تبليغاتX
چرندیات افسانه - یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد!

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

ساعت 12 ظهر ...خيابون آزادي ... كمي پايين تر از دانشگاه شريف...

با چند نفر از همدانشكده ايها تجمع كرديم  اما نه براي اغتشاش بلكه براي امتحان! حدودا 20 نفردختر و پسر هستيم و همگي  در كمال آرامش منتظريم سرويس دانشگاه از راه برسه و ما رو به جلسه ي امتحان برسونه اما به جاش دو نفر ديگه از راه ميرسن!!! دوتا بسيجي موتور سوار, يه نگاهي گذرا به جمع بيست / سي  نفره ي ما ميندازن و فورا بي سيم ميزنن. يه ماشين با چندتا سرنشين از اونطرف خيابون ظاهر ميشه و هجوم مياره سمتمون ! بچه ها ميترسن ! پسرها غيرتي ميشن ! يكي از آقايون صحبت ميكنه ...سو تفاهم برطرف ميشه...ماشين و موتور از جلوي چشممون محو ميشن! بعضي از بچه ها ميخندن ... بعضيا هم كه هنوز مچبند سبز روي دستشون خودنمايي ميكنه عصباني شدن و بد و بيراه ميگن...من اما ترجيح ميدم فقط سكوت كنم. تو يه حالت خيلي بدي به سر ميبرم , تو يه حالتي از سردرگمي غوطه ورم ! گاهي فكر ميكنم حق با دولته ...گاهي فكر ميكنم حق با مردمه !!! نميدونم چي رو بايد باور كنم و چي رو نبايد باور كنم فقط خودمو عادت دادم كه هرگز زود باور نباشم. تنها چيزي كه اين روزا باور دارم اينه كه امنيت و آرامش ازم سلب شده , وسايل ارتباطيم محدود شده و بخشي از حقوق انساني من لگد مال شده!!!

خداوندا نذار خون هيچ بي گناهي ريخته بشه , امنيت و آرامش رو به كشورم بازگردون...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:0 توسط افسانه |