|
|
|
گاهی دلتنگی...گاهی لبخند
|
- افسانه اگه براي جمعه ابروهات اين مدلي باشه خيلي خوبه ! اين مدلي الان مده ! - نه اين مدل اصلا بهم نمياد . همون مدل هميشگي باشه خيلي بهتره ! بيشتر بهم مياد. - دختر خوب حرف گوش كن. تو ناسلامتي تنها برادرزاده ي بزرگ عروس هستي ! جمعه همه نگاهشون به توئه ! اين مدلم الان مده ! - من از اين مدل خوشم نمياد . با نگاه مردم هم مشكلي ندارم . هر كي دوست داره نگام كنه هر كي ام دوست نداره نگام نكنه ! مد هم اصلا برام مهم نيست! با تعجب نگام كرد و گفت : تو خودتي ؟ چقدر قاطع و محكم داري حرف ميزني! راست ميگفت خودمم باورم نميشد خودم باشم ! ولي انگاري واقعا خودم بودم كه داشتم اينقدر محكم حرف ميزدم! گاهي وقتي به گذشته ام نگاه ميكنم يه چيزايي رو تو خودم پيدا ميكنم كه قبلا توي خودم نميديدم. نمي خوام بگم خوب يا بد !!! عقايد و باور آدما با همديگه فرق ميكنه . اما چيزي كه مهمه اينه كه تغيير رو توي خودم با همه ي سلولهاي بدنم احساس ميكنم. وقتي دقيق ميشم روي نوشته هاي وبلاگم ميبينم عقايد خودمو فقط از 24 بهمن 87 به بعد قبول دارم ....از روزي كه بعد از چند ماه برگشتم و دوباره شروع كردم به نوشتن , اما اينبار يه مدل ديگه و با يه نگاه ديگه !!! انگار اون افسانه رفت و جاش يه افسانه ي ديگه اومد! و انگار اون افسانه مرد و يه افسانه ي ديگه متولد شد. حالا ديگه خيلي از كارا و رفتاراي گذشته ام رو قبول ندارم...فردا عروسي عمه ي منه ! يادم مياد قبلا اگه يه عروسي يا يه مراسمي در پيش داشتيم. از چند هفته قبل پر از استرس ميشدم. كه لباسم چه مدلي باشه , موهام , چهره ام , ناخنهام , كيفم , كفشم و خلاصه واسه يه مراسم چند ساعته كلي مشكل توي ذهنم ميتراشيدم. يعني فكر ميكردم عروسي يه مراسميه كه آدما دور هم جمع ميشن كه لباسا و سر و وضعشون رو به هم نشون بدن ! اما آخه تو اين كار مگه چه لذتي هست ؟ به نظرم آدم بايد از تك تك ثانيه هاي زندگيش لذت ببره و لذت وفتي معنا پيدا ميكنه كه زندگي رو زير پوستت احساس كني و عشق به آدما توي خونت جريان داشته باشه . اصلا آيا رفتن به يه عروسي جز اين كه تو شادي ديگران شريك باشي معناي ديگه اي هم داره ؟ منم ميخوام فردا فقط تو شادي عمه ام شريك باشم نه تو پز و افاده ي بعضي از آدماي ديگه!.. خب به غير از اين كه نگاهم تو اين مسئله عوض شده تغييرات ديگه اي هم كردم مثلا يادم مياد قبلا محال بود سرمو با عينك حتي از پنجره ي اتاق بيرون كنم . اگه لنزام يه روز پيشم نبود از خونه بيرون نمي رفتم. اما حالا ديگه واسم فرقي نداره با عينك از خونه برم بيرون يا بی عینک ! مهم اينه كه من دنيا رو ببينم نه دنيا چشماي منو . يادم مياد نزديك روز تولدم كه ميشد خدا خدا ميكردم كه عروسك هديه بگيرم اما امسال نگران بودم كه نكنه از كسي عروسك هديه بگيرم ! من هنوزم عروسكها رو دوست دارم . هنوزم از ديدن قيافه هاي بامزه شون پشت ويترين مغازه ها به شوق ميام اما ديگه دوست ندارم از كسي عروسك هديه بگيرم يادم مياد قبلا اگه كسي بهم حرفي ميزد و بي احترامي ميكرد بايد هر جور بود تلافي ميكردم و منم متقابلا يه چيزي بدتر از اون بهش ميگفتم تا به قول خودم حالشو بگيرم و فكر نكنه كم آورم . اما حالا به اين نتيجه رسيدم كه گاهي سكوت ميتونه بهترين و محكمترين پاسخ به بي احترامي ديگران باشه ! اما نه همه جا و همه وقت ! فقط بعضي وقتا و تو بعضي از شرايط سكوت حرفهايي رو تو خودش داره كه رو زبون جا نمي شه !. يادم مياد قبلا شور و نشاط بيشتري داشتم اما حالا آرومتر شدم...اين يكي حتي توي نوشته هام هم كاملا مشخصه ! نوشته هاي سال 85 تا 88 زمين تا آسمون با هم فرق دارن! به هر حال چيزي كه واسم مهمه اينه كه من تو بعضی از رفتارام تغيير كردم. نيمه ي دوم سال گذشته روزاي خوبي رو نداشتم اما همون روزا و لحظه ها منو عوض كرد. نميدونم حالا من دمده شدم يا افكار و عقايدم ؟ اما هر چي كه هست من اين مدلي آرامش بيشتري دارم و اينجوري خودمو بيشتر دوست دارم . ديگران رو نميدونم !!!!!!! راستي چند سال ديگه چي ؟ آيا اون موقع وقتي كه اين نوشته رو ميخونم قبولش دارم يا نه ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:55 توسط افسانه |