ي ديگه هم توي دفترم نوشتم و فرداش با خوشحالي دفترم رو بردم مدرسه ... چند روز بعد يه روز سر كلاس جلوي همه ي بچه ها خانوم اسمم رو خوند و گفت بچه ها ر. ف رو به خاطر قصه هاي قشنگي كه توي دفترش مينويسه تشويقش كنين. و من چقدر ذوق كردم و چقدر احساس غرور كردم . من اون روزا آرزوهاي كوچيكي داشتم . دلم ميخواست مبصر بشم كه يه روز به اين آرزوم رسيدم و براي يه هفته مبصر كلاس شدم . توي اون يه هفته اسم خيلي ها رو زير ستون از بدها و از خوبها نوشتم و جلوي اسمشون ضربدر زدم . يه آرزوي ديگه هم داشتم دلم ميخواست ميز اول بشينم ولي چون قدم بلند بود هميشه بايد آخر كلاس مينشستم يه روز ولي به اين آرزوم هم رسيدم : سارا كه جاش ميز اول بود خيلي دوس داشت لذت نشستن ته كلاس رو تجربه كنه از خانوم اسماعيلي اجازه گرفت كه جاشو با ر. ف واسه يه هفته عوض كنه . و من رفتم ميز اول و اون اومد جاي من . اولين بار كه يه نفر به من گفت مهربون وقتي بود كه يه هفته تموم شد و من ميخواستم برگردم سرجام كه بغل دستي سارا گفت:" كاش به جاي سارا هميشه تو اينجا ميموندي آخه تو خيلي مهربوني"... بعد از اون خيليها به من گفتن مهربون ولي هيچكدومش به اندازه ي اون مهربوني كه بغل دستي سارا بهم گفت منو خوشحال نكرد! يه آرزوي ديگه هم داشتم : دلم ميخواست مامور بهداشت بشم و سر صف ناخنهاي بچه ها رو ببينم به اين يكي آرزوم ولي هيچوقت نرسيدم ! در عوض هميشه سرگروه درسي بودم و بايد از بچه ها درس ميپرسيدم ! روزها گذشت و گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم . حالا من يه دختر 18 ساله شده بودم و از كودكي فقط خاطره هاش برام مونده بود كه يه روز دو صفحه از مجله ي خانواده سبز رو يكي از داستانهاي من پر كرد و اسمم بالاي داستان چاپ شد ! ومن دوباره اون شاديهاي كودكانه به سراغم اومد. يكي از دوستاي قديمي كه خيلي وقت بود ازش بي خبر بودم تو يه گوشه اي از اين شهر سوار اتوبوس شد و مجله رو دست يه خانومي ديد كه داشت داستان منو مطالعه ميكرد روي اسم نويسنده ي داستان دقت كرد و منو يادش اومد و زنگ زد خونمون!!! امروز كه دارم اينا رو مينويسم خيلي چيزا تغيير كرده و من چيزاي زيادي رو فهميدم ! فهميدم كه اون ماشين كنترلي همش يه بهونه بود براي ساختن يه عشق و علاقه ي خواهر برادرانه تو دلاي كوچيك ما ! فهميدم وقتي دمپايمو پاره كردم مامان فهميد كه دروغ گفتم . فهميدم نوشتن اسم آدما زير ستون از بدها و از خوبها جز خدا كار هيچكس نيست ! من هيچوقت مامور بهداشت نشدم ولي امروز تو خونه و بين دوست و فاميل ملقب به خانوم بهداشت هستم ! من حتي معني اسممو هم فهميدم يكي از همكلاسيهاي دانشگام يه روز بهم گفت : رزيتا يعني مثل گل رز ( زر : گل رز – تا : مثل و مانند – كه در اصل رزتا بوده و به مرور زمان به رزيتا تبديل شده ) و من از اين كه بعد از سال ها فهميدم كه اسمم چه معني قشنگي داره و چون گل رز نماد عشقه خيلي خوشحال شدم . بهزادم فهميد كه آپو گاگي غلطه و بايد بگه پتو و متكا راستي بهزاد هنوز هم به من ميگه آبجي...من و بهزاد كنار همديگه بزرگ شديم وخيلي چيزا رو فهميديم و امروز توي دفتر خاطراتم نوشتم : شكستم عاقبت شكستم ! ديواره هاي آهكي كودكي ام را به خيالم كمي بزرگتر شده ام حالا من يك جوجه ي يك روزه ام !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:55 توسط افسانه |