|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
ديشب همش خواب مرگ ميديدم ! خواب مرگ خودم رو!!! خيلي دوست دارم تعريف كنم كه چجوري بود ولي افسوس كه نبايد اينجور خواب ها رو تعريف كرد.... به هر حال صبح كه از خواب بيدار شدم اولين زنگ تلفن منو با خبر كرد كه مادربزرگ پدرم فوت كرد... متولد 1265 بود و دقيقا صد سال قبل از من به دنيا اومده بود!!!! هميشه دوست داشتم باهاش حرف بزنم و از خاطراتش بپرسم و از صد سال قبل از به وجود اومدن خودم , ولي از وقتي يادم مياد هوش و حواس درست و حسابي براي حرف زدن نداشت. اينجور كه قبلا از عمه ام شنيده بودم ميگفت مادربزرگش دوتا عادت خاص داره : يكي اين كه هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشه اولين كاري كه ميكنه اينه كه ورزش كنه و تا ورزش نكنه سر سفره ي صبحانه نمي نشينه ! و يكي هم اين كه هيچوقت غذاي مونده نميخورد. حتي غذايي كه از ظهر مونده بود رو شب نميخورد !!!! به هر حال عمر اين زن هم ديشب بعد از سالها نفس كشيدن و زندگي كردن تو اين دنيا به پايان رسيد و امیدوارم روحش شاد باشه . اما راستش در مورد خودم هیچوقت دوست ندارم بگم دلم میخواد دقیقا چقدر و چند سال توی این دنیا زندگی کنم فقط هميشه از خدا ميخوام زماني عمر منو به پايان برسونه كه عشق و عاطفه و محبت توي قلبها مرده باشه و البته زودتر از عزیزانم ! چون شديدا به اين باور رسيدم كه توي اين دنيا هيچ كاري براي من قشنگتر و زيباتر و جذاب تراز عشق ورزيدن و محبت كردن به آدما نيست و اينو يه نعمت بزرگ ميدونم و يه احساس ناب و اين تنها دليليه كه زندگي رو دوست دارم و به همه ي ابعاد و زواياي زندگيم عشق مي ورزم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:41 توسط افسانه |