تبليغاتX
چرندیات افسانه - بهار بیست و سوم

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

 ۲۹ خرداد 1365ساعت 7 صبح, بيمارستان رسالت تهران , در ميان همهمه و آمدو شد انسانهايي كه هر يك در افكار و احساسات خود غوطه ورند چه غريبانه است صداي گريه نوزادي كه قدم به دنيايي ناشناخته گذاشته است... دنيايي كه حتي اكنون پس از گذشت بيست و سومين بهار زندگي قادر به درك همه ي زوايا و پيچيدگي هاي آن نيستم ! دروغ است اگر بگويم فقط چند روزيست كه در انتظار فرا رسيدن اين سن به سر ميبرم ! سالهاست كه براي رسيدن به بيست و سومين بهار زندگي خود صداي قدم ثانيه ها را ميشمارم . گويي چيزي در اين بهار هست كه آن را متمايز از ديگر بهارها ميكند...و به راستي آن چيست؟؟؟  آن چيست كه اين روزها بهار مرا رنگ ديگري زده است؟ آيا براي رسيدن به بهاري لحظه شماري ميكردم كه در آن بهار شهر من به رنگ خون و ناامني و آشوب است؟ ميخواهم امشب احساسم را فقط با دوستان مجازي ام قسمت كنم . چرا كه خوب ميدانم در دنياي ناشناخته ي واقعي ديگر دوستي ندارم كه به يادم باشد و آنهايي كه روزگاري واقعيت شيرين زندگي ميپنداشتمشان چيزي نبودند جز يك حادثه ي پوشالي و دروغين... از محبت دوستاني كه پيشاپيش از ساعتها قبل از نوشتن احساسات محبوس شده ام در اين چند خط  با تبريك گرم خود  قلبم را نوازش كردند بي نهايت سپاسگزارم... از آقاي م.ف عزيز به خاطر هديه ي فوق العاده زيبایشان كه باعث به اوج رسيدن احساس در وجود من شد و آن را با شوق به اطرافيان خود نشان دادم , از سياوش كسرايي مهربان كه قلب عزادار و داغدارشان در اين روزهای سخت مرا فراموش نكرد و از آزاده خانم نازنين كه آرزوي من موفقيتشان در  تمامی مراحل زندگی و به خصوص كنكور 88 است كمال تشكر و قدر داني را دارم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:40 توسط افسانه |