تبليغاتX
چرندیات افسانه - مرا تنها مگذار

چرندیات افسانه

گاهی دلتنگی...گاهی لبخند

خداوندا ...مرا تنها مگذار ....بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند كه از خوابي ديرپا برخاسته اند . بي تو كتاب ها بسته است و قلم ها ناي نوشتن ندارند. بي تو هيچ جاده اي به طرف افق هاي روشن نميرود. بي تو دلم يك تكه يخ است. مرا تنها مگذار... من نميخواهم در اتاقي كه تهي از توست نفس بكشم. نميخواهم در محاصره ي ديوارها و پرده ها بمانم و شكل ستاره ها را از ياد ببرم. مرا تنها مگذار ... من نميتوانم اين همه كوه و صخره و آهن را بر شانه هاي نحيفم حمل كنم. من نميتوانم ثانيه هاي سرد و ساكت را به طرف فردا هل بدهم. مرا تنها مگذار...( دكتر محمد رضا مهديزاده ) امشب داشتم كتاب ميخوندم كه يه دفعه گوشيم لرزه افتاد به تنش و يه آهنگ ملايمي ازش پخش شد. با شوق پريدم طرفش و پيغام روي صفحه رو نگاه كردم: (شب آرزوها نزديكه ...همين پنجشنبه !) فقط خدا ميدونه كه چقدر از ديدن اين پيغام خوشحال و ذوق زده شدم. نميدونم چند ماه پيش بود كه اين موضوع رو توي گوشيم وارد كرده بودم تا موقعش که شد بهم يادآوري كنه چون فكر كردم كار از محكم كاري عيب نميكنه و يه وقت فراموش ميكنم و واقعا هم فراموش كرده بودم!!! خيلي وقت بود كه دلم براي يه شب خاص مثل شباي قدر يا همين شب ليله الرغائب كه با خدا داشته باشم تنگ شده بود. و الان خيلي خيلي خيلي خيلي خوشحالم , انقدر كه حتي نميتونم احساسمو اونطور كه هست بيان كنم.به قدري كه انگار دنيا رو بهم دادن... ميخوام روزه بگيرم وهمه ي مراسم و اعمال اين شب رو كامل و مفصل انجام بدم... خيلي دلم تنگه ! خدا جونم خودتو آماده كن كه اين شب جمعه خدمت ميرسم عسلم 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:51 توسط افسانه |